علم غیب امام و گستره آن
شیخ: معانی این جمله مبهم را نفهمیدم که سیدنا علی کرم الله وجهه را عالم به غیب و شهود خواندید، معنی غیب و شهود را نفهمیدم. متمنی است واضحتر بیان فرمایید.
داعی: ابهامی در این معنی نبوده. علم به غیب یعنی احاطه بر بواطن امور و آگاهی بر اسرار پوشیده از خلایق که عالم به آن به افاضات غیب الغیوب جلّ و علا انبیاء و اوصیاء آنها بودند، البته هر یک به مقداری که خداوند متعال برای آنها صلاح دیده و مقتضای دعوات آنها بوده، آگاهی بر امور غیبیه داشتند.
و بعد از خاتم الانبیاء علام به چنین علمی شخص امیر المؤمنین علی بوده است.
شیخ: ازجناب عالی انتظار نداشتم که عقاید باطله غلات شیعه را با این که از آنها بیزاری میجویید، بیان نمایید.
بدیهی است که تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد زیرا که علم غیب از مخصوصات ذات باری تعالی میباشد و احدی از عباد در این علم راه ندارد.
داعی: این گفتار شما همان اشتباهی است که عمدا یا سهوا گذشتگان شما نمودهاند. اینک شما هم بدون تفکر و تعقل و تعمق تبعا للاسلاف بر زبان جاری نمودید. اگر قدری دقیق میشدید، کشف حجب بر شما میشد و میدانستید که معتقد بودن به علم غیب از برای انبیاء عظام و اوصیاء کرام و برگزیدگان حق تعالی ابدا ربطی به غلو ندارد، بلکه برای آنها امر عادی بوده است و خود اثبات مقام عبودیت خالص است، جهت آن که عقل و نقل و نص صریح قرآن مجید شاهد بر این معنی میباشد.
شیخ: بی لطفی فرمودید که اشاره به قرآن نمودید زیرا که نص قرآن کریم بر خلاف بیان شما وارد است.
داعی: خیلی ممنون میشود آیات بر خلاف را که میفرمایید قرائت فرمایید.
شیخ: آیات چندی در قرآن کریم شاهد بر این عرض حقیر میباشد اولا در آیه ۵۹ سوره انعام صریحا میفرماید:
{وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّهٍ فی ظُلُماتِ اْلأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ}
(کلید خزائن غیب نزد خداست و کسی جز خدا بر آن گاه نیست و نیز آنچه در خشکی و دریا است همه میداند و هیچ برگی از درخت نیفتد مرگ آن که او آگاه است و هیچ دانه در زیر تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست جز آن که درکتاب مبین مسطور است.)
این آیه دلیل قاطع است بر این که جز ذات پروردگار احدی عالم به علم غیب نیست و هر کس علم به غیب را برای غیر خدا قائل شود غلو نموده و بنده ضعیف را شریک در صفت خدایی قرار داده و حال آنکه ذات پروردگار معری و مبرای از شریک است ذاتا و صفه و این که فرمودید سیدنا علی کرم الله وجهه عالم به علم غیب بوده است علاوه بر این که او را در صفت مخصوص خدا شریک قرار دادهاید مقامش را بالاتر از مقام پیغمبر بزرگ بردهاید زیرا خود پیغمبر مکرر میفرمود: من بشری هستم مانند شما و عالم به علم غیب خدا است و صریحا اظهار عجز از علم غیب مینمود. مگر آیه ۱۱۰ سوره کهف را مطالعه ننمودهاید که فرمود:
{قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ}
(ای رسول بگو به امت که من مانند شما بشر هستم (تنها فرق میان من با شما این است) که به من وحی میرسد جز این نیست که خدای شما خدای یکتاست)
و نیز در آیه ۱۸۸ سوره اعراف فرمود:
{قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعًا وَ لا ضَرًّا إِلاّ ما شاءَ اللّهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ}
(ای رسول بگو به امت که من مالک نفع و ضرر خویش نیستم مگر آنچه خدا بر من خواسته است و اگر من از غیب جز آن چه به وحی میدانم (یعنی به افاضه غیب الغیوب آگاه بودم بر خیر و نفع خویش همیشه میافزودم و هیچ گاه زیان و رنج نمیدیدم من نیستم مگر رسول ترساننده و بشارت دهنده اهل ایمان.)
و در آیه ۳۳ سوره هود فرموده:
{وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ}
(و نمیگویم من به شما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب حق آگاهی دارم.)
و در سوره ۶۶ النمل فرمود:
{قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ وَ ما یَشْعُرُونَ أَیّانَ یُبْعَثُونَ}
(ای رسول ما بگو که در همه آسمانها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست و هیچ نمیدانند که چه هنگام زنده و برانگیخته خواهند شد.)
در صورتی که خود پیغمبر به صریح این آیات شریفه اذعان دارد به ندانستن علم غیب و این علم را از مخصوصات ذات الهی میداند شما چگونه چنین علمی را جهت علی قائلید پس این عقیده نیست مگر آن که مقام علی بایستی از مقام پیغمبر بالاتر باشد.
مگر نه این است که در آیه ۱۷۴ سوره آل عمران فرموده:
{وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ}
(خدای متعال همه شما را از سر غیب آگاه نسازد)
پس روی چه قاعده شما عمل غیب را برای غیر خدا قائل میشوید، اگر این عقیده غلو نیست که علی را شریک خدا قرار دهید، پس غلو چه چیز است؟
داعی: مقدمات بیانات شما صحیح است و مورد قبول است و عقیده همه ما میباشد ولی نتیجهای که از مقدمات گفتارتان گرفتید نارسا میباشد.
علم غیب از جانب خدا افاضه بر انبیاء و اوصیاء میشود
اما در مقدمات اولیه که فرمودید: عالم به علم غیب ذات پرودگار است و کلید و مفتاح علم غیب در نزد خدای متعال میباشد و نظر به آیه آخر سوره کهف رسول خاتم الانبیاء و تمام انبیاء عظام و اوصیاء کرم و ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین بشری هستند مانند سایر افراد بشر و در ساختمان هیاکلشان چیزی زیادتی ندارد و آنچه در هیاکل جسمانی دیگران به کار رفته در وجودات مقدسه آنها نیز به کار رفته، ابدا شک و شبههای نیست و عقاید جمیع امامیه همین است و آیاتی که شما قرائت نمودید هر یک در محل خود صحیح است.
و اما آیه سوره مبارکه هود را که قرائت نمودید مربوط به حضرت نوح شیخ الانبیاء علی نبینا و آله و علیه السلام میباشد.
و آنچه مخصوص به پیغمبر با عظمت ما است آیه ۵۰ سوره انعام میباشد که وقتی کفار و مشرکین از آن حضرت اقتراح آیات میکردند که چرا گنجی بر او فرود نمیآید و چرا غیب مستمر نمیداند در جواب آنها این آیه شریفه آمد:
{قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ لَکُمْ إِنّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحى إِلَیَّ}
(بگو نمیگویم من به شما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب آگاهی دارم و نه دعوی کنم که فرشته آسمانم (دعوی من شما تنها این است که) من پیروی نمیکنم جز آنچه را که به من وحی میرسد)
و مقصود از نزول این آیه شریفه جلوگیری از هوس بازیهای مردم جاهل بوده که بدانند دستگاه الوهیت و مقام رسالت و نبوت بالاتر از آن است که مانند خیمه شب بازی در دسترس هوس بازی آنها قرار گیرد.
و اما علم غیبی که ما برای انبیاء و اوصیاء آنها قائلیم شرکت در صفت خدائی نیست بلکه قسمتی از وحی و الهام است که از جانب خدا بر آنها نزول و پردهها برداشته و حقایق را بر آنها کشف مینمودند.
خوب است مطالب را باز کنیم و واضحتر بیان حقیقت نماییم تا کشف حجب گردد و شیادها نسبت به عقاید شیعیان دخالتهای بیجا ننمایند و تهمتها نزنند و نگویند شیعیان مشرک هستند، چون امامان خود را شریک در علم خدا میدانند.
علم بر دو قسم است ذاتی و عرضی
آنچه ما جماعت شیعه امامیه معتقدیم آن است که علم بر دو قسم است: ذاتی و عرضی.
علم ذاتی که ابدا عرضی در او راه ندارد و اطلاق مطلق منحصر به فرد اکمل است، مخصوصا ذات پروردگار اکبر اعظم میباشد و ما غیر از اثبات اجمالی آن علم راهی بر تصور حقیقت آن نداریم و هرچه تعبیر و تقدی نماییم از تنگی عبارت است و الا علم بالذات در محاطه عقل بشر عاجز متصور نمیشود.
و اما قسم دوم علم عرضی است که آدمی اعم از پیغمبر و امت، امام و مأموم ذاتا دارای علم نمیباشند بعدها به آنها افاضه میشود و این نوع از علم بر دو قسم است تحصیلی و لدنی و این هر دو قسم از افاضات فیض ربانی حق تعالی است.
آن محصلی که تحصیل مینماید، تا افاضه حضرت یزدان نباشد زحمات او به جائی نمیرسد؛ هرچند زحمت بکشد عالم نشود مگر با توجهات حق تعالی منتها با اسباب مدرسه رفتن و معلم دیدن که به مرور ایام به همان مقدار که زحمت کشیده کسب فیض مینمایند.
و اما قسم دوم از علم عرضی را علم لدنی میگویند یعنی بی واسطه کسب فیض مینماید بدون تحصیل و تلقین حروف، افاضه مستقیم از مبدء فیاض علی الاطلاق میشود و عالم میگردد.
چنان چه در ایه ۶۴ سوره کهف فرموده:
{و علمناه من لدنا علما}
(وی را نزد خود علم لدنی و اسرار غیبی بیاموختیم)
احدی از شیعان نگفته و ادعاء ننموده که علم به مغیبات جزء ذات پیغمبر و امام است یعنی ذاتا پیغمبر و امامها علام به علم غیب بودهاند همان قسمی که خدای متعال عالم است و اگر کسی چنین ادعایی نماید قطعا جزء غلات و کافر میباشد و ما شیعان امامیه از آنها بیزاری میجوییم.
ولی آنچه ما میگوییم و عقیده به آن داریم این است که حضرت احدیت جل و علا مجبور و محدود نمیباشد بلکه فعال ما یشاء قادر بالاستقلال میباشد در مواقعی که مشیت او تعلق گیرد به هر خلقی از مخلوقات که صلاح و مقتضی بداند علم و قدرت بدهد قادر و توانا میباشد.
منتها گاهی به وسیله و واسطه معلم بشری و گاهی بیواسطه افاضه فیض مینماید که از آن علم بیواسطه تعبیر به علم لدنی و علم غیب مینماییم که بدون مکتب رفتن و معلم دیدن درک فیض مینماید به قول شاعر:
| نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
|
به غمزه مسئله آموز هر مدرس شد
|
شیخ: بیان مقدماتی شما صحیح است ولی مشیت خداوندی به چنین امر غیر طبیعی تعلق نمیگیرد که از علم غیب خود بدون معلم و مدرس افاضه نماید.
داعی: اشتباه شما و أقران شما در همینجا است که قدری فکر نمیکنید، حتی بر خلاف عده بسیاری از محققین علمای خودتان صحبت میفرمایید و الا این مطلب به قدری ساده و واضح است که محتاج بحث نمیباشد.
در این که خداوند متعال به تمام انبیاء و اوصیاء آنها که برگزیدهگان او هستند به اندازه و مقداری که برای محیط هر یک لازم بوده است افاضه غیبی نموده شبههای نمیباشد.
شیخ: در مقابل این آیات منفی قرآن که صریحا نفی علم غیب را از افراد مینماید چه دلیل مثبتی بر مدعای خود دارید؟
داعی: ما مخالف با آیات منفی قرآن نیستیم زیرا هر آیه ای از قرآن برای امری مخصوص نازل گردیده که گاهی منفی و گاهی مثبت به مقتضای حال بوده است فلذا درباره قرآن بزرگان گفتهاند آیات القرآن یشدد بعضها بعضا.
در مقابل تقاضای مشرکین و کفار که پیوسته از آن حضرت اقتراح آیات میکردند که فی الحقیقه میخواستند مقام نبوت را بازیچه دست خود قرار دهند آیات نفی نازل میشد.
ولی برای اثبات اصل موضوع آیات مثبته نازل نموده تا کشف حقیقت گردد و اما دلائل از قرآن مجید و اخبار صحیحه و تاریخ که مورد توجه علمای خودتان هم میباشد حتی بیگانگان هم تصدیق دارند، بسیار است.
دلائل قرآنی به علم غیب انبیاء و اوصیاء
شیخ: خیلی عجیب است که میفرمایید دلیل مثبت در قرآن کریم است متمنی است آن آیات را قرائت فرمائید.
داعی: تعجب نفرمایید خودتان هم میدانید منتها صلاحتان نیست تصدیق نمایید، زیرا در اثبات مقام خلافت به عقیده خودتان اسباب زحمت میشود تا متابعت از اسلاف شما را وادار به تعجب نموده است.
اولا در آیه ۲۶ سوره جن صریحا میفرماید:
{ عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَدًا إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصى کُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا}
(ذات پرودگار متعال که عالم و دانای غیب است احدی را بر علم غیب خود آگاه نمیکند مگر آن کس که از رسولان برگزیده است که بر محافظت او (فرشتگان را) از پیش رو و پشت سر میفرستد (تا اسرار وحی او را که غیب خداوند است شیاطین به سرقت گوش نربایند) تا بداندکه آن رسولان پیغامهای پرودگار خود را به خلق کاملا رسانیدند و خدا به آنچه نزد رسولان است احاطه کامل دارد و به شماره هر چیز در عالم به خوبی آگاه است.)
این آیه شریفه صراحت کامل دارد بر این که به گزیدگان و پسندیدهگان از رسل و فرستادگان حق تعالی مستثنای در این علم (غیب) هستند که به آنها افاضه و ابلاغ میفرماید.
ثانیا همین آیهای که الان از سوره آل عمران قرائت فرمودید به اول آیه اشاره کردید ولی بقیه آیه را نخواندید! اینک دعاگو تمام آیه را قرائت مینمایم تا بدانید خود دلیلی است بر ثوبت مرام و گفتار ما که میفرماید:
{ وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ}
(این حکایت نوح از اخبار غیب است که پیش از آنکه ما به تو وحی کنیم تو و قومت هیچ از آن آگاه نبودید.)
و در آیه ۵۲ سوره شوری فرمود:
{وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ اْلإیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُورًا نَهْدی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا}
(و همین گونه ما روح (و فرشته بزرگ) خود را به فرمان خویش برای وحی به تو فرستادیم و از آن پیش که وحی رسد ندانستی کتاب خدا چیست و نه فهم کردی که راه ایمان و شرع کدام است و لیکن ما آن کتاب و شرع را نور (وحی و معرفت) گردانیدیم که هر کس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت میکنیم.)
اگر افاضه علم غیب در عالم نبود، پس انبیاء چگونه از بواطن امور خبر میدادند و مردم را از زندگانی داخلی آنها آگاه مینمودند؟
مگر در آیه ۴۳ سوره آل عمران از قول حضرت عیسی علی نبینا و آله علیه السلام صریحا نقل نمینماید که به بنی اسرائیل میفرمود:
{وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ}
(و به شما از غیب خبر دهم که در خانههایتان چه میخورید و چه ذخیره میکنید.)
آیا خبر دادن از امور داخلی اشخاص اخبار از مغیبات نیست؟ اگر بخواهم تمام آیات قرآن مجید را که در این امور وارد است قرائت نمایم وقت مجلس اقتضا ندارد، برای نمونه و شاهد گمان میکنم کافی باشد.
شیخ: این نوع بیانات شما و هم عقیدههای شما است که سبب پیدایش راهزنیها شده، دستههای بازیگران و حقهبازها به عنوان رمال و جفّار و کفبین و کتبین و طالعبین و سرکتاببین و امثال اینها در جامعه پیدا شده و گوش مردم بیخبر را بریده، جیب خود را پر کرده، به عنوان خبر دادن از غیب مردم را با خرافات و موهومات عادت داده، باعث بدبختیها میشوند و خلق را به گمراهی و خروج از حق و حقیقت میکشانند!
مدعیان علم غیب
داعی: عقاید حق باعث بدبختی نمیشود. جهل ونادانی ملتها است که آنها را به در هر خانه میکشاند و الا اگر مسلیمن دانا میشدند مطابق با دستورات اکیده پیغمبر عظیم الشأن خود در پی علم و عالم میرفتند، مخصوصا عارف به قرآن میشدند و از روز اول باب علم مسدود نمیشد، در پی اشخاص مجهول و ایادی مرموز نمیرفتند و طعمه هر شغال و روباهی نمیشدند، میدانستند که قرآن صریحا میفرماید:
{الا من ارتضی من رسول} مخصوصا کلمه رسول راه بازیگران را بسته زیرا این کلمه صراحت کامل دارد بر این که علم به غیب مخصوص خداوندی که بدون اسباب و آلات و ادوات باشد برگزیدگان از فرستادگان و رسل حقند.
و اگر کسی جنبه رسالت نداشته باشد یعنی پیغمبر و امام نباشد و مدعی خبر دادن از مغیبات به علم مخصوص خداوندی باشد، با رمل یا جفر یا قیافه شناسی یا قهوه خوری یا کتبینی یا سر کتاب دیدن و امثال اینها قطعا دروغگو میباشند و مسلمانان عالم و عارف و تابع قرآن مجید آنها را حق نمیدانند و به سوی آنها نمیروند و فریب آنها را نمیخورند.
چون فهیمده و دانستهاند که پیروی از احدی نباید بنمایند جز از قرآن مجید و حاملین و مبینین قرآن که خاندان محمد و آل محمد باشند که عدیلالقرآنند.
خلاصه کلام جز پیغمبر خاتم اوصیاء و اوصیاء طاهرین آن حضرت که برگزیدگان حقند در این امت هر کس دعوی غیب دانی بنماید و بگوید از غیب الهی خبر میدهد مسلما کذاب و بازیگراست و لو به هر وسیله واسباب باشد.
شیخ: انبیاء چون مرکز نزول وحی بودند (به قول شما) علم و اطلاع بر مغیبات پیدا مینمودند. مگر سیدنا علی کرم الله وجهه پیغمبر بوده یا شریک در امر رسالت بوده که آگاهی بر مغیبات داشته باشد که شما اثبات این مقام را برای او مینمایید؟
انبیاء و اوصیاء عالم به غیب بودند
داعی: اولا این که فرمودید (به قول شما) چرا عمدا سهو نموده و مغلطه کاری مینمایید؟ چرا نمیفرمایید به قول خداوند متعال که میفرمایید (به قول شما)؟! داعی از خود چیزی ندارد و ابراز عقیده و ادعائی نمیکند جز آن که ناقل قرآن مجید و کاشف حقایق آن هستم به فرموده رسول خدا که مبین قرآن بوده است.
در مرتبه اول که شواهد از آیات قرآن مجید قرائت نمودم بر این که انبیاء و رسل برگزیدگان حق تعالی عالم به علم غیبند و اکابر علماء خودتان تصدیق به این معنی نمودهاند و به نقل اخبار غیبیه از خاتم الانبیاء پرداختهاند.
که از جمله آنها ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه ۶۷ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱]) (چاپ مصر) بعد از نقل حدیثی از رسول اکرم که به علی فرمود:
ستقاتل بعد الناکثین و القاسطین و المارقین
(زود است که جنگ مینمایی بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین)
گوید این خبر از جمله دلائل نبوت آن حضرت است برای آن که در این حدیث اخبار صریح به غیب است که ابدا احتمال تمویه و تدلیس در آن نمیرود زیرا خبر از وقایع بعد از خود دارد که عینا (تقریبا بعد از سی سال) واقع شد چه آن که فرمود با این سه طایفه جنگ خواهی نمود که مراد از ناکثین اهل جمل بودند به اغوای طلحه و زبیر و قیادت عایشه به جنگ با علی برخاستند و قاسطین اهل صفین بودند یعنی اتباع معاویه و مارقین، خوارج نهروان بودند که از دین بیرون رفتند. انتهی (که قبلا مشروحا عرض کردم.)
ثاینا احدی از شیعیان امامیه دعوای نبوت برای امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین ننموده بلکه رسول اکرم را به خاتم الانبیاء و مستقل در امر نبوت و بلا شریک میدانیم و مدعیان چنین امری را باطل و معتقدین به این عقیده را کافر میشناسیم.
ولی آن حضرت و یازده امام از نسل او را امامان بر حق و اوصیاء و خلفاء منصوص رسول الله میدانیم که خداوند به وسیله و واسطه خود آن بزرگوار آنها را آگاه و مطلع بر اسرار و مغیبات نمود.
ما معتقدیم همان پردهای که در مقابل دیدگان عالمیان است که نمیبینند در این عالم مگر انچه ظاهر و نمایان است، در مقابل دیدگان انبیاء و اوصیاء آنها هم میباشد ولی به اقتضای زمان و مکان، همان خدای عالم الغیب که قادر بر افاضه فیض میباشد به مقداری که مقتضی بوده و صلاح میدانسته پرده را از مقابل دیدگان آنها برداشته که پشت پرده را میدیدند، لذا از مغیبات خبر میدادند.
هرگاه صلاح نبوده پرده افتاده و بی خبر بودند، به همین جهت در بعض اخبار است که گاهی اظهار بیاطلاعی مینمودند.
فلذا میفرماید:
{وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ}
(اگر من (استقلالا) علم غیب میدانستم خوبیهای خود را زیاد مینمودم)
یعنی من استقلالا و از پیش خود خبری از غیب ندارم، مرگ پرده بالا رود و افاضه فیض یزدانی گردد.
شیخ: کجا و چه جا پیغمبر به آنها اطلاع داده که به وسیله پیغمبر آگاه بر حقایق مستوره شدند؟
داعی: آیه به حکم آیات قرآنیه که به بعض از آنها اشاره نمودیم، شما رسول اکرم خاتم الانبیاء را مرتضی و برگزیده از خلق و رسول حق تعالی میدانید یا خیر؟
شیخ: سؤال عجیبی نمودید بدیهی است که آن حضرت مرتضی و خاتم الانبیاء بوده است.
داعی: پس به حکم آیه شریفه {عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَدًا إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ} پیغمبر خاتم عالم به علم غیب بوده چه آنکه در این آیه میفرماید: خدای عالم الغیب از علم غیب خود به مرتضای از رسل و فرستاگان خود افاضه میفرماید.
شیخ: بر فرض که آن حضرت عالم به غیب بوده چه ربطی دارد به این که سیدنا علی کرم الله وجهه هم بایستی عالم به غیب باشد؟
داعی: اگر آقایان محترم از جمودت و تقلید اسلاف خارج و قدری توسعه در فکر دهید و به اخبار صحیحه و حالات رسول الله دقت نمایید، مطلب به خودی خود واضح و آشکار میگردد.
شیخ: اگر ما فکرمان مقصور است شما که به حمد الله فکرتان باز و طلیق اللسانید بفرمایید کدام خبر است که اثبات علم غیب برای سیدنا علی کرم الله وجهه مینماید؟
اگر بایستی علم غیبی برای اوصیاء و خلفاء راشدین باشد استثناء معنی ندارد حتما باید خلفاء بالاخص خلفاء راشیدن رضوان الله علیهم اجمعین عالم به غیب باشند و حال آنکه میبینیم هیچ یک از خلفاء چنین ادعایی ننمودند بلکه مانند خود پیغمبر اظهار عجز مینمودند. چگونه سیدنا علی کرم الله وجهه را شما منحصرا استثناء مینمایید؟
داعی: اولا جواب شما را در اظهار عجز پیغمبر دادم که آن حضرت مستقل در احاطه بر امور غیبیه نبوده، بلکه با افاضات حضرت غیب الغیوب آگاه بر حقایق بوده آنجا که میفرماید: اگر غیب میدانستم بر خوبیهای خود میافزودم اشاره به آن است که من مانند خدای متعال دارای علم غیب نیستم بلکه هرگاه افاضه میشد و پردهدار عالم غیب پرده را از مقابل او بر میداشت حقایق مستوره بر او مکشوف میشد فلذا خبرها از غیب میداد.
ائمه طاهرین خلفاء بر حق و عالم به غیب بودند
ثانیا فرمودید اگر علم غیبی بوده نبایستی در خلفاء استثناء باشد فرمایش صحیح و محکمی فرمودید، ما هم همین عقیده را داریم اختلاف ما و شما از همین جا شروع میشود.
ما هم میگوییم که خلفاء رسول الله بایستی مانند خود آن حضرت عالم به ظواهر و بواطن امور باشند بلکه به تمام معنی و در جمیع صفات به استثنای مقام نبوت و رسالت و شرائط خاصه نبوت (که عبارت از نزول وحی و کتاب و احکام باشد) باید خلفاء و اوصیاء آن حضرت مثل او باشند.
منتها شما خلفاء برگزیده خلق یعنی کسانی که عدهای از مردم جمع شدند و آنها را خلیفه خواندند و لو پیغمبر آنها را لعن نموده (مانند معاویه علیه الهاویه) خلیفه الرسول میخوانید.
ولی ما میگوییم خلفاء و اوصیاء رسول الله کسانی هستند که آن حضرت خود نص بر وجود آنها نموده مانند نصوص انبیاء سلف بر اوصیاء خود.
والبته آن خلفاء و اوصیایی که رسول اکرم نص بر آنکه بدون استثناء مظهر تام و تمام آن حضرت بودند، به همین جهت همگی آنها علام به غیب و بواطن امور بودند.
و آن خلفاء برحق و منصوص دوازده نفر بودند که در اخبار شما هم به عدد و نامهای آنها روایت شده است([۲]) و آنها دوازده امام بر حق شیعه از عترت و اهل بیت رسالت امیر المؤمنین علی و یازده فرزند بزرگوار آن حضرت بودند.
و دلیل بر این که دیگران خلفاء منصوص رسول الله نبودند همان فرموده شما است که جمیع اکابر علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند که پیوسته اظهار عجز از مطلق علم مینمودند تا چه رسد به علم غیب بر بواطن امور.
ثالثا فرمودید به کدام خبر اثبات علم غیب برای مولانا امیر المؤمنین مینماییم. احادیث بسیار در این باب از رسول اکرم رسیده از جمله حدیث مهمی است که مکرر در ازمنه و امکنه مختلفه بر لسان مبارک آن حضرت جاری گردیده و به نام حدیث مدینه در میان احادیث شهرت پیدا نموده که تقریبا از متواترات فریقن (شیعه و سنی) میباشد که آن حضرت علی را منحصرا و منفردا باب علم و حکمت خود معرفی و به این عبارت فرمود:
«انا مدینه العلم و علی بابها و من اراد العمل فلیأت الباب»
(من (که رسول الله هتسم) شهرستان علمم و علی در و باب آن شهرستان علم است و هر کس اراده دارد علم مرا (یعنی می]وهد از علم من بهرهبردارد) پس باید برود به باب (یعنی به سوی علی)
شیخ: این حدیث در نزد علمای ما به ثبوت نرسیده و اگر باشد خبر واحد است و یا ضعاف اخبار میباشد!
درنقل روات و ناقلین حدیث مدینه
داعی: بی لطفی فرمودید که چنین خبر محکم و متواتری را خبر واحد و از ضعاف اخبار به حساب آوردید و حال آن که اکابر علماء خودتان صحت آن را تصدیق نمودهاند.
خوب است مراجعه نمایید به کتب معتبره خودتان مانند جمع الجوامع سیوطی و تهذیب الآثار محمد بن جریر طبری و تذکره الابرار سید محمد بخاری و مستدرک حاکم نیشابوری و نقد الصحیح فیروزآبادی و کنز العمال متقی هندی و کفایت الطالب گنجی شافعی و تذکره الموضوعات جمال الدین هندی که گوید:
فمن حکم بکذبه فقد اخطأ
(کسی که حکم به دورغ بودن این حدیث بنماید به تحقیق خطا نموده است.)
و روضه الندیه امیر محمد یمانی و بحر الاسانید حافظ ابو محمد سمرقندی و مطالب السؤول محمد بن طلحه شافعی و غیرهم که عموما حکم به صحت این حدیث شریف نمودهاند.
چه آن که این حدیث با عظمت به طرق مختلفه و اسناد متفاوته از بسیاری از اصحاب و تابعبین از قبیل مولانا امیر المؤمنین علی و ابا محمد حسن بن علی (سبط اکبر رسول الله) و امام المفسرین (حبر امت) عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله انصاری و عبد الله بن مسعود و حذیفه بن الیمان و عبد الله بن عمر و انس بن مالک و عمرو بن عاص (از صحابه عظام)
و امام زین العابیدن علی بن الحسین و محمد بن علی الباقر و اصبغ بن نباته و جریر الضبی و حارث بن عبد الله همدانی کوفی و سعد بن طریف الحنظلی کوفی و سعید بن جبیر اسدی الکوفی و سلمه بن کهیل حضرمی کوفی و سیمان بن مهران اعمش کوفی و عاصم بن حمزه سلولی کوفی و عبد الله بن عباس بن خیثم القاری المکی و عبد الرحمن بن عثمان عبد الله بن عسیله المرادی ابو عبد الله صنابحی و مجاهد بن جبیر ابو الحجاج المخزومی المالکی (از تابیعن)
و از سلسله جلیله علماء فخام و محدثین عظام و مورخین گرام خودتان (علاوه بر جمهور علماء شیعه) بسیارند که آنچه داعی دیدهام گمان میکنم قریب دویست نفر از جهابذه بزرگان خودتان این حدیث شریف را نقل نمودهاند و آنچه الحال در نظر دارم نقل قول بعضی از آنها را به عرض میرسانم تا جناب شیخ خجالت نکشند، بدانند روی عادت تبعا للاسلاف خدشه در سند حدیث نمودند و الا عند العموم مطلب واضح و آشکار میباشد.
۱- محمد بن جریر طبری مفسر و مورخ قرن سیم ۳۱۰ قمری در تهذیب الآثار.([۳])
۲- حاکم نیشابوری متوفی ۴۰۵ در ص۱۲۶و ۱۲۸ و ۲۲۶ جلد سیم مستدرک.([۴])
۳- ابو عیسی محمد ترمذی متفی ۲۸۹ در صحیح خود.([۵])
۴- جلال الدین سیوطی، متفوی سال ۹۱۱ در جمع الجوامع([۶]) و در صفحه ۳۷۴ جلد اول جامع الصغیر.([۷])
۵- ابو القاسم سلیمان بن احمد طبرانی متوفی ۳۶۰ در کبیر و اوسط.([۸])
۶- حافظ ابو محمد حسن بن سمرقندی، متوفی ۴۹۱ در بحر الاسانید.
۷- حافظ ابو نعیم احمد بن عبد الله اصفهانی متفوی ۴۳۰ در معرفه الصحابه.
۸- حافظ ابو عمرو یوسف بن عبد الله بن عبد البر قرطبی متفوی ۴۶۳ در صفحه ۴۶۱ جلد دوم استیعاب.([۹])
۹- ابو الحسن فقیه شافعی علی بن محمد بن طبیب الجلابی ابن مغازلی متوفی ۴۸۳ در مناقب.([۱۰])
۱۰- ابو شجاع شیرویه همدانی دیلمی متوفی ۵۰۹ در فردوس الاخبار.([۱۱])
۱۱- ابو المؤید خطیب خوارزمی متوفی ۵۶۸ در صفحه ۴۹ مناقب([۱۲]) و در صفحه ۴۳ جلد اول مقتل([۱۳]) الحسین.
۱۲- ابو القاسم ابن عساکر علی بن حسن دمشقی متوفی ۵۷۱ در تاریخ کبیر.([۱۴])
۱۳- ابو حجاج یوسف بن محمد آندلسی متوفی ۶۰۵ در صفحه ۲۲۲ جلد اول (الف باء).
۱۴- ابو الحسن علی بن محمد بن اثیر جرزی متوفی ۶۳۰ در صفحه ۲۲ جلد چهارم اسد الغابه.([۱۵])
۱۵- محب الدین احمد بن عبد الله طبری شافعی متوفی ۶۹۴ در صفحه ۱۲۹ جلد اول ریاض النضره([۱۶]).
۱۶- شمس الدین محمد بن احمد ذهبی شافعی متوفی ۷۴۸ در صفحه ۲۸ جلد چهارم تذکره الحفاظ.([۱۷])
۱۷- بدر الدین محمد زرکشی مصری متوفی ۷۴۹، در صفحه ۴۷ جلد سیم فیض القدیر.
۱۸- حافظ علی بن ابی بکر هیثمی متوفی ۸۹۷، در صفحه ۱۱۴ جلد نهم مجمع الزوائد.([۱۸])
۱۹- کمال الدین محمد بن موسی دمیری متوفی ۸۰۸ در صفحه ۵۵ جلداول حیات الحیوان.([۱۹])
۲۰- شمس الدین محمد بن محمد جزری متوفی ۸۳۳ در صفحه ۱۴ اسنی المطالب.([۲۰])
۲۱- شهاب الدین ابن حجر احمد بن علی عسقلانی متوفی ۸۵۲ در صفحه ۳۳۷ جلد هفتم تهذیب التهذیب.([۲۱])
۲۲- بدر الدین محمود بن احمد عینی حنفی متوفی ۸۵۵ در صفحه ۶۳۱ جلد هفتم عمده القاری.
۲۳- علی بن حسام الدین متقی هندی متوفی ۹۷۵ در صفحه ۱۵۶ جلد ششم کنز العمال.([۲۲])
۲۴- عبد الرؤف المناوی شافعی متوفی ۱۰۳۱ در صفحه ۴۶ جلد سیم فیض القدیر شرح جامع الصغیر.([۲۳])
۲۵- حافظ علی بن احمد عزیزی شافعی متوفی ۱۰۷۰ در صفحه ۶۳ جلد دوم سراج المنیر شرح جامع الصغیر.
۲۶- محمد بن یوسف شامی ۹۴۲ در سبل الهدی و ارشاد فی اسماء خیر العباد.([۲۴])
۲۷- محمد بن یعقوب فیروز آبادی متوفی ۸۱۷ درنقد الصحیح.
۲۸- امام احمد بن حنبل متوفی ۲۴۱ مکرر در مجلدات مناقب مسند.([۲۵])
۲۹- ابوسالم محمد بن طلحه شافعی متوفی ۶۵۲ در صفحه ۲۲ مطالب السوول.([۲۶])
۳۰ـ شیخ الاسلام ابراهیم بن محمد حموینی متوفی ۷۲۲ در فرائد السمطین.([۲۷])
۳۱- شهاب الدین دولت آبادی متفوی ۸۴۹ در هدایت السعداء.
۳۲- علامه سمهودی سیدنور الدین شافعی متوفی ۹۱۱ در جواهر العقدین.([۲۸])
۳۳- قاضی فضل بن روزبهان شیرازی درابطال الباطل.([۲۹])
۳۴- نور الدین بن صباغ مالکی متوفی ۸۵۵ در صفحه ۱۸ فصول المهمه.([۳۰])
۳۵- شهاب الدین ابن حجر مکی (متعصب عنود) متوفی ۹۷۴ در صفحه ۷۳ صواعق. ([۳۱])
۳۶- جمال الدین عطاء الله محدث شیرازی متوفی ۱۰۰۰ در اربعین.
۳۷- علی قاری هروی متوفی ۱۰۱۴، در مرقاه بر مشکوه. ([۳۲])
۳۸- محمد بن الصبان متوفی ۱۲۰۵ در صفحه ۱۵۶ اسعاف الراغبین. ([۳۳])
۳۹- قاضی محمد بن علی شوکانی متوفی ۱۲۵۰ در فوائد المجموعه فی الاحاد الموضوعه.
۴۰- شهاب الدین سید محمود آلوسی بغدادی متوفی ۱۲۷۰ درتفسیر روح المعانی.
۴۱- امام غزالی امام غزالی در احیاء العلوم.
۴۲- میر سید علی همدانی فقیه شافعی در موده القربی([۳۴])
۴۳- ابو محمد احمد بن محمد عاصمی در زین الفتی شرح سوره (هل اتی)
۴۴- شمس الدین محمدبن عبد الرحمن سخاوی متوفی ۹۰۲ درمقاصد الحسنه.
۴۵- سلیمان بلخی حنفی متوفی ۱۲۹۳ در باب ۱۴ ینابیع الموده.([۳۵])
۴۶- یوسف سبط ابن جوزی در صفحه ۲۹ تذکره الخواص الامه.([۳۶])
۴۷- صدر الدنی سید حسین فوزی هروی درنزهه الارواح.
۴۸- کمال الدین حسین میبدی در شرح دیوان.
۴۹- حافظ ابوبکر احمد بن علی خطیب بغدادی متوفی ۴۶۳ در صفحه ۳۷۷ جلددوم و صفحه ۳۴۸ جلد چهارم در صفحه ۱۷۳ جدل هفتم تاریخ خود بالاخره بسیاری از اکابر علماء خودتان در کتب معتبره خود که بعض از آنها با شحر و بسط کامل در الطراف مطلب و تصدیق به صحت این حدیث شریف را نقل نمودهاند که از جمله آنها:
۵۰- محمد بن یوسف گنجی شافعی([۳۷]) متوفی ۶۵۸ درآخر باب ۵۸ کفایه الطالب بعد از نقل سه خبر مسندا از رسول اکرم گوید:
«فقد قال العلماء من الصحابه والتابعین وأهل بیته بتفضیل علی وزیاده علمه وغزارته وحده فهمه ووفور حکمته وحسن قضایاه، وصحه فتواه، وقد کان أبو بکر وعمر وعثمان وغیرهم من علماء الصحابه یشاورونه فی الأحکام ویأخذون بقوله فی النقض والابرام، اعترافا منهم بعلمه، ووفور فضله، ورجاحه عقله، وصحه حکمه، ولیس هذا الحدیث فی حقه بکثیر لأن رتبته عند الله وعند رسوله وعند المؤمنین من عباده أجل وأعلا من ذلک»
(خلاصه معنی ان که علماء از صحابه و تابعین و اهل بیت اقرار و اعتراف ننمودهاند به برتری و تفضیل علی و زیادتی علم او و غزارت و حدت فهم و وفور حکمت و صحت فتاوا و نیکویی در قضایا و احکام او و ابوبکر و عمر و عثمان و علماء صحابه با آن حضرت در احکام دین مشورت مینمودند درنقض و ابرام احکام حکم آن حضرت را قبول مینمودند با اقرار و اعتراف به علم و وفور فضل و رجحان عقل و صحت حکم آن حضرت را و این حدیث برای آن حضرت زیاد نیست چه آن که رتبه و مقام آن حضرت در نزد خدا و پیغمبر و مؤمنین از عباد اجلا و اعلای از اینها میباشد.)
و امام احمد بن محمد بن الصدیق مغربی ساکن قاهره مصر در تصحیح این حدیث شریف کتابی نوشته است به نام فتح الملک العلی به صحه حدیث باب مدینه العلم علی ( که در سال ۱۳۵۴ هجری در مطبعه اعلامیه مصر چاپ گردیده و در کتابخانه خصوصی حقیر موجود است.)
اگر به همین مقدار قبلتان آرام نشد و باز هم میل دارید حاضرم مبسوطتر به عبارات مختلفه نقل اخبار در این باب نمایم.
سید عدیل اختر: (از فضلاء و ادباء و ائمه سنت و جماعت) چون مکرر در اخبار دیدهام که پیغمبر فرموده نقل فضائل علی کرم الله وجهه عبادت است حتی دیدم عالم فاضل فقیه ادیب میر سید علی همدانی شافعی در موده القربی نقل مینماید که پیغمبر فرموده در هر مجلسی که ذکر فضایل و مناقب علی شود ملائکه آسمانها به آن مجلس توجه پیدا نموده و برای اهل آن مجلس از درگاه حق تعالی طلب رحمت و مغفرت مینمایند.
علاوه بر این معنی نقل حدیث از رسول خدا خود عبادت است فلذا مقضی است چنان چه حاضر دارید مجلس را بیش از پیش مرکز عبادت کاملتری قرار دهید به نقل چند حدیث مبسوطتر از رسول خدا.
حدیث أنا دارالحکمه
داعی: از جمله احادیث مستفیضه که ممکن است به حد تواتر رسیده باشد زیرا که روات فریقین (شیعه و سنی) از قبیل امام احمد بن حنبل در مناقب مسند و حاکم در مستدرک و مولی علی متقی در صفحه ۴۰۱ از جزء ششم کنز العمال([۳۸]) و حافظ ابو نعیم اصفهانی در صفحه ۶۴ جلد اول حلیه الاولیاء([۳۹]) و محمد بن صبان مصری در اسعاف الراغبین و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب([۴۰]) و جلال الدین سیوطی در جامع الصغیر و جمع الجوامع([۴۱]) و لئالی المصنوعه([۴۲]) و ابو عیسی ترمذی در صفحه ۲۱۴ جلد دو صحیح و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول([۴۳]) و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده([۴۴]) و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کافیه الطالب([۴۵]) و سبط ابن الجوزی در تذکره خواص الامه([۴۶]) و ابن حجر مکی در ص۷۵ ضم فصل دوم از باب ۹ صواعق محرقه([۴۷]) و محب الدین طبری در ریاض النضره([۴۸]) و شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین([۴۹]) و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه([۵۰]) و بسیاری دیگر از علماء خودتان گذشته از عموم علماء شیعه آن را نقل نموده و حکم بر صحت آن کردهاند که رسول اکرم فرمود:
«انا دار الحکمه و علی بابها ومن اراد الحکمه فلیأت الباب»
(من خانه حکمتم و علی در و باب آن خانه میباشد هر کس اراده دارد از حکمت من بهره بردارد برود در خانه علی)
و محمد بن یوسف گنجی باب ۲۱ کفایه الطالب([۵۱]) را اختصاص به این حدیث شریف داده و بعد از نقل خبر با سلسله اسانید آن اظهار نظر و بیانی دارد تا آنجا که گوید این حدیثی است بسیار عالی و نیکو که از آن حکمت و فلسفه اشیاء و بیان امر و نهی و حلال و حرام که خداوند به پیغمبر تعلیم نموده به علی هم مرحمت فرموده فلذا فرمود: علی باب حکمت من است به آن مراجعه نمایید تا کشف حقایق شود.
و نیز مغازلی شافعی در مناقب([۵۲]) و ابن عساکر در تاریخ خود با ذکر طریق حدیث از مشایخ خود و خطیب خوارزمی در مناقب([۵۳]) و شیخ الاسلام حموینی در فرائد([۵۴]) و دیلمی در فردوس و محمد یوسف گنجی شافعی در باب ۵۸ کفایه الطالب([۵۵]) و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب ۱۴ینابیع الموده([۵۶]) و بسیاری از اکابر علماء خودتان از ابن عباس و جابر بن عبد الله انصاری روایت نمودهاند که رسول اکرم بازوی علی را گرفت و فرمود:
هذا أمیر البرره و قاتل الفجره، منصور من نصره، مخذول من خذله. ثم رفع بها صوته : أنا مدینه الحکمه و علی بابها، فمن أراد الحکمه فلیأت الباب
(این مرد (علی بن ابی طالب) امیر و رئیس مردمان نیکوکار و قاتل کفار است و نصرت یابد یاری کننده او و خوار میشود خوار کننده او بعد از آن صدای مبارک را بلند فرمود که من شهرستان علمم و علی دروازه آن است پس هر کس اراده دارد از علوم مخصوصه من بهرهبردارد پس باید از آن در بیاید (که مراد علی بن ابی طالب باشد))
و نیز شافعی آورده که رسول اکرم فرمود:
انا مدینه العلم و علی بابها و ان البیوت لا یدخلها الا من باب
(من مدینه و شهرستان علم هستم و علی باب آن است و برخانههای نمیشود داخل شد مگر از در آنها یعنی به علوم مکنونه در شهرستان وجود من نخواهید رسید مگر به وسیله علی بن ابی طالب)
و صحاب مناقب فاخره از ابن عباس روایت نموده که رسول خدا فرمود: من شهرستان علمم و علی در آن است پس هر کدام علم دین میخواهد باید از آن در آید بعد از آن فرمود: من شهرستان علمم و تو یا علی باب آن هستی دروغ گوید آن کس که گمان نماید به من میرسد بدون واسطه تو.
و ابن ابی الحدید در چند جای از شرح نهج البلاغه([۵۷]) و ابو اسحاق ابراهیم بن سعد الدین محمد حموینی در فرائد السمطین از عباس و خط الخطباء خوارزمی در مناقب از عمرو بن عاص وامام الحرم احمد بن عبد الله شافعی در ذخائر العقبی و امام احمد بن حنبل در مسند و میر سید علی همدانی در موده القربی حتی ابن حجر متعصب در صفحه ۷۵ ضمن فصل دوم از باب ۹ حدیث نهم از چهل حدیثی که در فضایل علی در صواعق محرقه آورده از بزاز و طبراین در اوسط از جابر بن عبد الله و ابن عدی از عبد الله بن عمر و حاکم و ترمذی از علی نقل نمودهاند که رسول اکرم فرمود: انامدینه العلم و علی بابها فمن اراد المدینه فلیأت الباب.([۵۸])
آنگاه در ذیل این حدیث گوید: مردم قصیر الفکرمضطرب شدند در این حدیث در جماعتی گفتند این حدیث از موضوعات است (از قبیل ابن جوزی ونووی) ولی حاکم (صاحب مستدکر که قولش در نزد شما سندیت دارد) وقتی این حرفها راشنید گفت: ان الحدیث صحیح- به درستی که این حدیث صحیح است.انتهی.
از این قبیل اخبار در کتب معبتره شما بسیار رسیده که وقت مجلس بیش از این اجازه نقل آنها را نمیدهد.
تبیین حدیث
بدیهی است الف و لام العلم درحدیث شریف الف و لام جنس است یعنی هر چیزی که اطلاق علم بر او میشود ظاهرا و باطنا صورتا و معنا در نزد رسول خدا بوده و باب تمام آن علوم علی بوده.
مرحوم علامه الدقیق میر سید حامد حسین دهلوی صاحب عبقات الانوار دوجلد از مجلدات ضخیم عبقات الانوار را که هر جلدی به قدر صحیح بخاری بلکه بیشتر است در اطارف سند این حدیث شریف و صحت آن نوشته الحال نظر ندارم به چند سند فقط از طرف اکابر علماء سنت و جماعت اثبات این حدیث را به نحو تواتر ابزار داشته خوب نظر دارم که وقتی میخواندم پیسته طلب رحمت رای روح پر فتوح آن شخصیت بزرگ مینمودم که چه مقدرا زحمت کشیده و چه اندازه تبحر داشته خوب است آقایان محترم آن ک تاب را تهیه و مطالعه نمایید تا مورد تصدیق قرار دهید که علی در صحابه رسول الله منحصر به فرد بوده.
یکی از ادله ظاهره بر اثبات خلافت بلا فصل علی همین حدیث شریف است جهت آن که به اتفاق عقل و نقل در هر قوم وملت علماء بر جهال حق تقدم دارند خاصه آنکه رسول اکرم امر کند که هر کس می]واهد از علم من بهره بردارد باید برود در خانه علی بن ابی طالب.
شما به خدا انصاف دهید آیا سزاوار بود باب علمی را که پیغمبر خود به روی امت گشاده مردم مسدود نمایند و باب دل بخواه بگشایند که فاقد مراتب علمی باشد.
شیخ: در این که این حدیث مورد توجه عموم علمای ما بوده و در اطراف آن بحث بسیار شده شبههای نیست بعضی آن را ضعیف و خبر واحد و در نزد بعضی به حد تواتر آمده ولی چه ربطی دارد با علم لدنی و این که سیدنا علی کرم الله وجهه عالم به علم غیب و آگاه بر بواطن بوده.
علی عالم به غیب بود
داعی- یا توجه به عرایض و دلائل داعی نمایید یا بیلطفی کامل نموده مغلطه میفرمایید.
مگر قبلا عرض نکردم که به تصدیق خودتان پیغمبر خاتم مرتضای از خلق بوده است و به حکم آیه شریفه {عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَدًا إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ} خداوند متعال پردهها از مقابل دیده آن حضرت برداشته و استثناءً از علوم غریبه به آن حضرت افاضه فرموده پس از جمله علومی که در شهرستان وجود آن حضرت موجد بوده علم و اطلاع بر مغیبات عالم وجود بوده است که به آن قوه خداداده جمیع بواطن امور در نزد آن حضرت حاضر بوده و به مقتضای بیان حضرت که مورد قبول ما و شما و جمیع اکابر علمای سنت و جماعت است که به بعض از آنها اشاره نمودیم فرمود: انا مدینه العلم و علی بابها از جمیع علومی که در مدینه و شهرستان وجود آن حضرت بود آن حضرت بود و به وسیله باب علم (علی) میتوان استفاده از آن نمود علم و اطلاع بر مغیبات است که قطعا علی عالم به اسرار و بواطن امور بوده هم چنان که آگاه بر ظواهر احکام و حقایق امور بوده است.
چون پایه و اساس علم ان خاندان جلیل قرآن مجید بوده آگاه بر علوم قرآن ظاهرا و باطنا بعد از رسول خدا علی بروده چنانچه اکابر علماء خودتان تصدیق به این معنی دارند.
علی عالم به ظاهر و باطن قران بود
از جلمه حافظ ابو نعیم اصفهانی در صفحه ۶۵ جلد اول حلیه الاولیاء([۵۹]) و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب ۷۴ کفایه الطالب و سلیمان بلخی در صفحه ۷۴ ضمن باب ۱۴ ینابیع الموده([۶۰]) از فصل الخطاب مسندا از عبد الله مسعود کتاب الوحی نقل نمودهاند که گفت:
«ان القرآن نزل على سبعه أحرف: ما منها حرف الا ولها ظهر وبطن، وان علی بن أبی طالب عنده منه علم الظاهر والباطن»
(قرآن نازل گردیده بر هفت حرف و هر حرفی از آنها ظاهری داردو باطنی و نزد علی بن ابیطالب علم ظاهر و باطن قرآن میباشد.)
پیغمبر هزار باب از علم در سینه علی باز نمود
اکابر علماء خودتان در کتب معتبره خود تصدیق دارند که علی صاحب علم لدنی بوده چون مرتضای از خلق بعد از رسول الله بوده که از جمله آنها حجه الاسلام ابوحامد غزالی است که در کتاب بیان علم لدنی نقل نموده که علی فرمود رسول خدا زبان خد را در دهان من گذارد پس برای من از لعاب دهان آن حضرت هزار باب از علم باز شد که از هر بابی هزار باب دیگر باز میشود.
و نیز خواجه کلان سلیمان بلخی حنفی در صفحه ۷۷ ضمن باب ۱۴ ینابیع الموده([۶۱])از اصبغ بن نباته نقل میکند که گفت: شنیدم از امیر المؤمنین علی که فرمود:
إن رسول الله علمنی ألف باب، وکل باب منها یفتح ألف باب، فذلک ألف ألف باب، حتى علمت ما کان وما یکون إلى یوم القیامه، وعلمت
علم المنایا والبلایا وفصل الخطاب.
( به درستی که رسول خدا یاد داد به من هزار باب که هر بابی از آنها باز میشود هزار باب پس این میشود هزار هزار باب تا آن که دانستم آنچه شده و آنچه میشود تا روز قیامت ودانستم علم بلایا ومنایا و فصل الخطاب را)
و نیز در همان باب([۶۲]) از ابن مغازلی فقیه شافعی نقل مینمید به سند خودش از ابی الصباح ازابن عباس از رسول اکرم که فرمود:
لما صرت بین یدی ربی کلمنی و ناجانی فما علمت شیئا الا علّمته علیا فهو باب علمی
(چون شب معراج به مقام قرب حق رسیدم خداوندبا من حرف زد و نجوی نمود پس آنچه یاد گرفتم یا دادم به علی پس علی است باب علم من.)
ونیز همین خبر را از موفق بن احمد خوارزمی([۶۳])اخطب الخطباء به این طریق نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«أتانی جبرئیل بدر نوک من الجنه فجلست علیه فلما صرت بین یدی ربی کلمنی وناجانی فما علمت شیئا إلا علمته علیا فهو باب مدینه علمی ثم دعاه إلیه فقال یا علی سلمک سلمی وحربک حربی وأنت العلم فیما بینی وبین أمتی»
(جبرئیل پیش من گلیمی از بساطهای بهشت پس من بر او نشستم تا رسیدم به خانه قرب حق پس حقتعالی با من حرف زد و نجوی نمود آنچه از خدا گرفتم به علی یاد دادم پس او است باب علم من آنگاه علی را خواند و فرمود: یا علی صلح و سلم با تو صلح و سلم با من است و جنگ با تو جنگ با من است و تویی علم بین من و بین امت من.)
در این باب اخبار بسیاری از اکابر علماء خودتان مانند امام احمد بن حنبل و محمد بن طلحه شافعی و اخطب الخطباء خوارزمی([۶۴]) و ابو حامد غزالی و جلال الدین سیوطی و امام احمد ثعلبی و میر سید علی همدانی و دیگران رسیده که به طرق مختلفه و الفاظ و عبارات متفاوته نقل نمودهاند که رسول اکرم هزار باب از علم که از هر بابی هزار باب دیگر باز میشود در سینه علی به ودیعه گذارد.
ونیز حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیه الاولیاء و مولی علی متقی در صفحه ۳۹۲ جلد ششم کنز العمال و ابو یعلی([۶۵]) از کامل بن طلحه از ابن لهیعه از حی بن عبد مغافری از ابو عبد الرحمن حبلی از عبد الله بن عمر روایت نمودهاند که رسول اکرم در مرض موت خود فرمود:
فی مرضه ادعوا إلی أخی فدعوا له أبا بکر فأعرض عنه ثم قال ادعوا إلی أخی فدعوا له عمر فأعرض عنه ثم قال: ادعوا إلی أخی. فدعوا له عثمان فأعرض عنه ثم قال: ادعوا إلی أخی فدعی له علی بن أبی طالب فستره بثوب وانکب علیه فلما خرج من عنده قیل له ما قال : قال علمنی ألف باب یفتح کل باب ألف باب.
(بخوانید برای من برادرم را پس ابوبکر آمد حضرت روی از او گردانیده باز فرمود: برادرم بار بخوانید پس عثمان آمد باز روی مبارک از او گردانید (در اخبار دیگر دارد که بعد از ابوبکر عمر آمد و بعد عثمان) پس علی را خواندند (همین که علی آمد) حضرت او را به جامه خود پوشانده و براو خم شد پس چون از نزد آن حضرت بیرون رفت گفتند: یا علی پیغمبر با تو چه فرمود: گفت: مرا هزار باب از علم آموخت که از هر بابی هزار باب باز میشود.)
حافظ ابو نعیم احمد بن عبد الله اصفهانی متفوی سال ۴۳ قمری در صفحه ۶۵ جلد اول حلیه الاولیاء در فضائل علی و محمد جزری در صفحه ۱۴ اسنی المطالب([۶۶]) و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب ۴۸ کفایه الطالب مسندا از احمد بن عمران بن سلمه بن عبد الله نقل نمودهاند که گفت نزد رسول خدا بودیم پس سؤال شد از علی بن ابیطالب. حضرت فرمود:
«قسمت الحکمه عشره اجزاء فاعطی علی تسعه اجزاء و الناس جزءا واحدا»
(حکمت به ده قسمت تقسیم گردید نه جزء آن به علی عطاء شد و یک جزء دیگر آن به مردمان.)
و نیز ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در مناقب([۶۷]) و متقی در صفحه ۱۵۶ و ۴۰۱ جلد پنجم کنز العمال ([۶۸])از بیساری از اکابر علماء نقل نموده و ابن مغازلی فقیه شافعی در فضائل و سلیمان بلخی حنفی در باب ۱۴ ینابیع الموده([۶۹]) با همین اسناد از عبد الله بن مسعود (کاتب وحی) و محمد بن طلحه شافعی در صفحه ۲۱ مطالب السؤول نقلا از حیله از علقمه بن عبد الله روایت نموده اند که از رسول اکرم از علی سؤال شد فرمود:
قسمت الحکمه علی عشره اجزاء فاعطی علی تسعه اجزاء و الناس جزءأ وحد ا و هو اعلم بالعشر الباقی
(حکمت را به ده قسمت نمودند نه جزء ان اختصاص به علی عطا نمودند و یک جزء را به تمام مردمان دادند و علی به آن یک جزء نیز اعلم میباشد.)
و نیز در ینابیع الموده([۷۰])در همان باب از شرح رساله فتح المبین ابو عبد الله محمد بن علی الحکیم الترمذی از عبد الله بن عباس (امام المفسری حبر امت) نقل مینماید که:
«العلم عشرهاجزاءلعلی تسعه اجزاء و للناس عشر الباقی و هو اعلمهم به»
(علم ده جزء است نه جزء آن اختصاص به علی دارد یک جزء آن برای همه مردم و علی به آن یک جزء از همه مردم داناتر میباشد.)
و متقی هندی در صفحه ۱۵۳ جلد ششم کنز العمال([۷۱]) و خطیب خوارزمی در صفحه ۴۹ مناقب([۷۲]) و صفحه ۴۳ جلد اول مقتل الحسین([۷۳]) دیلمی در فردوس الاخبار([۷۴]) و سلیمان بلخی حنفی در باب ۱۴ ینابیع الموده([۷۵]) نقل مینمایند که رسول اکرم فرمود:
اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب
(داناترین امت من بعد از من علی بن ابی طالب است.)
در طرق افاضه علم رسول الله به علی
پس از این احادیث که نمونهای از احادیث بسیار است، ثابت میآید که رسول اکرم مرتضای از خلق و عالم به غیب بوده و آنچه عمل ظاهر و باطن از مبدء فیاض درک نموده به علی افاضه نموده است.
ما نمیگوییم علی بن ابیطالب و ائمه احدی عشر از اولاد آن حضرت مانند یک پیغمبر طریق مستقیم و مستقلی با پرودگار متعال به طریق وحی دشاتند بلکه به طور قطع و یقین میدانیم که مرکز فیض در وقت افاضه از مبدء فیاض شخص خاتم الانبیاء است هر فیضی از فیوضات در حیات و بعد از وفات آن حضرت به تمام موجودات بالاخص به ائمه اثنا عشر ما رسیده یا میرسد از جناب حق تعالی به وسیله رسول اکرم بوده است منتها تمام علوم و وقایع مهمه عالم از ماضی و مستقبل گذشته و آینه در زمان حیات پیغمبر از جانب حقتعالی به آن حضرت ابلاغ میشد آن حضرت بعضی را در همان ایام به علی میفرمود و آنچه در ذخیره علم آن حضرت مانده بود در دم آخر که خواست از این علام بیرون برود به آن حضرت افاضه نموده که در این باب اخبار بسیار از طرق اکابر علماء خودتان (گذشته از اخبار معتبره شیعه) رسیده که نمونهای از آن را به عرض رسانیدم.
حتی علماء خودتان از عایشه ام المؤمنین حدیث مفصلی نقل نمودهاند که در آخر حدیث گوید: پیغمبر علی را خواست و او را به سینه چسبانید روپوش را بر سر کشید من سرم را نزدیک بردم هرچه گوش دادم چیزی نفهمیدم یک وقت علی سر را بر دشات عرق از جبین مبارکش جاری بود گفتند یا علی پیغمبر در این مدت طولانی به تو چه میگفت؟ فرمود:
قد علمنی رسول الله الف باب من العلم و من کل باب یفتح الف باب
(به تحقیق رسول خدا هزار باب از علم به من تعلیم فرمود که از هر بابی هزار باب دیگر گشوده میشود.)
ازهمان اول بعثت که شرح مفصلش را در شبهای اول عرض کردم که رسول اکرم چهل نفر از اعمام و بزرگان قریش را در منزل عم اکرم خود جناب ابوطالب دعوت کرد و به آنها ابلاغ رسالت نمود علی اول کس بود که ایمان خود را ظاهر نمود پیغمبر او را در بغل گرفت و آب دهان خود را در دهان علی افکند که علی فرمود همان ساعت چشمههای علم بر سینه من گشوده شد (چنان چه اکابر علماء خودتان نقل نمودهاند که در بالای منبر ضمن خطبهای اشاره به این معنی نمود که فرمود:
«سلونی قبل ان تفقدونی فانما بین الجوانح منی علم جم»([۷۶])
آنگاه اشاره به شکم مبارک نموده فرمود:
«هذا سفط العلم هذا لعاب رسول الله هذا ما زقنی رسول الله زقا زقاً»
(سؤال کنید ازمن قبل از اینکه مرا نیابید جز این نیست که در سینه من علم فراوان است این شکم من سفط پر از علم است. این لعاب رسول الله میباشد (یعنی اثر آب دهان پیغمبر است) این است آنچه رسول اکرم پس دانههای علم را به من خورانید ه است.)
و پیوسته آن حضرت تا دم مرگ به طرق مختلفه افاضه فیض ربانی را بر علی مینمود و آنچه از مبدء فیاض غیب الغیوب میگرفت در سینه علی قرار میداد.
نور الدین ابن صباغ مالکی در فصول المهمه([۷۷]) گوید: پیغمبر خاتم (ص) از طفولیت علی را علما و عملا در آغوش محبت تربیت نمود.
درجفر جامعه و چگونگی آن
ازجمله طرقی که از جانب پروردگار اعظم جل و علا به وسیله خاتم الانبیاء افاضه فیض رحمانی بر علی شد جفر جامعه بوده استو آن صحیفه وکتابی بوده است مشتمل بر علم ماکان وما یکون الی یوم القیامه به طریق حروف رمز که بزرگان علمای خودتان هم معترفند که آن کتاب و علم آن از مخصوصات علی و ائمه طاهرین بوده است.
چنین چه حجه الاسلام ابوحامد غزالی نوشته است که امام المتقین علی بن ابی طالب را کتابی است مسمی به جامع الدنیا والآخره و آن کتاب مشتمل است بر تمام علوم و حقایق و دقایق واسرار و مغیبات و خواص اشیاء و اثرات ما فی العالم و خواص اسماء وحروف که به غیر از آنحضرت و یازده فرزند بزرگوارش که مقام ولایت را منصوصا از رسولخدا دارا بودهاند احدی مطلع بر آن نیست چون به وراثت به ایشان رسیده و همچنین سلیمان بلخی در صفحه ۴۰۳، ینابیع الموده شحر مبسوطی از درالمنظم محمد بن طلحه حلبی شافعی در این باب نقل نموده که جفر جامع مشتمل بر هزار و هفتصد صفحه از مفاتیح علوم مخصوص امام علی بن ابیطالب میباشد لذا شهیر در مدح آن بزرگوار گفته:
| من کان مثله ذا جفر و جامعه | له تدوّن سر الغیب تدوینا |
(کیست ماننداو که باشد صاحب جفر و جامعه که در آن کتاب اسرار غیبیه تدوین شده است.)
و نیز در تاریخ نگارستان از شرح مؤلف نقل میکند:
إنّ الجفر والجامعه کتابان لعلَّی کرّم الله وجهه، قد ذکر فیهما على طریقه علم الحروف، الحوادث التی تحدث إلى انقراض العالم وکان الأئمه المعروفون من أولاده یعرفونهما ویحکمون بهما([۷۸])
(به درستی که جفر و جامعه دو کتاب است مخصوص علی که در آن دو کتاب جمیع حوادث تا انقراض عالم به طریق علم حروف. (یعنی به طریق رمز) ذکر شده و اولاد آن حضرت حکم میکنند به آن کتاب (یعنی مفتاح آن کتاب رمز فقط در دست علی و اولاد او میباشد که از حوادث عالم خبر میدهند.)
نواب: قبله صاحب کتاب جفری که میفرمایید مورد تصدیق علمای ما هم هست چیست و چگونه بوده است متمنی است چنان چه مقتضی میدانید شرح آن بیان فرمایید.
نواب: به هر مقدار ممکن است خلاصه از مشروحات مفصله را بیان فرمایید.
داعی: وقت تنگ است از شرح و بسط در اطراف این علم و کتاب آن معذورم.
نواب: به هر مقدار ممکن است خلاصه از مشروحات مفصله را بیان فرمایید.
داعی: سال دهم هجرت بعد از مراجعت از حجه الوداع جبرئیل آمد و به رسول اکرم خبر مرگ داد که عمرت به آخر رسیده آن حضرت دستهای مبارک به درگاه حضرت واهب العطایا برداشت و عرض کرد:
«اللهم وعدتک التی وعدتنی انک لا تخلف المیعاد»
(خدای به من وعده دادی و هرگز خلف وعده نمیکنی.)
خطاب الهی رسید علی را بردار و برو بالای کوه احد پشت به قبله بنشین حیوانات صحرا را صدا کن تو را اجابت مینمایند در میان آنها بز سرخرنگ بزرگی است که اندکی شاخ او بالا آمده است به علی امر کن او را ذبح نمادی و پوست او را از طرف گردن بکند و وارونه کند او را دباغی کرده خواهدی دید آنگاه جبرئیل میآید و دوات و قلم و مرکب میآورد که از جنس مرکب زمین نمیباشد هرچه جبرئی میگوید توبه علی بگو بنویسد آن نوشته و پوست باقی میماند هرگز مندرس نمیشود و محفوظ خواهد ماند هرگاه او را بگشایند تازه خواهد بود.
رسول اکرم به همان دستور بالای کوه احد عمل نمود جبرئیل آمد قلم و دوات خدمت آن حضرت گذارد حضرت فرمود به علی آماده کار شد انگاه جبرئیل از جانب رب جلیل وقایع مهمه عالم را کلا و جزءً به پیغمبر میگفت پیغمبر هم به علی میفرمود بر آن پوست مینوشت تا آن که پوستهای باریک پاچه و دستها و پاهای او را هم نوشت و ثتب شد و در آن کتاب کلما کان و ما هو کائن الی یوم القیامه (هر چه بود و هر چه بعد خواهد شد تا روز قیامت. )
تمام را نوشتند حتی اسامی اولاده و ذراری و دوستان و دشمنان آنها و آنچه بر هر یک وارد خوهد شد تا روز قیامت در آن کتاب ثبت گردیده.
آنگاه رسول اکرم آن جلده و جفره را به علی دادند و جزء اسباب وراثت و ولایت و امامت قرار گرفت که هر امام از دنیا برود به امام معلوم بعد از خود به وراثت میسپارد.
این همان کتابی است که ابو حامد غزالی گوید جفر جامعه کتابی است مخصوص علی و یازده فرزندان آن حضرت دو در آن همه چیز هست من علم المنایا و البلایا و القضایا و فصل الخطاب (از علم منایا و بلایا و احکام و تمام لغتها.)
نواب: چگونه ممکن است این همه وقایع و علوم تا روز قیامت در یک پوست بزغاله نوشته شده باشد.
داعی: اولا از طرز این خبر معلوم است که بزغاله معمولی نبوده بلکه بسیار بزرگ و مخلوق این کار بوده.
ثانیا: به طریق کتابت کتب و رسائل نوشته بلکه به طریق حروف رمز نوشته گردیده چنان چه عرض کردم صاحب ترایخ نگارستان نقلا از شرح مواقف آورده است که قد ذکر فیهما علی طریقه علم الحروف.
آنگاه مفتاح و کید آن رمز را رسول اکرم به علی دادند آن بزرگوار هم حسب الامر پیغمبر به ائمه بعد از خود دادند.
آن مفتاح در دست هر کس باشداز آن کتاب میتواند استخراج اسرار و حوادث نماید و اگر مفتاح دردست نداشته باشد عاجز میماند.
چنان چه هر پادشاهی با وزیر خود یا ولایت و حکام و امراء لشکر و فرماندهان سپاهکه به ایالات و ولایات می فرستند کتاب رمزی قرار می دهد حرفا یا عدداً و مفتاح آن کتاب فقط در نزد پادشاه و آن وزیر و یا والی و حاکم و وزیر و یا والی و حاکم و فرمانده سپاه است که کتاب بدون مفتاح به دست هر کس بیفتد چیزی درک نمیکند.
همین قسم است کتاب جفرجامعه که غیر از امیر المؤمنین علی و یازده امام و فرزندان از او احدی از آن کتاب نمیتواند استخراج نماید.
چنان چه روی حضرت امیر المؤمنین در موقعی که فرزندانش همگی جمع بودند آن جلده به فرزندش محمد حنیفه داد (که با آن که بسیار علام و دانا بود) نتوانست از آن جلده چیزی درک نماید. چون مولانا امیر المؤمنین با علم خدا داده می دانست که بعد از آن حضرت عدهای بازیگر به رهبری (کیسان مولی و آزاده شده آن حضرت) قائل به امامت محمد بن الحنفیه فرزند ان حضرت میشود کانه دراین امتحان خواست قبلا ثابت نماید که محمد شایسته به مقام امامت نمیباشد یعنی اگر مقام امامت داشت بایستی مفتاح رمز کتاب جفر جامعه را داشته باشد.
غالب قضایا و وقایع مهمه که ائمه دین خبر می دادند از آن کتاب بود از کلیات و جزئیات امور با خبر بودند نوائب و مصائب وارده بر خود و اهل بیت خود و شیعیان را از همان کتاب استخراج مینمودند چنانچه در کتب اخبار کاملا ومبسوطا ثبت است.
خبر حضرت رضا در عهد نامه مأمون از مرگ خود
از جمله در شرح مواقف عهدنامه مأمون الرشیدی عباسی و امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا را نوشته که بعد از این که مأمون حضرت رضا را بعد از شش ماه مکاتبه و تهدید مجبور به قبول ولایت عهد نمود عهد نامه ای نوشتند مإمون امضا کرد که بعد از مردن خود خلافت منتقل شود به حضرت رضا.
چون ورقه را آوردند که حضرت رضا امضا نمایند قبل از امضاء شرحی به این عنوان در سجل خود نوشتند و بعد امضا نمودند که:
اقول و انا علی بن موسی بن جعفر ان امیرالمؤمنین عضده الله بالسداد و وفقه للرضاد عرف من حقنا ما جهله غیره فوصل ارحاما قطعات و امن نفوسنا فزعت بل احیاها و قد تلفت اغناها اذا افترقت مبتغیا رضی رب العالمین و سیجزی الله الشاکرین و لا یضیع اجر المحسنین و انه جعل الی عهده الامره الکبری ان بقیت بعده.
تا آنجا که در آخر عبارات مرقوم داشتند:
ولکن الجفر و الجامعه یدلان علی ضد ذلک و ما ادری ما یفعل بی و بکم ان الحکم الا لله یقضی بالحق و هو خیر الفاصلین.([۷۹])
(میگویم من که علی بن موسی بن جعفر هستم خلیفه مأمون الرشید که خداوند او را محکم و قوی نماید برای استحکامات شرع و موفق بدارد او را برای ارشاد و هدایت. حق ما را به خوبی شناخت که دیگران نشناختند و رحمی را که دیگران قطع نمودند او وصل نمود و نفسی را که دیگران تهدید به قتل نمودند او ایمن ساخت بلکه زنده نمود اشخاصی را که در پرتگاه فنا رسیده بودند بینیاز نمود گروهی را که فقیر و محتاج بودند محض رضای پرودگار زود است که خداوند جزای شکر گزاران را بدهد و ضایع نمی کند اجر نیکوکاران را به درسیت که او مرا ولایت عهد و امارت بزرگ (بر مؤمنین) قرار داد اگر من بعد از او زنده بمانم.
و لکن جفر و جامعه دلالت بر خلاف این معنی دارد (یعنی من بعد از او زنده نخواهم ماند.کلمات آنحضرت دلالت بر معانی دقیق دیگری دارد که میخواهد در لفافه بفهماند مأمون حق تعیین خلافت بعدی را ندارد چه ان که این امر مربوط به حق تعالی است و من به حکم خدای متعال و رسول اکرم خلیفه و جانشین آن حضرت و امام الائمه میباشد منتها به واسطه غلبه و استیلای مخالفین تقیه مانع از گفتار صریح آن حضرت بوده فلذا میفرماید من نمیدانم که تحولات روزگار نسبت به من و شما چگونه خواهم بود (یعنی میدانم) حکم با خداست که به حق بین افراد داوری خواهدنمود.)
و سعد بن مسعود بن عمر تفتازانی درشرح مقاصد الطالبین فی عمل اصول الدین به جمله جفر جامعه در عهدنامه از قلم آن حضرت ضمن بیان مفصل اشاره نمود یعنی جفر جامعه نشان میدهد که مأمون بر سر عهد خود نخواهد ماند چنان چه دیدیم شد آنچه شد آن پسر پیغمبر و پاره تن رسول الله را به زهر جفا شهید نمودند و صداقت حقیقت علم حضرت ظاهر و هویدا گردید و همه دانستند که آن خاندان جلیل عمل به ظاهر و باطن امور دارند.
دادن کاب مختومی توسط جبریئل به امیر المؤمنین وصی رسول الله
از جمله طرقی که به وسیله رسول اکرم افاضه فیض بر علی شد کتاب مهر شدهای است که جبرئیل برای آن حضرت آورده چنان چه علامه محقق و مورخ مقبول القول فریقین ابو الحسن علی بن الحسین مسعودی در صفحه ۹۲ کتاب اثبات الوصیه([۸۰]) مفصلا نقل مینماید که خلاصهاش این است:
انزل الله جل و علا الیه من السماء کتابا مسجلا نزل به جبرئیل مع امناء الملائکه
یعنی جبرئیل با امناء ملائکه کتاب مسجلی از جانب پروردگار جل و علا برای پیغمبر آورد عرض کرد اشخاصی که نزد شما حاضرند از مجلس خارج شوند الا وصی شما تاکتاب وصیت را تقدیم نمایم.
«علیا فأمر النبی بإخراج من کان فی البیت ماخلا علیا وفاطمه فیما بین الستر والباب فقال جبرئیل یا محمد ربک یقرؤک السلام ویقول هذا کتاب ما کنت عهدت إلیک وشرطت علیک وشهدت به علیک وأشهدت به علیک ملائکتی وکفى بی یا محمد شهیدا قال فارتعدت مفاصل النبی وقال یا جبرئیل ربی هو السلام ومنه السلام وإلیه یعود السلام»
(پس امر فرمود رسول خدا به حاضرین که همگی از حجره بیرون بروند به استثناء علی و فاطمه و حسن وحسین آنگاه جبرئیل عرض کردخداوند به شما سلام میرساند و میفرماید این عهد نامهای است که با تو بستم وملائکه گواهی دادند. کلام جرئیل که به اینجا رسید بدن آن حضرت به لرزه در آمد و فرمود: او است سلام و از او است سلام و به سوی اواست برگشت سلام.)
آنگاه آن کتاب را از جبرئیل گرفت و به علی داد بعد از قرائت فرمود: این عهد پروردگار من است به سوی من و امانت اوست به تحقیق که رسانیدم و ادا نمودم پیام حق را.
امیر المؤمنین عرض کرد من هم شهادت میدهم پدرو مادرم فدای تو باد به تبلیغ و نصیحت و راستی بر چیزی که گفتی و شهادت میدهد به این معنی گوش و چشم و گوشت و خون.
آنگاه حضرت به علی فرمود بگیر این وصیت من است از جانب پروردگار و قبول بنما او را از من ضمانت بنما برای خداوند تبارک و تعالی و برای من است وفای به آن ، علی عرض کرد قبول نمودم بر ضمانت و بر خداوند است که مرا یاری نماید.
و شرط شده است در آن کتاب بر امیر المؤمنین که:
الموالاه لاولیاء الله و المعاداه لاعداء الله و البرائه منهم و الصبر علی الظلم و کظم الغیظ و اخذ حقک منک و ذهاب خمسک و انتهاک حرمتک و علی ان تخضب لحیتک من رأسک بدم عبیط فقال امیر المؤمنین قبل و رضیت و ان انتهکت الحرمه و عطلت السنن و مزق الکتاب و هدمت الکعبه وخضبت لحیتی من رأسی صابرا محتسبا.
(دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمانان خدا و برائت و بی زاری از آنها بردباری بر جور و ستم و فرو نشاندن آتش غیظ و غضب وقتی که حق مسلم تو را از تو سلب نمایند و خمس تو را تصرف کنند و حرمتت و را نگاه ندارند و محاسنت را با خون سرت رنگین کنند.
در پاسخ امیر المؤمنین عرض کرد راضی شدمو قبول کردم که اگر حرمتم را نگاه ندارند و سنت را تعطیل و احکام کتاب را پاره و کعبه را خراب و محاسنم را از خون سرم خضاب کنند صبر و بردباری و تحمل نمایم.)
آنگاه جبرئیل و میکائیل و ملائکه مقربین را بر امیر المؤمنین شاهد و گواه گرفت و به حسن و حسین و فاطمه رسانید آنچه را به علی رسانده بود و شرح داد تمام وقایع را برای آنها پس مهر نمود آن وصیت نامه را به مهرهای طلائی که آتش ندیده و آن را داده به علی
و فی الوصیه سنن الله جل و علا و سنن رسول الله و خلاف من یخالف و یغیر و یبدل و شیء شیء من جمیع الامور و الحوادث بعده و هو قول الله عزوجل و کل شیء احصیناه فی امام مبین.
(و از مندرجات آن وصیت نامهاست سنتهای خدا و رسول خدا و مخالفت کردن با مخالفین و آنان که احکام را تغییر دهند و دستورات را تبدیل نمایند و بدون استثناء از هر امری از امور و تحولات روزگار در آن وصیتنامه مندرج بوده و از اسرار بین رسول الله و آن حضرت است وهمان است که در قرآن مجید به این نکته مهم تصریح شده است که هر امری از امور و هر علمی از علوم در نزد امام مبین (یعنی علی بن ابی طالب) افاضه شده و موجود است.) انتهی
خلاصه امیر المؤمنین و ائمه معصومین از ذریه آن حضرت که عترت طاهره بودند آنچه داشتند از رسول خدا داشتند و تمام علوم آن حضرت در نزد آنها بوده و اگر غیر از این بود علی را باب علم خود معرفی نمینمود و امر نمیفرمود اگر میخواهید از علم من بهره بردارید باید بروید در خانه علی بن ابی طالب.
و اگر آن حضرت دارای علوم عالیه رسول الله نبود و احاطه بر جمیع علوم نداشت در حضور دوست و دشمن ندای سلونی قبل ان تفقدونی نمیداد.
چه آن که اتفاقی قریقین است که احدی جز امیر المؤمنین ندای سلونی نداده و دعوای این مقام اختصاص به شخص آن حضرت داشته که در مقابل سؤالات اشخاص از علوم ظاهر و باطن باز نمانده و غیر از آن حضرت هر کس چنین ادعایی نموده رسوا و مفتضح گردیده.
چنان چه حافظ ابن عبد البر مغربی آندلسی در کتاب استیعاب([۸۱]) فی معرفه الاصحاب گوید:
ان کلمه سلونی قبل ان تفقدونی ما قالها احد غیر علی بن ابیطالب الا کان کاذبا.
(کلمه سلونی را احدی غیر علی بن ابیطالب نگفته مگر آن که کاذب و دروغگو بوده (به همان جهت رسوا و مفتضح گردیده))
چنان چه ابو العباس احمد بن خلکان شافعی در وفیات([۸۲]) و خطیب بغدادی در صفحه ۱۶۳ جلد سیزدهم تاریخ([۸۳]) خود آوردهاند که روزی مقاتل ابن سلیمان که از اعیان علمای شما و بسیار حاضر جواب در همه چیز بوده بالای منبر در حضور عامه مردم گفت:
سلونی عما دون العرش؟
(سوال کنید از من از آنچه در زیر عرش است.)
شخصی سؤال کرد که چون حضرت آدم عمل حج به جای آورد در موقع تقصیر و حلق ، سرش را چه کسی تراشید؟ ای مقاتل متفکر ، او از جواب واماند و ساکت شد و دیگری پرسید مورچه در وقت جذب غذا به وسیله روده جذب میکند یا به وسیله دیگر اگر به وسیله روده است رودههای او در کجای بدنش قرار گرفته مقاتل متحیر ماند چه جواب گوید ناچار گفت خداوند این سؤال را به دل شما انداخته تا من رسوا گردم به سبب عجبی که در زیادتی علم پیدا کردم و از حد خود تجاوز نمودم.
بدیهی است این ادعا را باید کسی بنماید که از عهده هر جوابی برآید و بالقطع و الیقین واجد این مقام احدی در امت نبوده جز امیر المؤمنین علی بن ابی طالب.
چون باب علم رسول الله بوده فلذا مانند خود آن حضرت محیط بر ظواهر و بواطن امور و آگاه بر علوم اولین و آخرین بوده و به همین جهت با قدرت تمام ندای سلونی میداد و در مقام جواب سؤالها هم بر میآمد که الان وقت اجازه تمام آنها را نمیدهد.
و احدی از صحابه چنان ندایی ندادند الا امیر المؤمنین علی چنان چه امام احمد بن حنبل در مسند([۸۴]) و موفق بن احمد خوارزمی در مناقب([۸۵]) و خواجه کلان حنفی در ینابیع الموده([۸۶]) و بغوی در معجم و محب الدین طبری صفحه۱۹۸ جلد دوم ریاض النضره([۸۷]) و ابن حجر در صفحه ۷۶ صواعق المحرقه([۸۸]) از سعید بن مسیب نقل نمودهاند که گفت:
لم یکن من الصحابه یقول سلونی الا علی بن ابی طالب
(یعنی احدی از صحابه گفت سؤال کنید از من (به طور کلی) مگر علی بن ابیطالب)
نقل اخبار اهل تسنن در ندای سلونی دادن علی
فلذا اکابر علماء خودتان از قبیل ابن کثیر در جلد چهارم تفسیر([۸۹]) و ابن عبد البر در استیعاب([۹۰]) و سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده([۹۱]) و مؤید الدین خوارزمی در مناقب([۹۲]) و امام احمد در مسند([۹۳]) و حموینی در فرائد السمطین([۹۴]) و ابن طلحه در در المنظوم و میر سید علی شافعی در موده القربی([۹۵]) و حافظ ابو نعیم اصفهانی در حلیه الاولیاء([۹۶]) و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه([۹۷]) ودیگران از محققین شما به عبارات و الفاظ مختلفه درمواردمتعدده نقل نمودهاند از عامر بن واثله وابن عباس و ابی سعید البحتری و انس بن مالک و عبد الله بن مسعود از امیر المؤمنین که بالای منبر فرمود:
ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی فان جوانحی لعلما جمّا سلونی فان الله عندی علم الاولین و الآخرین.
(ای مردم سؤال کنید از من (یعنی از آنچه میخواهید) قبل از آن که مرا نیابید پس به درستی که در سینه من علم فراوانی است سؤال کنید از من که در نزد من است علم اولین و آخرین.)
و ابی داوود در صفحه ۳۵۶ سنن امام احمد بن حنبل در صفحه ۷۸ جلد اول مسند و بخاری در صفحه ۴۶ جلد اول و صفحه ۲۴۱ جلد دهم صحیح نقل نمودهاند مسندا که علی فرمود:
سلونی عما شئتم و لا تسألونی عن شیء الا انبأتکم به.
(سؤال کنید مرا از هر چه میخواهدی و سؤال نمیکنید مرا از چیزی مگر آن که شما را خبر میدهم به آن)
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در صفحه ۷۴ ضمن باب ۱۴ ینابیع الموده([۹۸]) از موفق بن احمد خوارزمی و شیخ الاسلام حموینی به سند خودشان از ابو سعید بحتری نقل نموده که گفت:
رأیت علیا رضی الله عنه على منبر الکوفه وعلیه مدرعه رسول الله وهو متقلد بسیفه ومتعمم بعمامته فجلس على المنبر فکشف عن بطنه وقال :
سلونی قبل أن تفقدونی فإنما بین الجوانح منى علم جم، سفط العلم، هذا لعاب رسول الله، هذا ما زقنی رسول الله زقا زقا، فوالله لو ثنیت لی وساده فجلست علیها لأفتیت أهل التوراه بتوراتهم وأهل الإنجیل بإنجیلهم، حتى ینطق الله التوراه والانجیل فیقولان: صدق على قد أفتاکم بما أنزل فی وأنتم تتلون الکتاب أفلا تعقلون.
(دیدم علی را بر منبر کوفه در حالتی که جامه پشمی پیغمبر را پوشیده و عمامه آن حضرت را بر سر و به شمشیر آن حضرت تکیه نموده پس نشست بر روی منبر و شکم مبارک را باز نموده فرمود سؤال کنید از من قبل از آن که مرا نیابید (چون دعوی خود را مقید به مطلب خاصی ننموده یعنی از هر چه میخواهید سؤال کنید) چز این نیست که در سینه من علم فراوان است این شکم من سقط علم است این لعاب رسول الله میباشد (یعنی اثر آب دهان پیامبر است) این است آنچه حضرت به من دانه علم را خورانیده پس به خدا قسم که اگر مسند برای من پهن شود و متکاء اختیار بر او گذارده گردد و در آنجا بنشینم هر آینه فتوی میدهم اهل تورات را به تورات آنها و اهل انجیل را بر انجیل آنها تا آنکه خداوند متعال آن کتابها راه به نطق آورده بگویند راست گفت علی فتوی داد شما را به آنچه نازل شده در ما)
و نیز شیخ الاسلام حموینی در فرائد([۹۹]) و مؤید الدین خوارزمی در مناقب([۱۰۰]) نقل می نمایند که در بالای منبر فرمود:
«سلونی سلونی، فوالله لا تسألونی عن آیه من کتاب الله إلاّ حدّثتکم عنها متى نزلت، بلیل أو نهار، فی مقام أو مسیر، فی سهل أم فی جبل، وفیمن نزلت، فی مؤمن أو منافق، وما عنى الله بها، أم عام أم خاص»
(سؤال کنید از من قبل از آن که مرا نیابید قسم به آن خدایی که دانه را شکافته و بشر را آفریده سؤال نمیکنید از من از آیهای از کتاب خدا مگر خبر میدهم به شما از آنها که چه وقت نازل گردیده شب یا روز و در مقام یا در راه در زمین یا در کوه و در چه کس نازل شده در مؤمن یا منافق عام است یا خاص.)
ابن کوای خارجی برخاست و گفت:
اخبرنی عن قوله تعالی الذین آمنوا و عملوا الصالحکات اولائک هم خیر البریه فقال اولئک نحن و اتباعنا فی یوم القیامه غرّاء محجلین روّاء مرویین یعرفون بسیماهم.
(خبر بده مرا از آیهای که خدا میفرماید مؤمنینی که عمل صالح نمودند آنها بهترین مردماند فرمودآنها ما هستیم و اتباع ما که روز قیامت پیشانی سفیدانیم (و سیرآب شدگانیم) شناخته می شوند آنها به صورتهایشان)
و نیز امام احمد بن حنبل در مسند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در صفحه ۷۴ ینابیع الموده([۱۰۱]) ضمن باب ۱۴ از ابن عباس نقل مینماید که علی در بالای منبر فرمود:
سلونی قبل ان تفقدونی سلونی عن کتاب الله و ما من آیه الا و انا اعلم حیث انزلت بحضیض جبل اوو سهل ارض و سلونی عن الفتن فما من فتنه الا و قد علمت من کسبها و من یقتل فیها
(سوال کنید از من از کتاب خدا قبل از آن که مرا نیابید نیست آیه ای مگر آنکه من داناترم چگونه نازل گردیده در دامنه کوه یازمین نرم و سؤال کنید از من از فتنهها پس نیست فتنهای مگر آنکه من میدانم چگونه برپا شده و چه کسی در او کشته میشود.)
ابن سعد در طبقات([۱۰۲]) و ابن عبد الله محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب ۵۲ کفایه الطالب([۱۰۳]) که اختصاص به همین موضوع داده و حافظ ابونعیم اصفهانی در سطر اول صفحه ۶۸ جلد اول حلیه الاولیاء([۱۰۴]) مسندا از امیر المؤمنین نقل مینماید که فرمود:
و الله ما نزلت آیه الا و قد علمت فی من نزلت و این نزلت و علی من نزلت و این ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا طلقا
(به خدا قسم نازل نگردید آیهای مگر به تحقیق من میدانم در چه کس نازل گردیده و بر چه چیز نازل گردیده خدای من افاضه فرمود به من قلبی و عقلی کامل و زبانی طلق و گویا و ناطق.)
و نیز در همان کتابها نقل مینمایند که امیرالمومنین فرمود:
سلونی عن کتاب الله فانه لیس من آیه الا و قد عرفت بلیل نزلت ام بنهار فی سهل او فی جبل
(سؤال کنید از من از کتاب خدا پس به درستی که نیست آیهای مگر آنکه من میشناسم به شب نازل شده یا روز در زمین نرم و یا کوه سخت.)
و نیز در مناقب خوارزمی از اعمش از عبایه بن ربعی روایت نموده که گفت:
کان علی رضی الله عنه کثیرا یقول سلونی قبل ان تفقدونی فوالله مامن ارض مخصبه و لا مجدبه و لا فئه تضل مائه او تهدی مائه الا و انا اعلم قائدها و سائقها و نائقها الی یوم القیامه
(علی بسیار میفرمود: سؤال کنید از من قبل از آنکه مرا نیابدی به خدا قسم نیست زمینی پرگیاه یا خشک بیگیاه و نیست گروهی که گمراه کنند صد نفر را یا هدایت نمایند صد نفر را مگر آنکه من بهتر میدانم رئیس و قائد آنها را و خواننده و راننده آنها را تا روز قیامت.)
و نیز جلال الدین سیوطی در صفحه ۱۲۴ تاریخ([۱۰۵]) الخلفاء و بدر الدین حنفی در عمده القاری و محب الدین طبری در صفحه ۱۹۸ جلد دوم ریاض النضره([۱۰۶]) و سیوطی در صفحه ۳۱۹ جلد دوم تفسیر اتقان([۱۰۷]) و ابن حجر عسقلانی در صفحه ۴۸۵ جلد هشتم فتح الباری([۱۰۸]) و نیز در صفحه ۳۳۸ جلد هفتم تهذیب التهذیب([۱۰۹]) نقل می نمایند که علی فرمود:
سلونی و الله لا تسئلونی عن شیء یکون الی یوم القیامه الا اخبرتکم و سلونی عن کتاب الله فوالله من آیه الا و انا اعلم أبلیل نزلت ام نهار فی سهل ام جبل.
(سؤال کندی از من به خدا قسم سؤال نمیکنید مرا از چیزی تا روز قیامت مگر آن که خبر میدهم شما را از آنها سؤال کنید مرا از کتاب خدا به خدا قسم نیست آیه ای مگر آنکه من میدانم در شب نازل گردیده و یا روز در زمین نرم یا کوه سخت.)
آیا این بیانات ادعای به غیب نیست و جز عالم به غیب دیگری می تواند چنین ادعایی در مقابل دوست و دشمن بنماید اگر قدری از عادت خارج شوید و با نظر انصاف بنگرید خواهید دانست که آن حضرت عالم به علم غیب بوده و در مقام عمل هم ظاهر مینمود و از مغیبات خبر میداده.
خبر دادن از سنان بن انس که قاتل امام حسین گردید
چنان چه ابن ابی الحدید معتزلی همین خبرها را در صفحه ۲۰۸ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱۱۰]) (چاپ مصر) از کتاب غارات ابن هلال ثقفی نقل نموده تا آنجا که گوید: شخصی از جا برخاست و گفت: اخبرنی بما فی رأسی و لحیتی و من طاقه شعر. یعنی ما را خبر بده که در هر طرفی از سر و صورت من چه قدر مو میباشد حضرت فرمود: خلیل من رسول خدا مرا خبر داده که در کنار هر مویی از سر تو ملکی است که تو را لعنت میکند و در پای هر مویی از صورت تو شیطانی است که تو را اغوا میکند و در خانهات گوسالهای داری که میکشد پسر پیغمبر را و او انس نخعی بود و فرزندش سنان در آن موقع بچهای بود که در خانه بازی میکرد و در سال ۶۱ هجری در کربلا بود و قاتل حسین بن علی شد (بعضی گفتند سؤال کننده سعد بن ابی وقاص بود و پسر گوسالهاش عمر علیه اللعنه بود که امیر لشکر و برپا کننده غائله کربلا شد) ممکن است هر دو در مجلس مختلف سؤال نموده باشند.
حضرت به وسیله این اخبار میفهماند که علم من از رسول خدا سرچشمه گرفته و احاطه بر مغیبات دارم.
خبر علمداری حبیب بن حمّار
و نیز اکابر علماء خودتان مانند امام احمد بن حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در صفحه ۲۰۸ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱۱۱]) نقل نمودهاند که روز در دوره خلافت ظاهری در مسجد کوفه نشسته و اصحاب در اطراف ان حضرت بودند شخصی گفت خالد بن عویطه در وادی القری از دنیا رفت حضرت فرمود:
«لم یمت و لا یموت حتی یقود جیش ضلاله صاحب لوائه حبیب بن حمّار»
(نمرده ونخواهد مرد تا سردار لشکر ضلالت و گمراهی گردد و علمدار او حبیب بن حمّار خواهد بود.)
جوانی از میان جمعیت عرض کرد من حبیب بن حمّار یا امیر المؤمنین و از دوستان صمیمی و حقیقی شما هستم حضرت فرمود: دروغ نگفتهام ونخواهم گفت کانه میبینم خالد سردار لشکر ضلالت و گمراهی گردیده و تو علمدار او هستی و از این در مسجد (اشاره به باب الفیل) وارد میشوید و پرده پرچم به در مسجد گرفته پاره خواهد شد.
سالها از این خبر امیر المؤمنین گذشت در دوره خلافت یزید پلید عبید الله بن زیاد ملعون والی کوفه شد و لشکر فراوانی به جنگ حضرت سید الشهدا صلوات الله علیه میفرستاد بیشتر همان مردمی که از آن حضرت خبر خالد و حبیب بن حمّار را شنیده بودند روزی در مسجد حاضر بودند که صدای هلهله و هیاهوی لشکریان برخاست (چون در سابق محل اجتماعات مساجد بود لذا لشکریان برای نمایش به مسجد ورود و خروج مینمودند.) دیدند خالد بن عویطه سردار لشکر ضلالت اثر به عزم کربلا و جنگ با پسر پیغمبر برای نمایش از همان باب الفیل وارد مسجد شد و حالتی که حبیب بن عمار بن علمدار او بود موقع ورود به مسجد پرده پرچم به در مسجد گرفت پاره شد تا صداقت گفتار آن حضرت آن حضرت و حقیقت علمش بر منافقین ظاهر گردد.
آیا این خبر با این علامت قبل از وقوع اخبار به غیب نبوده تا اثبات یقین بر شما بنماید.
خبر از مغیبات
اگر شما نهج البلاغه را که مجموعهای از خطب و کلمات آن حضرت است دقیقانه مطالعه فرمایید از خبرهای غیبی که آن حضرت داده بسیار میبینید از حوادث و ملاحم و احوال بزرگان سلاطین و خروج صاحب رنج و غلبه مغولها و سلطنت چنگیز خان و حالات خلفاءجور و نحوه معاملات آنها با شیعیان و مخصوصا از صفحه ۲۰۸ تا صفحه ۲۱۱ جلداول شرح نهج البلاغه([۱۱۲]) ابن ابی الحدید را که مفصلا بیان میکند وخواجه کلان بلخی هم در اول باب ۱۴ ینابیع الموده([۱۱۳]) به بعض از آن خطب و خبرهای استشهاد می نماید به کثرت علم آن حضرت بینید تا کشف حقیقت گردد.
خبر از غلبه معاویه و ظلمهای آن ملعون
از جمله خبر دادن به اهل کوفه از غلبه معاویه علیه الهاویه و بر آنها و امر کردن بر سب و لعن آن حضرت چنان چه بعدها تمام گفتههای آن حضرت واقع شد از جمله:
ما انه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، یأکل ما یجد ویطلب ما لا یجد، فاقتلوه ولن تقتلوه، الا وانه سیأمرکم بسبی والبراءه منی : فاما السب فسبونی فإنه لی زکاه، ولکم نجاه، واما البراءه منی فلا تبرؤا «تتبرؤا» منی فانى ولدت على الفطره، وسبقت إلى الإیمان والهجره.([۱۱۴])
(زود باشد که غالب شود بر شما بعد از من مردی گشاده گلو برآمده شکم که هرچه یابد بخورد و طلب نماید هرچه را نیابد پس بکشید او را وهرگز نمیکشید او را بدانید که زود باشد آن مرد امر کند شما را به دشنام دادن به من و بیزاری جستن از من.
اما سب کردن ودشنام دادن را اجازه میدهم زیرا آن دشنام (چون زبانی است) برای من پاکیزگی و برای شما نجات است (از ضرر آن ملعون) و اما برائت و بیزاری (چون امر قلبی است از من مجویید زیرا که من متولد شدهام بر فطرت (توحید و اسلام) (این جمله اشاره به آن است که ابوین آن حضرت مؤمن بودهاند) و پیشی گرفتهام به ایمان و هجرت با آن حضرت.)
مراد از آن حضرت مرد پرخور معاویه علیه الهاویه بوده چنان چه ابن ابی الحدید در جلد اول شرح نهج (چاپ مصر) گوید مراد معاویه پرخور است. که در تاریخ به پرخوری معروف است و ان یأکل فی الیوم سبع اکلات (چنان چه زمخشری در ربیع الابرار گفته) روزی هفت مرتبه غذا میخورد و هر مرتبه آن قدر میخورد که کناره سفره دراز میشد صدا میزد یا غلام ارفع فوالله ما شبعت و لکن مللت غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم (از بس خوردم) خسته شدم ولی سیر نشدم.([۱۱۵])
آن ملعون از جمله اشخاصی بود که مرض جوع الکلاب داشت (در طب قدیم بیانی دارد که در معده چنین شخصی حرارتی پیدا میشود که رهچه غذا از مری وارد معده گردد مبدل به بخار گردیده نفع و ضرر او معلوم نگردد.)
پرخوری اوضرب المثل اعراب گردید. هر آدم پرخوری را به او مثل میزدند. یکی از شعراء رفیق پرخوار خود را هجو شیرینی نموده وگفته:
| وصاحب لی بطنه کالهاویه | کان فی امـعائه معاویه |
یعنی رفیق و یار و مصاحبی دارم که شکم او مثل هاویه است مثل آنکه در امعاء و رودههای او معاویه قرار دارد. (هاویه اسم یکی از طبقات جهنم است چون جهنم از قبول کفار سیری ندارد چه درقرآن فرماید به جهنم گفته شود {هل إمتلات فتقول هل من مزید} یعنی سیر شدی؟ گوید: آیا باز زیادی هست؟ اشاره به آنکه هرگز از قبول کفار سیر نخواهم شد.)
ابن ابی الحدید د ر صفحه ۳۵۶ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱۱۶]) (چاپ مصر) و دیگران از اکابر علماء خودتان تصدیق دارندکه آن لعین معاویه بن ابی سفیان بوده که وقتی غالب شد و امر خلافتش محکم گردید امر اکرد مردم را به سب و لعن دشنام وتبری جستن از آن حضرت که مدت هشتاد سال این عمل شنیع در میان مسلمانان متداول بود که آن حضرت را ظالمانه به منبر و محراب حتی در خطبه نماز جمعه سب و لعن مینمودند تا زمان خلافت عمر بن عبد العزیز اموی خلیفه عصر که با تدبیر صالحانه سب و لعن را بر طرف و مردم را از آن عمل قبیح بل اقبح منع نمود.
وقوع این عمل شینع قبیح را آن حضرت قبلا خبر داده بود پس تصدیق نمایید که آن حضرت عالم به غیب بوده و از پس پرده و وقایع آینده به افاضه پروردگار خبر داشته.
از این قبیل خبرها بسیار داد که بعد از گذشتن سالها و قرنها مردم وقوع آنها را دیدند.
خبر از کشته شدن ذو الثدیه قبل از شروع به جنگ
از جمله در جنگ خبر قتل خوارج و ( تزمله معروف به ذو الثدیه (به نظر بعضی ذو الثدیه به فتح «ث» صاحب دستهای کوچک است زیرا ثدیه به معنی دست است و «هـ» در آخر ثدی علامت تصغیر است یعنی تزمله رئیس خوارج دارای دو دست کوچک بوده است لذا ذو الثدیه لقب او شده بود. و به عقیده ارباب لغت ثدی به معنی پستان است و چون حرقوص ابن زهیر رئیس خوارج پستانهای بزرگ داشت لذا معروف شد به ذو الثدیه.)) را داد و نیز خبر داد به این که خوارج بیش از ده نفر نجات پیدا نکرده و از مسلمانان بیش از ده نفر کشته نمیشوند به آن عبارت که لا یفلت منهم عشره و لا یهلک منکم عشره.
چنان چه ابن ابی الحدید وخواجه کلان بلخی و دیگران نقل نمودهاد که آنچه خبر داده بود بعدها تمام واقع شد.
مخصوصا ابن ابی الحدید در صفحه ۴۲۵ جلد اول شرح نهج البلاغه([۱۱۷])(چاپ مصر) ذیل این خبر گوید:
{هذا الخبر من الاخبار التی تکاد تکون متواتره الاشتهاره نقل الناس کافه و هو من معجزاته}
(این خبر از اخبار نزدیک به تواتر است از جهت شهرتی که دارد و تمام مردم نقل نمودهاند و این خبر خود را معجزات آن حضرت میباشد.)
آیا اینها اخبار به غیب و آگاه بودند به امور آینده نبوده تا رفع شبهه و اشکال از شما بشود و پی به مقام ولایت و حقیقت آن حضرت ببرید و منصفانه تصدیق نمایید که بین آن حضرت و سایر خلفاء تفاوتی آشکارا بوده است.
اگر دارای علم لدنی نبوده و اتصال به ماوراء عالم طبیعت نداشته چگونه از امور غیبیه خبر میداده که بعد از سالها و قرنها واقع میگردید.
مانند خبر دادن از کشته شدن میثم تمار به دست عبید الله بن زیاد و کشته شدن جویریه و رشید هجری به دست زاید و خبر حادثه قلت عمرو بن حمق به دست اعوان معاویه و بالاتر از همه خبر دادن شهادت فرزند دلبند خود حضرت اباعبد الله الحسین که مکرر معرفی قتله آن حضرت را مینمود چنان چه قبلا اشاره نمودم به خبر دادن از انس و عمر سعد قتله آن حضرت که تمام این اخبار را اکابر علمای خودتان از قبیل طبری و ابن ابی الحدید در صفحه ۲۹۸ جلد اول شرح([۱۱۸]) و سایر مجلدات محمد بن طلحه شافعی([۱۱۹]) و سیوطی و خطیب خوارزمی([۱۲۰]) و دیگران مشروحا نقل نمودهاند.
خبر کشته شدن خود توسط ابن ملجم
از جمله اخبار غیبیه خبر دادن از قتل خود و معرفی نمودن عبد الرحمن بن ملجم مرادی را به این که قاتل من است در حالی که آن ملعون اظهار علاقه و وداد ظاهری به آن حضرت مینمود چنان چه ابن اثیر در صفحه ۲۵ جلد چهارم اسد الغابه([۱۲۱]) و دیگران نقل نمودهاند که وقتی شرفیایب شد در حضور اصحاب به محضرحضرت علی زبان به مدح آن حضرت گشود و گفت:
| أنت المهیمن والمهذب ذو الندى | وابن الضراغم فی الطراز الأول | |
| الله خـصک یا وصـی مـحـمـد | وحباک فضلا فی الکتاب المنزل |
الی آخر الابیات:
(خداوند تورا به امامت قائم بر خلق نموده است تو خالص از هر عیب و ریبی و صاحب جود و سخایی نسبت به دوست ودشمن تو فرزند شیر مردی و شجاع و نامی هستی که به فنون نیروهای سابق و لاحق دانا بودهای.
این وصی پیغمبر خاتم پروردگار عالمیان تو را به این منزلت و مقام اختصاص داده است که هر گونه فضل وکرامتهای خود را در قرآن مجید بر تو افاضه و مقرر داشته.)
جمیع اصحاب از طلاقت لسان و کثرت علاقه او به آن حضرت تعجب نمودند حضرت در جواب فرمود:
| انا انصحک منی بالوداد | مکاشفه و انت من الاعادی
|
و نیز ابن حجر در صفحه ۸۲ صواعق ([۱۲۲]) گوید: حضرت در جواب او فرمود:
| ارید حیاته و یرید قتلی | عذیرکمنخلیلک من مرادی([۱۲۳]) |
(من و را نصیحت میکند که از دوستان من باشی علنی و بر ملاء و حال آن که تو از دشمنان من هستی و عجب آن که من حیات و زندگانی او را میخواهم و او مرگ و کشته شدن مرا طالب است و این غدار ظاهر دوست از طایفه مراد است.)
عبد الرحمن عرض کرد گویا اسم مرا شنیدهاید از نام من بدتان آمده است فرمود چنین است بلکه واضح و آشکار است میدانم تو قاتل منی و به همین زودی این محاسن سفید مرا به خون سرم خضاب مینمایی عرض کرد اگر چنین است امر کن مرا به قتل رسانند و نیز اصحاب همین تقاضا را نمودند حضرت فرمود: این امری است محال یعنی نشدنی برای آنکه دین من اجازه نمیدهد قصاص قبل از جنایت را!
علم من حکم میکند تو قاتل منی ولی احکام دین مربوط به اعمال ظاهر است هنوز از تو عملی بر خلاف ظاهر بارز نگردیده شرعا نمیتوانم حکمی بر تو جاری نمایم.
مستر کارلین انگلیسی در کتاب الابطال خود گوید: کشته شد علی بن ابی طالب به عدالت خود یعنی اگر عدالت نمیکرد و قصاص قبل از جنایت می کرد قطعا بدنش به سلامت میماند چنان چه سلاطین عالم به مجردی که سوء ظن به کسی پیدا میکردند و لو فرزند و برادر و عیال و اقارب عزیزشان بود فوری معدومشان مینمودند.
ولی علی یگانه رادمردی بود که پا از دایره شرع و دیانت بیرون نگذارد ودر عین آن که قاتل خود را به طور جزم معرفی نمود ولی چون بر حسب ظاهر هنوز جنایتی از او به عمل نیامده قصاص نکرد بلکه کمال رأفت ومحبت را درباره او مرعی داشت تا شقاوت خود را ظاهر است و اثبات نمود احاطه علم آن حضرت را بر بواطن و عواقب امور.
و این خود دلیل دیگری است بر این که عالم به غیب جز پیغمبر و امام که معصوم از خطایا میباشد دیگر نخواهد بود چه آنکه اگر معصوم نباشد روی علم و دانش به حقاق امور فسادها خواهد نمود ولی پیغمبر یا امام چون دارای عصمتاند (مانند امیر المؤمنین) با علم و اطلاع بر قاتل خود پا از دائره شرع انور بیرون نگذارد و قصاص قبل از جنایت ننمود.
آیا اینها دلائل بر اثبات علم و اطلاع آن حضرت بر اسرار و مغیبات نبوده که جوانی از راه رسیده با یک علام مسرت از در وداد و محبت دست ببوسد و مدیحه بخواند حضرت بفرماید تو قاتل منی به خدا اگر قدری انصاف باشد تصدیق میشود که آن حضرت دارای علم ظاهر و باطن بوده است.
علمیت و افضلیت علی
شیخ سلیمان بلخی در اول باب ۱۴ ینابیع الموده([۱۲۴]) صفحه۶۵ از در المنظم ابن طلحه شافعی نقل نموده که امیر المؤمنین فرمود:
| لقد حزت علم الأولین واننی | ضنین بعلم الآخرین وقدیم | |
| وکاشف أسرار الغیوب بأسرها | وعندی حدیث حادث وقدیم | |
| وإنی لقیوم على کل قیم | محیط بکل العالمین علیم |
(هر آینه به تحقیق دانا و ماهرم به علوم اولین و دانا و عالمم به علوم آخرین که در سینه من تمام مکتوم است و کاشف جمیع اسرار غیبم و هر داستانی از سابق و لاحق در سینه من است و بر من بر هر صغیر و کبیر فرمان روایم علم من به احاطه به جمیع موجودات دارد.)
و بعد از آن فرمود آن حضرت:
لو شئت لأوقرت من تفسیر الفاتحه سبعین بعیرا وقال النّبى انا مدینه العلم وعلى بابها. وقال اللَّه تعالى واتوا البیوت من أبوابها فمن أراد العلم فعلیه بالباب.
(اگر بخواهم از تفسیر سوره فاتحه تنها هفتاد شتر را پر خواهم نمود و مؤید بیان من فرموده پیغمبر است که فرمود من شهرستان علمم و علی در آن میباشد و تإیید فرموده پیغمبر آیه شریفه است که می فرماید وارد خانهها شوید از در آنها. پس کسی که اراده دارد تحصیل علم نماید باید از بابی که پیغمبر معرفی نموده وارد گردد.)
اگر هیچ دلیلی بر اثبات خلافت بلا فصل و تقدم آن حضرت بر دیگران نبود (و حال آن که دلائل از حد احصاء خارج است از عقل و نقل و کتاب و سنت و اجماع چنان چه در شبهای گذشته به مختصری از آنها اشاره نمودیم) مگر همین دو دلیل یکی مقام اعلمیت و افضلیت آن حضرت که روی قاعده عقل و منطق هیچ جاهلی حق تقدم بر عالم ندارد و اعلمیت و افضلیت آن حضرت در نزد دوست و دشمن بارز و آشکار است حتی ابن ابی الحدید([۱۲۵]) ضمن خطبه اول کتابش گوید: قدم المفضول علی الافضل این عبارت اقرار و اعتراف به افضلیت آن حضرت است منتها روی عادت و تعصب گوید خدا خواست مفضول (یعنی صفر الکف) تمام را بر افضل و اکمل مقدم دارد.
و حال آنکه چنین بیانی از شخص عالمی مانند ابن ابی الحدید شایسته نبوده که مورد اعتراض فضلاء ودانشمندان و ارباب منطق قرار گیرد و بر او خرده گیرند که بر خلاف قواعد علم ومنطق و عقل اظهار عقیده نموده و این نسبت بیجایی است به ذات اقدس پروردگار اعظم چه آن که خدای عظیم علیم هرگز علمی بر خلاف عقل و منطق نمینماید ومفضولی را بر فاضل مقدم نمیدارد تا چه رسد بر اعلم و افضل.
بشری که مختصر فهم و شعور دارد و بهرهای از علم ومنطق برده حاضر نمیشود به تقدیم فاضل بر افضل تا چه رسد به مفضول بر افضل.
چگونه ممکن است خدای حکیم علیم مفضولی را بر افضل مقدم دارد و حال آن که خود در آیه ۱۲ سوره زمر به طریق استفهام انکاری میفرماید:
{هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ}
(آیا آنان که (مانند علی) اهل علم و دانشاند با مردم جاهل نادان یکسانند؟ (یعنی هرگز یکسان نیستند))
ونیز در آیه ۳۶ سوره یونس فرماید:
{أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدّی إِلاّ أَنْ یُهْدى}
(آیا آنکه خلق را به راه حق رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه رهبری نمیکند مگر آن که خود هدایت شود.)
پس از جهت اعلمیت و افضلیت حق تقدم در امت بعد از رسول اکرم با امیر المؤمنین بوده است و ابن ابی الحدید در صفحه([۱۲۶]) نهج البلاغه صریحا اقرار به این معنی نموده آنجا که گوید:
«انه افضل البشر بعد رسول الله و احق بالخلافه من جمیع المسلمین»
(به درستی که علی بعد از رسول خدا افضل بشر و احق و اولی به امر خلافت از جمیع مسلمانان بوده است.)
و دلیل دوم که مرتبط با دلیل اول است فرمودههای رسول اکرم خاتم الانبیاء است مخصوصا که در آخر همین حدیث میفرماید:
«من اراد العلم فلیأت الباب»
(هر کس اراده علم را پس باید برود به در و باب علی (یعنی علی بن ابی طالب)
شما را به خدا انصاف دهید آیا آن کسی که پیغمبر امر میکند درب خانه او بروید اولی به اطاعت است ای آن کسی که مردم برای خود به عنوان خلافت معین نمایند؟
علاوه بر آنکه امر پیغمبر مطاع است باید اطاعت شود علت و جهت حق تقدم را معین مینماید که همان جهت عقلانی است که اعلمیت باشد.
شیخ: اگر از جهت اعلمیت و افضلیت حق تقدم برای سیدنا علی کرم الله وجهه بود میبایستی رسول اکرم نصی بر آن جناب بنماید که امت بدانند باید پیروی از او بنمایند و حال آن که به چنین نصی ما برنخوردهایم.
داعی: این قبیل بیانات از امثال شما آقایان با عمل و فضل فوق العاده اسباب تأثر داعی میشود که چرا باید عادت آن اندازه در شما تأثیر کرده باشد که علم و دانش و حقیقت شما را مقهور خود قرار دهد.
آقای عزیز ده شب است از کتب معتبره خودتان اقامه برهان نموده و نصوص وارده را به عرض مجلس رسانیده به شهادت اهل مجلس و جرائد و مجلات تازه امشب آقا بحث را از سر گرفته میفرمایید نصی ندیدهاید.
در حالتی که کتب معتبره خودتان سراسر پر است از نصوص جلیه و خفیه مع ذلک از همه چشمپوشیده یک سؤال از شما مینمایم که آیا امت احتیاج به علم وسیره رسول اکرم دارند یا نه.
شیخ: بدیهی است که احتیاجات همگی صحابه و امت تا روز قیامت به علوم عالیه و سیره متعالیه رسول اکرم میباشد.
داعی: احسن الله لکم الاجر اگر هیچ نص صریحی از آن حضرت در باب خلافت و امامت نبود مگر همین حدیث مدینه که صریحا فرموده:
«انا مدینه العلم و علی بابها ومن اراد العلم فلیأت الباب»
(من (رسول خدا) شهرستان علم میباشم و علی باب آن میباشد هر کس اراده دارد علم (مرا) پس باید برود به در باب علم (علی))
کافی برای اثبات مرام بود.
به فرموده پیغمبر علی اعلم امت بوده
کدام نص صریح وواضحتر از این حدیث است که میفرماید هر کس میخوهد از علم من بهرهبردارد برود در خانه علی که باب علم من است الان وقت سحر است تمام شب را داعی با حرارت تمام در اطراف این موضوع صحبت نمودم و وقت آقایان را گرفتم الحال آقا مرا سرد نمودید مثل این که آقایان مانند اسلافتان نمیخواهید روی عادت گوش به حرف حساب بدهید تمام بیانات ما را نشنیده گرفته و انکار نص مینمایید.
کدام نص بالاتر از نص علمی است کدام عاقل دانشمندی از ارباب ملل و نحل گفت که با بود عالم و اعلم مردم زیر بار جاهل بروند اگر در علم ومنطق چنین بیانی در عالم شد داعی تسلیم به منطق شما میشود.
و اگر چنین منطقی در عالم وجود ندارد که با وجود عالم و اعلم مردم تبعیت و پیروی از جاهل بنمایند شما باید تسلیم منطق ما که منطق تمام ارباب علم و دانش است بشوید که چون امیر المومنین علی اعلم امت بوده باید به حکم علم و عقل ومنطق تبعیت و پیروی از او بنمایید.
چنان چه قبلا عرض کردم که اکابر علماء خودتان مانند امام احمد حنبل در مسند و ابو المؤید خوارزمی در مناقب([۱۲۷]) و حافظ ابو نعیم اصفهانی در نزول القرآن فی علی([۱۲۸]) و خواجه کلان بخلی در ینابیع([۱۲۹]) و میر سید علی همدانی درموده القربی([۱۳۰]) حتی ابن حجر مکی در صواعق([۱۳۱]) نقل میکنند که رسول اکرم مکرر میفرمود:
اعلم امتی علی بن ابی طالب
(دانا ترین افراد امت من علی بن ابی طالب است.)
احدی از صحابه به پایه علم آن حضرت نمیرسند چنان چه ابن مغازلی شافعی در مناقب و محمد بن طلحه در مطالب السؤول و حموینی در فرائد و شیخ سلیمان حنفی در باب ۱۴ ینابیع([۱۳۲]) از کلبی نقل میکنند که عبد الله بن عباس (حبر امت) گفت:
علم النبی و علم علی من علم النبی و علمی من علم علی و ما علمی و علم الصحابه فی علی الا کقطره بحر فی سبعه ابحر
(علم پیغمبر از علم خدای تعالی است و علم علی از علم پیغمبر میباشد و علم من از علم علی است و علم من و علم صحابه در مقابل علم علی مانند قطره آبی در هفت دریا میباشد.)
در آخر خطبه ۱۰۸ نهج البلاغه([۱۳۳]) است که مولانا امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود:
«نحن شجره النبوه و محط الرساله و مختلف الملائکه و معادن العلم و ینابیع الحکم»
(ما (ائمه اثنا عشر ) از شجره نبوت هستیم و از خاندانی میباشیم که رسالت و پیغام الهی در آنجا فرود آمده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده و ما مکانهای معرفت و دانش وچشمههای حکمت میباشیم.)
ابن ابی الحدید هم در صفحه ۲۳۶ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۱۳۴]) (چاپ مصر) در شرح این خطبه گوید این امر در آن حضرت ظاهر است جدا زیرا رسول اکرم فرمود:
«انا مدینه العلم و علی بابها و من اراد المدینه وفلیأت الباب»
(من شهرستان علمم و علی باب آن میباشد هر کس اراده دارد از شهرستان عمل من بهره بردارد پس باید برود به باب علم (علی))
ونیز فرمود اقضاکم علی قضاء امری است که مستلزم است علوم بسیاری میباشد بالجمله:
فحاله فی العلم حال رفیعه جدا لم یلحقه أحد فیها ولا قاربه، وحق له أن یصف نفسه بأنه معادن العلم وینابیع الحکم، فلا أحد أحق بها منه بعد رسول الله (انتهی)
(مقام علمی آن حضرت بسیار بلند است که از حد بیان خارج و دست تصور هیچ کس به او نخواهد رسید بلکه به او نزدیک هم نخواهد شد و سزاوار است که به خود نسبت دهد و بفرماید معدن علم منم که چشمههای حکمت از اقیانوس علوم من جاری میباشد پس در نتیجه ثابت است که احد از بشر سزاوارتر از علی به رفعت علم بعد از رسول خدا نیست.) انتهى
ابن عبد البر در صفحه ۳۸ جلد سیم استیعاب([۱۳۵]) و محمد بن طلحه در صفحه ۲۳ مطالب السؤول([۱۳۶]) و قاضی ایجی در صفحه ۲۷۶، مواقف آوردهاند که رسول اکرم فرمود: اقضاکم علی
چنان چه سیوطی در صفحه ۱۱۵ تاریخ الخلفاء([۱۳۷]) و حافظ ابونعیم در صفحه ۶۵ جلد اول حلیه الاولیاء([۱۳۸]) ومحمد جزری در صفحه ۱۴ اسنی المطالب([۱۳۹]) و محمدب بن عساکر در صفحه ۴۵۹ طبقات و ابن کثیر در صفحه ۳۵۹ جلد هفتم تاریخ کبیر([۱۴۰]) و بان عبد البر در صفحه ۳۸ جلد چهارم استیعاب([۱۴۱]) از خلیفه عمر بن الخطاب نقل نمودهاند که میگفت علی اقضانا یعنی علی در امر قضاوت (که احاطه بر جمیع امور است) از همه ما اولی و مقدم بود.
و نیز در صحفه ۶۹ ینابیع الموده([۱۴۲]) نقل مینماید که صاحب در المنظم ابن طلحه گوید:
إعلم أن جمیع أسرار الکتب السماویه فی القرآن، وجمیع ما فی القرآن فی الفاتحه، وجمیع ما فی الفاتحه فی البسمله، وجمیع ما فی البسمله فی باء البسمله، وجمیع ما فی باء البسمله فی النقطه التی هی تحت الباء. قال الأمام علی ( کرم الله وجهه ) : أنا النقطه التی تحت الباء.
(بدان که اسرار جمیع کتب سماوی در قرآن است و تمام اسرار و رموز قرآن در سوره فاتحه است و جمیع حقایق که درسوره فاتحه است در بسمله است وهر چه در بسمله است در باء بسمله است و اسرار باء بسمله تمام در نقطه زیر باء است و علی کرم الله وجهه فرموده من آن نقطه زیر باء هستم.)
چه خوش سراید شاعر:
| تویی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم
|
که در وقت تنزل تحت بسم الله را بایی |
و نیز سلیمان بلخی در ینابیع الموده([۱۴۳]) نقل مینماید از ابن عباس که گفت:
اخذ بیدی الامام علی فی لیله مقمره فخرج بی الی البقیع بعد العشاء و قال: اقرأ یا عبد الله فقرأت: بسم الله الرحمن الرحیم فتکلم لی فی اسرار الباء الی بزوغ الفجر.
در شب مهتابی علی دست مرا گرفت برد به سوی قبرستان بقیع بعد از نماز عشاء فرمود: بخوان! من بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت نمودم آنگاه از اسرار باء بسم الله برای من سخن گفت تا طلوع فجر.)
اتفاقی فریقین است که در میان صحابه امیر المؤمنین منحصر به فرد بوده دراین که عالم به اسرار غیبیه و وارث علوم انبیاء بوده است.
چنان چه محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول([۱۴۴]) و خطیب خوارزمی در مناقب([۱۴۵]) وسلیمان بلخی حنفی در ینابیع([۱۴۶]) از در المنظم ابن طلحه حلبی نقل نمودهاند که امیر المؤمنین میفرمود:
سلونی عن اسرار الغیوب فانی وارث علوم الانبیاء والمرسلین.
(سؤال کنید از من از اسرار غیبیه پس به درستی که من وارث علوم انبیاء ومرسلینم.)
ونیز امام احمد بن حنبل در مسند و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه([۱۴۷]) و سلیمان بلخی در ینابیع الموده([۱۴۸]) نقل مینمایند که آن حضرت در بالای منبر میفرمود:
سلونی قبل ان تفقدونی سلونی عن طرق السموات فانی اعلم بها من طرق الارض
(سوال کنید از من از راههای آسمانها پس به درستی که من عالمترم به راههای آسمانها از راههای زمین.)
این ادعا از آن حضرت درآن زمانی که وسایل سیر در ملکوت مانند امروز نبوده بزرگترین دلیل بر آگاه بودن به مغیبات است فلذا مکرر سؤال مینمودند و آن حضرت از آسمانها و کرات جویّه خبر میدادند.
به علاوه در دورهای که هیئت بطلمیوس مصری دائر بوده جواب اشخاص را مطابق باهیئت جدید امروزی دادن خود معجزه بزرگ است.
اخبار علی از کرات جویه طبق هیئت جدید
چنان چه شیخ محقق و فاضل محدث عادل ثقفه علی بن ابراهیم قمی قدس سره القدسی که در قرن سم هجری ریاست علمی او محرز بوده در تفسیر سوره و الصافات و شیخ فاضل محدث لغوی که در زهد و ورع و تقوی معروفیت کامل داشته فخر الدین بن طریح نجفی در کتاب لغت معروفش مجمع البحرین که تقریبا سیصد سال قبل تألیف نموده در لغه کوکب و علامه شهیر مرحوم ملا محمد باقر مجلسی رضوان الله علیه در جلد ۱۴ بحار الانوار([۱۴۹]) «السماء و العالم» از امیر المؤمنین علی نقل نمودهاند که فرمود:
«هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض»
(این ستارگان که در آسمانند شهرهایی هستند مانند شهرهایی که در زمین است)
شما را به خدا انصاف دهید آیا در یک دوره زمانی که از هیئت جدید اثری در عالم نبوده و هیئت بطلمیوسی هم که مدار عمل ریاضیون فلکی آن زمان بوده قائل به افلاک بودند کواکب و ستارگان را انوار مضیئه و میخهای آسمان میدانستند.
تلسکوپها و دروبینهای امروزی هم وجود نداشته که از وضع کرات و اوضاع ستارگان خبر بدهند اگر فردی از افراد بشر از اخبار سماوی و کرات جوی خبر بدهد آن هم مطابق با علم هیئتی که بعد از هزار سال مورد توجه و عمل علماء قرار گیرد شما چنین خبر دهندهای را علام به غیب نمی دانید و این خبر را در شمار اخبار غیب به حساب نمیآورید.
اگر بخواهید بفرمایید این نوع اخبار که در کتب اکابر علماء از ائمه اطهار بسیار رسیده علم به غیب نیست کمال بی لطفی را فرمودید وتعصب خود را ظاهر نمودید زیرا خود خبر دلالت بر این امر بزرگ دارد.
و اگر خبر دادن از ملکوت اعلا وکرات جویه که چگونگی آنها از نظرها ناپدید بوده است (حتی امروزه هم که تلکسکوپهای قوی موجود است با چشم غیر مسلح دیده نمیشوند) و علوم امروزه هم تصدیق حقیقت و چگونگی آن خبر هزار و سیصد سال قبل را مینماید پس بدانید خبر دادن از غیب عالم بوده و تصدیق فرمایید که مولانا امیر المؤمنین و امام المسلمین علی بن ابیطالب عالم به غیب بوده است کهبدون وسائل و اسباب کشفیه که امروزه موجود گردیده با چشم معمولی ملکوت را موردکشف و انکشاف قرار داده.
[۱]) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ۱/۲۰۱، خطبه ۳ معروف شقشقیه، ابن ابی الحدید مینویسد:
«ستقاتل بعدی الناکثین، والقاسطین والمارقین.» وهذا الخبر من دلائل نبوته صلوات الله علیه، لأنه إخبار صریح بالغیب، لا یحتمل التمویه والتدلیس، کما تحتمله الاخبار المجمله، وصدق قوله: والمارقین “، قوله أولا فی الخوارج: «یمرقون من الدین کما یمرق»
السهم من الرمیهًْ ونیز عمرو بن ابی عاصم در کتاب السنهًْ ص۴۲۵ ح۹۰۷، با المارقهًْ و الحروریهًْ و الخوارج لاسابق لها خذلان اینگونه مینویسد:
امر رسول الله بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین.
ونیز متقی هندی در کنز العمال، ۱۶/۱۹۴، ح ۴۴۲۱۶، کتاب المواعظ و الرقائق و الخطب و الحکم، خطب علی و مواعظه.
ونیز ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۴۲/۴۶۸، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علی بن ابیطالب، با اختلاف الفاظ به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۲]) این روایت با عبارت مختلف در کتب اهل تسنن بیان شده است. احمد بن حنبل در مسند ۵/۹۰ حدیث جابر بن سمرهًْ چنین روایت کرده است:
سمعت جابر بن سمره یقول: سمعت رسول الله یقول: لا یزال الاسلام عزیزا الی اثنی عشر خلیفه…
و در صفحه ۸۷و ۸۸ و ۸۹ و ۹۰ و ۹۲ و ۹۴ و ۹۵و ۹۶ و ۹۷ و ۹۸و ۹۹و ۱۰۰ و ۱۰۱و ۱۰۶ و ۱۰۷و ۱۰۸ نیز با کمی تغییر در عبارت روایات بسیاری نقل کرده است. همچنین مسلم نیشابوری و بخاری در صحیح خود ۶/۳ و کتاب الاماره، باب الناس تبع لقریش و الخلافهًْ و بخاری در صحیح ۸/۱۲۸ (کتاب الاحکام) و ترمذی در سنن ۳/۳۴۰ ح ۲۳۲۳و ۲۳۲۴ (باب ما جاء فی الخلفاء) و ابی داود در سنن ۲/۳۰۹ ح ۴۲۷۹، ۴۲۸۰، کتاب المهدی).
[۳]) تهذیب الآثار، طبری، ص۱۰۴، حدیث ۱۷۳، ذکر خبر آخر من اخبار علی عن النبی.
[۴]) مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۱۳۷ و ۱۳۸، ح ۴۴۳۷ تا ۴۶۳۹، کتاب معرفهًْ الصحابهًْ، فضائل امیر المؤمنین.
وی چند حدیث با اسناد مختلف نقل میکند و بعد مینویسد:
هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه.
ودر حدیث دیگر مینویسد:
من حدیث سفیان الثوری باسناد صحیح.
[۵]) سنن ترمذی، ص۹۸۰، ح۳۷۳۲، کتاب المناقب، مناقب علی بن ابیطالب وی حدیث دار الحکمه را بیان میکند.
[۶]) جمع الجوامع، سیوطی ص۱۷۵، ح ۴۷۶۳، قسم الاقوال، حرف الهمزه.۶
[۷]) الجامع الصغیر، ۱/۴۱۵، ح ۲۷۰۵، حرف الهمزه «محقق»
[۸]) المعجم الکبیر، طبرانی، ۱۱/۵۵، احادیث مجاهد عن ابی عباس.
[۹]) الاستیعاب، ابن عبد البر، ۳/۱۱۰۳، ترجمه شماره ۱۸۵۵، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۱۰]) مناقب علی بن ابی طالب، ابن مغازلی، ص۸۱- ۸۶، ح، ۱۲۰- ۱۲۶، قوله انا مدینه العلم و علی بابها. وی یک باب را اختصاص به این حدیث داده و تعداد۶ حدیث را ذکر کرده است.
[۱۱]) الفردوس بمأثور الخطاب، دیلمی، ۱/۴۴، ح ۱۰۶، باب الف، ذکر حدیث الاوائل. ذکر اخبار جائت عن النبی فی مناقبه.
[۱۲]) مناقب خوارزمی، ۸۳ ح ۶۹، فصل ۷ فی بیان غزارهًْ علمه.
[۱۳]) مقتل الحسین، خوارزمی، ص۷۶، فصل ۴۷ فی نموذج من فضائل امیر المؤمنین ح ۲۴٫
[۱۴]) تاریخ المدینهًْ دمشق، ابن عساکر، ۴۲/۳۷۸ و ۳۸۷، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۱۵]) ریاض النضرهًْ، محب الدین طبری، ۲/۱۵۹، باب ۴ فی مناقب علی ذکر اختصاصه بانه دار العلم و باب مدینهًْ العلم.
[۱۶]) ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۷۷ ذکر انه باب دار العلم و باب مدینهًْ العلم.
[۱۷]) تذکرهًْ الحفاظ، ذهبی، ۴/۱۲۳۱، ترجمه شماره ۱۰۴۷ شرح حال سمرقندی.
[۱۸]) مجمع الزوائد، هیثمی، ۹/۱۱۴، کتاب المناقب، مناقب علی بن ابی طالب باب فی علمه.
[۱۹]) حیاهًْ الحیوان، دمیری، ۱/۷۹، الاوزر، ذیل خلافهًْ علی بن ابی طالب.
[۲۰]) اسنی المطالب، محمد بن الجرزی، ص۷۰٫
[۲۱]) تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، ۷/۲۸۷، ترجمه شماه ۴۹۲۵، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۲۲]) کنز العمال، متقی هندی، ۱۱/۶۰۰، ح ۳۲۸۵۰، کتاب الفضائل، باب ۳، فصل ۲، فی فضائل الخلفاء فضائل علی.
[۲۳]) فیض القدیر، مناوی، ۳/۶۰، ح ۲۷۰۵، حرف همزه.
[۲۴]) سبل هادی و الرشاد، صحالی شامی، ۱۱/۵۰۹، جماع اباواب اسمائه باب ۳٫
[۲۵]) ما این روایت را در منسد احمد حنبل نیافتیم لکن سمهودی در کتاب جواهر العقدین ۱/۱۲۵، القسم الاول فی فضل العلم و العلماء، باب ۱ بعد از نقل روایت مینویسدک
رواه الامام احمد فی الفضائل…
و همچینن سبط بن جوزی، در تذکرهًْ الخواص، ص۵۲ باب ۲، حدیث مدینهًْ العلم مینویسد:
قال احمد فی الفضائل… قال رسول الله انا مدینه العلم و علی بابها و فی روایه انا دار الحکمه و علی بابهاو فی روایه انا مدینه الفقه و علی بابها فمن اراد فلیأتها الباب.
[۲۶]) مطالب السؤول، محمد بن طلحه، شافعی، ص۹۸، فصل ۶ فی علمه و فضله.
[۲۷]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۹۸، ح ۶۷، سمط ۱، باب ۱۸٫
[۲۸]) جواهر العقدین، سمهودی، ۱/۱۲۵، القسم الاول فی فضل العلم و العلماء باب ۱٫
[۲۹]) ابطال الباطل، ذیل کتاب احقاق الحق، ۷/۴۵۹، بقیهًْ متن الاحقاق فی الاستدلال بالسنهًْ علی خلافهًْ علی و التاسع عشر.
[۳۰]) فصول المهمهًْ، ابن صباغ مالکی، ۱/۲۰۳، فصل ۱، فصل فی ذکر شیءمن علومه.
[۳۱]) صواعق المحرقهًْ، ابن حجر مکی، ص۱۲۲، باب ۹، فصل ۲ حدیث ۹٫
[۳۲]) مرقاهًْ المفاتیح شرح مشکاهًْ المصابیح، قاری هروی، ۵/۵۷۰٫
کتاب الرقاق، باب مناقب علی بن ابی طالب فصل ۲٫
[۳۳]) اسعاف الراغبین، محمد بن علی الصبان، (در حاشیه نور الابصار) ص۱۷۰ فی الکلام علی جماعهًْ من اله البیت مدفونین بمصر.
[۳۴]) مودهًْ القربی، علی همدانی، مودهًْ ۷ (با استفاده از ینابیع المودهًْ، ۲/۳۰۲، ح ۸۶۴، باب ۵۶)
[۳۵]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۲۳۹، ح ۶۶۵، باب ۵۶، و همچنین درصفحه ۹۱ باب ۵۶ ح ۱۹۷٫
[۳۶]) تذکرهًْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص۵۲ باب ۲ حدیث انا مدینهًْ العلم.
[۳۷]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۲۲۳، باب ۵۸، فی تخصیص علی بقوله انا مدینهًْ العلم و علی بابها.
و جار الله زمخشری در الفائق فی غریب الحدیث، ۲/۱۶، ذیل حرف الراء مع الثاء
و سیوطی در الجامع الصغیر، ۱/۴۱۵، ح ۲۷۰۵، حرف الهمزهًْ، و در تاریخ الخلفاء ص۱۷۰، شرح حال علی بن ابی طالب.
و عجلونی در کشف الخفاء، ۱/۲۰۳، ۶۱۸، حرف الهمزهًْ مع النون.
و حسن بن علی السقاف در تناقضات الالبانی والواضحات، ۳/۸۲، بیان خطبهًْ فی صلاته فیما یتعلق بدعاء التوجه فی الصلاهًْ.
و محمد بن طاهر هندی الفتنی در تذکرهًْ الموضوعات، ص۹۵، باب فضل صحابهًْ و اهل بیته و … حدیث را آورده بعد میگوید:
فانه ینتهی بطرفه الی درجه الحسن فلا یکون ضعیفا فضلا عن این یکون موضوعا.
و حسکانی در شواهد التنزیل، ۱/۱۰۴، آیه ۳۱ سوره بقره و ۱/۴۳۲ آیه سوره نحل. و زرندی در نظم الدرر السمطین، ص۱۱۳، سمط ۱، قسم ۲، مناقب الامام امیر المؤمنین، ذکر جامع مناقبه و ابن حجر در لسان المیزان، ۷/۳۷۰، ترجمه شماره ۹۱۷۲، شرح حال یحیی بن بشار الکندی به الفاظ گونانون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۳۸]) کنز العمال متقی هندی، ۱۱/۶۰۰، ح ۳۲۸۸۹، کتاب الفضائل، باب سوم فصل دوم، فضائل علی بن ابی طالب.
[۳۹]) حلیهًْ الاولیاءابو نعیم اصفهانی، ۱/۶۴، شرح حال علی بن ابی طالب، ترجمه شماره ۴٫
[۴۰]) مناقب ابن مغازلی، ص۸۷، ح۱۲۸، قوله انا دار الحکمهًْ.
[۴۱]) جمع الجوامع، سیوطی، ۱۷۴، ح ۴۷۶۳، حرح الهمزه.
[۴۲]) اللآلی المصنوعه، سیوی، ۱/۳۲۹، کتاب المناقب، مناقب الخلفاء علی بن ابی طالب.
[۴۳]) مطالب السؤول، طلحهًْ شافعی، ص۱۱۹، باب ۲۱٫
[۴۴]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۱۸، باب ۱۴، ۳۲-۳۴ و ۲/۹۰، باب ۵۶٫
[۴۵]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۱۱۹، باب ۲۱٫
[۴۶]) تذکرهًْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص۵۲، باب ۲، فی ذکر فضائله.
[۴۷]) الصواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۲۲، باب ۹ فصل۲٫
[۴۸]) ریاض النضرهًْ، محب الدین طبری، ۲/۱۵۹، باب ۴، مناقب علی، ذکر اختصاصه بانه باب دار الحکمه.
[۴۹]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۹۹، سمط اول، باب ۱۹٫
[۵۰]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۹/۱۶۵، خطبه ۱۴، (ومن خطبهًْ له و ناظر قلب اللبیب به)
و نیز ابن جزری در اسنی المطالب ص۷۰٫
و محمد قاری در مرقاهًْ المفاتیح، ۵/۵۷۱، کتاب الرقاق، باب مناقب علی بن ابیطالب فصل ۲٫
و طبری در ذخائر العقبی، ص۷۷، فصل اول، ذکر انه باب دار الحکمهًْ
و ابن حجر در لسان المیزان، ۴/ ۶۱۲، ذیل ترجمه شماره ۵۵۷۶، شرح حال عثمان بن عبد الله الاموی.
و خطیب بغدادی، در تاریخ بغداد، ۱۱/ ۲۰۴، ترجمه شماره ۵۰۹۸، شرح حال عمر بن اسماعیل الهمدانی
و ذهبی در میزان الاعتدال، ۵/۵۳، ترجمه شماره ۵۵۲۹، شرح حال عثمان بن عبد الله الاموی الشامی و مناوی در فیض القدیر، ۳/۶۰، حرف همزه.
و محمد بن جریر طبری درتهذیب الآثار، ص۱۰۵، مسند علی ذکر خبر آخر من اخبار علی
و ابی یعلی در مسندش ۲/۵۸، ح۹ مسند عسد بن ابی وقاص.
و عجلونی در کشف الخفاء ۱/۲۰۳، حرف الهمزه مع النون.
و احمد بن صدیق مغری در فتح الملک العلی، ص۴۲ و ۴۳ و ۴۵ و ۵۳ و ۵۹٫
و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق در تاریخ مدینه دمشق، ۴۲/۳۷۸، شرح حال علی بن ابی طالب کتاب الفضائل باب فی فضائل علی.
و صالحی شامی در سبل الهدی و الرشاد، ۱/ ۴۵۷، جماع ابواب اسمائه، باب ۳٫
وابن عدی در الکامل، ۱/۱۹۲، شرح حال احمد بن عبد الله بن یزید المودب به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۵۱]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۱۱۹، باب ۲۱٫
[۵۲]) مناقب، ابن مغازلی، ص۸۰و ۸۴، قوله انا مدینهًْ العلم و علی بابها و انا دار الحکمهًْ.
[۵۳]) مناقب، خوارزمی، ص۱۷۷، فصل ۱۶٫
[۵۴]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۱۵۷، سمط اول، باب ۳۲٫
[۵۵]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۲۲۰، باب ۵۸٫
[۵۶]) ینابیع المودهًْ، سلیمان قندوزی، ۱/۲۱۹، باب ۱۴ و همچنین، ۲/۲۳۸، باب ۵۶٫
ومناوی در فیض القدیر، ۴/۴۶۹، ح۵۵۹۱، حرف العین.
و متقی هندی در کنز العمال، ۱۱/۶۰۲، ح ۳۲۹۰۹، کتاب الفضائل، باب سوم فصل ۲ فضائلا علی بن ابی طالب و زرندی در نظم درر السمطین، ص۸۷، قسم دوم از سط اول، مناقب الامام امیر المؤمنین.
و ذهبی در میزان الاعتدال، ۱/۲۴۹، ترجمه ۴۲۸، شرح حال احمد بن عبد الله بن یزید الهیثمی.
و خطیب بغدادی، در تاریخ بغداد، ۲/۳۷۷، ذیل ترجمه شماره ۸۸۷، شرح حال محمد بن عبد الصمد الناقد
ومتقی هندی درکنز العمال، ۱۱/۶۰۲، ح ۳۲۹۰۹، کتاب فضائل، باب سوم فصل ۲ فضائل علی بن ابی طالب.
و همچنین حسکانی در شواهدالتنزیل ۱/۲۳۰، ذیل آیه ۵۵ سوره مائده.
و خوارزمی در مناقب، ص۱۷۷، ح۲۱۵، فصل ۱۶٫
و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، ۳۷۱۴۰، ح ۴۶۴۴، کتاب معرفهًْ الصحابهًْ، ذکر فضائل علی بن ابی طالب.
و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول، ص۱۲۴، فصل ۷، به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۵۷]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۷/۲۱۹، خطبه ۱۰۸٫
[۵۸]) قبلا گذشت.
[۵۹]) حلیهًْ الاولیاء ابو نعیم اصفهانی، ۱/۶۵، شرح حال علی بن ابی طالب.
[۶۰]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱۲۲۳، ح۴۷، باب ۱۴٫
و همچنین جرزی در اسنی المطالب، ص۷۳ و مناوی در فیض القدیر، ۳/۶۰، حرف همزه ح۲۸۰۴، این روایت را بیان نمودهاند.
و صدیق مغربی در فتح الملک العلی، ص۷۲
و ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۴۲/۴۰۰، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علی بن ابی طالب، به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۶۱]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۳۱، ح۷۰، باب ۱۴٫
و نیز در جلد اول صفحه ۲۱۷ این گونه نقل میکند:
و قال علی: علمنی رسول الله الف الباب من العلم فانفتح من کل واحد منها الف باب.
و زرندی در نظم درر السمطین، صفحه ۱۱۳ القسم الاول من سمط الاول مناقب الامام علی بن ابی طالب بخشی از این حدیث را این گونه نقل میکند:
قال: علمنی رسول الله الف باب کل باب یفتح لی الف باب.
و متقی هندی در کنز العمال، ۱۳/۱۱۴، ح ۳۶۳۷۲ کتاب الفضائل بعد از باب دهم، فضائل امیر المؤمنین علی بن ابیطالب.
و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول، صفحه ۱۱۸، فصل ۶ فی علمه و فضله.
و حموینی در فرائد السمطین، ۱/۱۰۱، سمط اول، باب ۱۹، ح ۷۰، به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۶۲]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۱۴، ح۲۱، باب ۱۴٫
[۶۳]) همان آدرس، ص۲۱۷٫
[۶۴]) مقتل الحسین، خوارزمی، ۱/۷۷، ح ۲۶ فصل ۴٫
[۶۵]) تا آنجا که ما جستجو کردیم این حدیث را در حلیهًْ الاولیاء و کنز العمال با این کیفیت نیافیتم لکن با همین سند در سند کتاب دیگر موجود است که برخی از آنها عبارتند از:
سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ۸/۲۴، شرح حال عبد الله بن لهیعهًْ، و نیز در کتاب دیگرش میزان الاعتدال، ۴/۱۷۳- ۱۷۴، ترجمه شماره ۴۵۳۵ شرح حال عبد الله بن لهیعه الحضرمی.
و ابن حبان در المجروحین، ۲/۱۴، شرح حال عبد الله بن لهیعه.
و ابن کثیر، درالبدایهًْ و النهایهًْ، ۷/۳۹۶، سال ۴۰ هجری، ذکر مقتل امیر المؤمنین علی بن ابیطالب بعد از حدیث المآخاهًْ.
[۶۶]) اسنی المطالب، جزری، ص۷۲٫
[۶۷]) مناقب خوارزمی، ص۸۲، فصل۷ و همچنین در مقتل الحسین ۱/۷۵/۷۶، فصل ۴، فضائل علی بن ابی طالب.
[۶۸]) کنز العمال، متقی هندی، ۱۱/۶۱۴، ح۳۲۹۸۲، کتاب الفضائل، باب ۳ فصل ۲٫
[۶۹]) ینابیع المودهًْ قندوزی، ۱/۲۱۵، باب ۱۴،.
و نیز میر سید علی همدانی در مودهًْ القربی، ۷، (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۳۰۲، باب ۵۶)
و حسکانی در شواهد التنزیل، ۱/ ۱۳۵، ذیل آیه ۲۴۹، سوره بقره.
ومناوی در فیض القدیر، ۳/۶۰، حرف الهمزه ح ۲۸۰۴٫
و احمد بن محمد بن الصدیق مغربی، در فتح الملک العلی، ص۳۳، مسلک ۹
و نیز حموینی در فرائد السمطین، ۱/۹۴، سمط اول باب ۱۸، به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۷۰]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۱۶، باب ۱۴٫
[۷۱]) متقی هندی، ۱۱/۴۱۶، کتاب الفضائل، باب ۳ فصل ۲٫
[۷۲]) المناقب، خوارزمی، ص۸۲، ح۶۷، فصل ۷ فی بیان غزارهًْ علمه.
[۷۳]) مقتل الحسین، خوارزمی، ۱/۷۵، فصل ۴ فضائل علی بن ابیطالب.
[۷۴]) الفردوس، دیلمی، ۱/۳۷۰، ح ۱۴۹۱، حرف الف.
[۷۵]) ینابیع المودهًْ، ۲/۲۳۹، ح۶۶۹۰، باب ۵۶، و همچنین ۲/۷۰، باب ۵۶٫
ونیز حموینی، در فرائدالسمطین، ۱/۹۷، سمط اول باب ۱۸٫
و گنجی شافعی در کفایهًْ الطالب، ص۳۳۲، باب ۹۴، به الفاظ مختلف به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۷۶]) حاکم نیشابوری، در المستدرک، ۲/۳۵۲، (تفسیر آیه ابراهیم آیه الذین بدلوا نعمهًْ الله کفرا) از عامر بن واثله چنین روایت کرده: قال: سمعت علیا رضی الله عنه قام فقال: سلونی قبل ان تفقدونی و لن تسألی بعدی مثلی… و در انتها حدیث چنین میگوید: هذا حدیث صحیح عال… و درصفحه ۴۶۶، تفسیر سوره الذاریات از ابو الطفیل چنین روایت کردهاست:
قال رأیت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه قام علی المنبر فقال: سلونی قبل ان لا تسألونی و لن تسألوا بعدی مثلی… هذا حدیث صحیح الاسناد و لم یخرجاه
عینی در عمدهًْ القاری ۱۹/۱۹۰ (سوره الذاریات) از ابی الطفیل چنین روایت کرده: «شهدت علیا رضی الله تعالی عنه و یخطب و هو یقول: سلونی، فو الله لا تسألوین عن شیء یکون الی یوم القیامه الا حدثتکم به، و سلونی عن کتاب الله فوالله ما من آیه الا و انا اعلم بلیل انزلت ام بنهار ام فی سهل ام فی جبل…
و اسکافی درالمعیار و الموازنهًْ صحفه ۸۲ (بعض ماورد عن امیر المؤمنین) و از کمیل بن زیاد ذیل روایت مفصلی این عبارت روایت شده است و نیز اسکافی در همین کتاب صفحه ۲۹۸ (اجوبهًْ امیر المومنین عن اسئلهًْ) از ابن کواء چنین روایت کرده «لما سمع علیا یقول: سلونی قبل ان تفقدونی، سلونی فان العلم یقبض قبضا، سلونی فان بین الجوانح منی علما جما…
و ا بن سلامهًْ در دستور معالم الحکم صفحه ۱۰۴ باب الخامس با کمی اختلاف این طور روایت کرده است:
ابن ابی شیبه در کتاب المصنف ۶/۲۲۷، «من کان یستحب ان یسأل و یقول سلونی) از یحی بن سعید روایت کرده است: «لم یکن احد من اصحاب النبی یقول: سلونی الا علی بن ابی طالب. و نیز ابی یعلی در مسند ۱/۳۱۱، مسند علی بن ابی طالب رضی الله عنه حدیث ۳۸۳ و حسین بن اسماعیل معالی در امالی صفحه ۱۹۲ حدیث ۱۶۹ و دیگر اهل تسنن این روایت را نقل کردهاند. «محقق»
[۷۷]) فصول المهمهًْ، ابن صباغ۱/۱۸۹، فصل ۱، فصل فی تربیهًْ النبی له.
وی این گونه نقل میکند:
رباه النبی و ازلفه و هداه الی مکارم الااخلاق و الفقه.
[۷۸]) ایجی در المواقف، ۲/۶۰، با عبارت مشابه این روایت نقل کرده است. «محقق»
[۷۹]) کشف الغمهًْ، ابن ابی الفتح اربلی، ۳/۱۲۹، خطه جوابا عما کتبه الیه المأمون؛ الفصول المهمهًْ، فی معرفهًْ الائمهًْ، ابن الصباغ، ۲/۱۰۱۲، الفصل الثامن، ذکر ولایهًْ العهد من المأمون لعلی بن موسی الرضا؛ بحار الانوار ۴۹/۱۵۳/۲۵٫ «محقق»
[۸۰]) اثبات الوصیهًْ، مسعودی، ص۹۲- ۹۴، باب وصایا النبی
مسعودی نقل میکند:
انزل الله جل و علا من السماء کتابا مسجلا نزل به جبرئیل مع أمناء الله تبارک وتعالى من الملائکه فقال جبرئیل یا محمد مر بإخراج من عندک إلا وصیک لیقبضها منا وتشهدنا بدفعک إیاها إلیه ضامنا لها یعنی علیا فأمر النبی بإخراج من کان فی البیت ماخلا علیا وفاطمه فیما بین الستر والباب فقال جبرئیل یا محمد ربک یقرؤک السلام ویقول هذا کتاب ما کنت عهدت إلیک وشرطت علیک وشهدت به علیک وأشهدت به علیک ملائکتی وکفى بی یا محمد شهیدا قال فارتعدت مفاصل النبی وقال یا جبرئیل ربی هو السلام ومنه السلام وإلیه یعود السلام صدق عز وجل وبرهان الکتاب فدفعه إلیه وأمره بدفعه الى أمیر المؤمنین فقال له اقرء فقرءه حرفا بحرف فقال یا علی هذا عهد ربی تبارک وتعالى إلی وشرطه علی وأمانته وقد بلغت ونصحت وأدیت فقال علی وأنا أشهد لک بابی أنت بالبلاغ والنصیحه والتصدیق على ما قلت ویشهد لک به سمعی و بصری ولحمی ودمی فقال جبرئیل وأنا لکما على ذلک من الشاهدین فقال رسول الله یا علی أخذت وصیتی وعرفتها وضمنت لله ولی الوفاء بما فیها فقال علی نعم بأبی أنت وأمی على ضمانها وعلى الله عونی وتوفیقی على أدائها فقال رسول الله یا علی أنی أرید أن أشهد علیک بموافاتی بها یوم القیامه فقال علی نعم أشهد فقال النبی ان جبرئیل ومیکائیل فیما بینی وبینک الآن وهما حاضران معهما الملائکه المقربون لأشهدهم علیک فقال نعم لیشهدوا وأنا بأبی وأمی أشهدهم فأشهدهم رسول الله وکان فیما اشترط علیه النبی بأمر جبرئیل فیما أمره الله عز وجل أن قال له یا علی تفی بما فیها من موالات من والى الله ورسوله وبالبراءه والعداوه لمن عادى الله ورسوله والبراءه منهم على الصبر منک على کظم الغیظ وعلى ذهاب حقک وغصب خمسک وانتهاک حرمتک فقال نعم یارسول الله فقال أمیر المؤمنین والذی فلق الحبه وبرء النسمه لقد سمعت جبرئیل یقول للنبی یا محمد عرفه أنه ینتهک الحرمه وهی حرمه الله وحرمه رسول الله وعلى أن تخضب لحیته من رأسه بدم عبیط فقال أمیر المؤمنین فصعقت حین فهمت الکلمه من الأمین جبرئیل حتى سقطت على وجهی و قلت نعم قبلت ورضیت وأن أنتهک الحرمه وعطلت السنن وحرف الکتاب وهدمت الکعبه وخضبت لحیتی من رأسی بدم عبیط صابرا محتسبا أبدا حتى أقدم علیک ثم دعى رسول الله فاطمه والحسن والحسین وأعلمهم مثل ما أعلم أمیر المؤمنین فقالوا مثل قوله فختمت الوصیه بخواتیم من ذهب لم تمسه النار ودفعت الى أمیر المؤمنین فقلت لأبی الحسن بأبی أنت وأمی الا تذکر ما کان فی الوصیه فقال سنن الله وسنن رسوله فقلت کان فی الوصیه توثبهم وخلافهم على أمیر المؤمنین فقال نعم شیئا شیئا حرفا حرفا أما سمعت قول الله عز وجل إنا نحن نحی الموتى و نکتب ما قدموا واثارهم وکل شئ أحصیناه فی إمام مبین
[۸۱]) استیعاب، ابن عبد البر، ۳/۱۱۰۳، ترجمه شماره ۱۸۵۵، شرح حال علی بن ابیطالب
ابن عبد البر حدیث را این گونه نقل میکند:
عن سعید بن المسیب قال: ما کان احد من الناس یقول سلونی غیر علی بن ابیطالب
[۸۲]) وفیات الاعیان، ابن خلکان، ۵/۲۵۶، ترجمه شماره ۷۳۳، شرح حال مقاتل التفسیر.
[۸۳]) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۱۳/۱۶۶، ترجمه ۷۱۴۲، شرح حال مالک بن سلیمان الالهانی.
[۸۴]) فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، ۲/۴۶۴، ح ۱۰۹۸، باب فضائل علی بن ابیطالب
[۸۵]) مناقب، خوارزمی، ص۹۰-۹۱ ح ۸۳، فصل ۷٫
[۸۶]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۲۴، ح ۵۰، باب ۱۴٫
[۸۷]) ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۹۳، قسم۱، باب فضائل علی، ذکر انه لم یکن احد من الصحابهًْ یقول سلونی غیره.
طبری حدیث را این گونه نقل میکند:
عن سعید بن المسیب قال لم یکن احد من اصحاب رسول الله یقول سلونی الا علیا و … عن ابی الطفیل قال: شهدت علیا یقول سلونی فولله لا تسألونی عن شئ الا اخبر لکم و سلونی عن کتاب الله فوالله ما من آیه الا و انا اعلم ابلیل نزلت ام بنهار ام فی سهل ام فی جبل.
[۸۸]) صواعق المحرقهًْ، ابن حجر مکی، ص۱۲۷، باب ۹، فصل ۳٫
[۸۹]) تفسیر قرآن العظیم، ابن کثیر دمشقی، ۴/۲۰۴، ذیل آیه ۱ سوره ذاریات. حدیث را اینگونه نقل میکند:
عن ابی الطفیل انه سمع علیا… انه صعد منبر الکوفه فقال: لا تسألونی عن آیه فی کتاب لاله تعالی و لا عن سنه عن رسول الله الا نبأتکم بذلک…
[۹۰]) استیعاب، ابن عبد البر، ۳/۱۱۰۷، ترجمه شماره ۱۸۵۵، شرح حال علی بن ابی طالب.
ابن عبد البر حدیث را این گونه نقل میکند:
عن ابی الطفیل قال: شهدت علیا یخطب و هو یقول: سلونی فوالله لا تسألونی عن شیء الا اخبرتکم و سلونی عن کتاب الله فوالله ما من آیه الا وانا اعلم أبلیل نزلت ام بنهار ام فی سهل ام فی جبل.
[۹۱]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۲۴، ح ۵۱، باب ۱۴٫
قندوزی حدیث را این گونه نقل میکند:
عن أبی سعید البحتری قال:
رأیت علیا رضی الله عنه على منبر الکوفه وعلیه مدرعه رسول الله وهو متقلد بسیفه ومتعمم بعمامته فجلس على المنبر فکشف عن بطنه وقال: سلونی قبل أن تفقدونی فإنما بین الجوانح منى علم جم، سفط العلم، هذا لعاب رسول الله، هذا ما زقنی رسول الله زقا زقا، فوالله لو ثنیت لی وساده فجلست علیها لأفتیت أهل التوراه بتوراتهم وأهل الإنجیل بإنجیلهم، حتى ینطق الله التوراه والإنجیل فیقولان: صدق على قد أفتاکم بما أنزل فی وأنتم تتلون الکتاب أفلا تعقلون.
[۹۲]) مناقب، خوارزمی، ص۹۱، ح۸۵، فصل ۷
[۹۳]) فضائل الصحابهًْ، احمدبن حنبل، ۲/۶۴۶، ح ۱۰۹۸، باب فضائل علی بن ابیطالب.
حدیث را همانند قندوزی نقل میکند
[۹۴]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۳۴۵۱، ح ۲۶۳، باب ۶۳ سمط۱٫
[۹۵]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۱۴، (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۲/۳۳۷، ح۹۸۲، باب ۵۶٫)
[۹۶]) حلیهًْ الاولیاء، ابی نعیم اصفهانی، ۱/۶۷، ترجمه ۴، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۹۷]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۲/۱۹۷، خطبه ۲۲۳ فصل فی ذکرما طعن به علی عمر، طعن ۱٫
[۹۸]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۲۴، ح۵۱، باب ۱۴٫
و نیز در جلد ۲/۳۳۷و ۳۳۸، ح ۹۸۲، باب ۵۶٫
[۹۹]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۲۰۱، ح۱۵۷، سمط۱، باب ۴۰٫
حموینی حدیث را این گونه نقل میکند:
عن علی بن ابیطالب قال: و الله ما نزلت آیه الا و قد علمت فیهم نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا ناطقا.
[۱۰۰]) مناقب، خوارزمی، ص۹۴، ح۹۲، فصل ۷ فی بیان غزارهًْ علمه
حدیث را این گونه نقل میکند:
عن ابی الطفیل قال: قال علی: سلونی من کتاب الله عزوجل فانه لیس من آیه الاو قد عرفت أبلیل نزلت ام بنهار ام فی سهل ام فی جبل.
[۱۰۱]). ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۲۴، ح ۴۹، باب ۱۴٫
[۱۰۲]) طبقات الکبری، ابن سعد، ۲/۲۵۷، شرح حال علی بن ابیطالب
[۱۰۳]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۲۰۷، باب ۵۲٫
[۱۰۴]) حلیهًْ الاولیاء، ابی نعیم اصفهانی، ۱/۶۷، شماره ۴، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۱۰۵]) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص۱۸۵، تاریخ خلافت علی بن ابیطالب.
سیوطی حدیث را این گونه نقل میکند:
عن علی قال و الله ما نزلت آیه و قد علمت فیم نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا صادقا ناطقا.
و عن ابی الطفیل قال: قال علی: سلونی عن کتاب الله، فانه لیس من آیه الا و قد عرفت بلیل نزلت ام بنهار و فی سهل ام فی سبیل.
[۱۰۶])) ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۹۳، قسم ۱، فضائل علی، ذکر انه لم یکن احد من الصحابهًْ یقول سلونی غیره.
[۱۰۷]) الاتقان، سیوطی، ۴/۲۳۳، نوع ۸۰، فی طبقات المفسرین، تفسیر الصحابهًْ
[۱۰۸]) فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ۸/۵۹۹، کتاب التفسیر، تفسیر سورهًْ ذاریات.
[۱۰۹]) تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، ۸/۲۸۷، ترجمه شماره ۴۹۲۵، شرح حال علی بن ابیطالب.
و نیز حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، ۲/۵۰۶ و ۵۰۷، ح ۳۷۳۶، کتاب التفسیر تفسیر سوره ذاریات.
محمد بن جریر طبری، در تفسیر جامع البیان، ۸/۲۸۹، ح ۱۵۷۲۷، ذیل آیه ۲۸ سوره ابراهیم.
متقی هندی در کنز العمال، ۱۳/۱۶۵، ح ۳۶۵۲۰، کتاب الفضائل، باب ۳، فضائل علی بن ابی طالب.
زرندی حنفی در نظم درر السمطین، ص۱۲۵ و ۱۲۶، سمط ۱، قسم ۲، ذکر ارتقاء علی ^ منکب رسول الله و غزارهًْ علمه.
حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، ۱/۴۰ – ۵۰، ح ۳۰ -۴۷٫
ابن عساکر در تاریخ مدینهًْ دمشق، ۱۷/۳۳۵، شمراه ۲۱۰۶، شرح حال ذو القرنین.
و نیز در جلد ۲۷/۹۹، ترجمه شماره ۳۱۹۵، شرح حال عبد الله اوفی.
و در جلد ۴۲/۳۹۷، ترجمه شماره ۴۹۳۳، شرح حال علی بن ابی طالب.
ابن اثیر در اسد الغابهًْ، ۴/۲۲، شرح حال علی بن ابیطالب، حدیث را به الفاظ گوناگون نقل کردهاند.
[۱۱۰]) شرح نهج البلاغهًْ ابن ابی الحدید، ۲/۲۸۶، خطبه ۳۷ (ومن کلام له یجری مجری الخطبهًْ)، الاخبار الواردهًْ عن معرفهًْ الامام علی بالامور الغیبیه.
ابن ابی الحدید مینویسد:
عن محمد بن علی، قال: لما قال علی: سلونی قبل أن تفقدونی، فوالله لا تسألوننی عن فئه تضل مائه، وتهدى مائه إلا أنبأتکم بناعقتها وسائقتها، قام إلیه رجل فقال: أخبرنی بما فی رأسی ولحیتی من طاقه شعر، فقال له علی: والله لقد حدثنی خلیلی أن على کل طاقه شعر من رأسک ملکا یلعنک، وإن على کل طاقه شعر من لحیتک شیطانا یغویک، وإن فی بیتک سخلا یقتل ابن رسول الله وکان ابنه قاتل الحسین یومئذ طفلا یحبو، وهو سنان بن أنس النخعی.
[۱۱۱]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۲/۲۸۶، خطبه ۳۷، (و من کلام له یجری مجری الخطبهًْ)، الاخبار الواردهًْ عن معرفهًْ الامام علی بالامور الغیبیهًْ.
ابن ابی الحدید مینویسد:
عن سوید بن غفله أن علیا، خطب ذات یوم، فقام رجل من تحت منبره، فقال: یا أمیر المؤمنین، إنی مررت بوادی القرى، فوجدت خالد بن عرفطه قد مات، فاستغفر له، فقال: والله ما مات ولا یموت حتى یقود جیش ضلاله، صاحب لوائه حبیب بن حمار. فقام رجل آخر من تحت المنبر، فقال: یا أمیر المؤمنین، أنا حبیب بن حمار، وإنی لک شیعه ومحب، فقال: أنت حبیب بن حمار؟ قال: نعم، فقال له ثانیه: والله إنک لحبیب بن حمار؟ فقال: أی والله! قال: أما والله إنک لحاملها ولتحملنها، ولتدخلن بها من هذا الباب. وأشار بها إلى باب الفیل بمسجد الکوفه قال ثابت: فوالله ما مت حتى رأیت ابن زیاد، وقد بعث عمر بن سعد إلى الحسین بن علی، وجعل خالد بن عرفطه على مقدمته وحبیب بن حمار صاحب رایته، فدخل بها من باب الفیل.
نام پرچمدار سپاه خالد در کتب مختلف با کمی اختلاف بیان شده است. شیخ مفید در الارشاد ۱/۳۲۹، نام او را حبیب بن حماز و ابن حمزهًْ طوسی در الثاقب فی المناقب صفحه ۲۶۷ و ابن شهرآشوب درمناقب ۲/۱۰۵ او را حبیب بن جماز و ابن ابی الحدید او را حبیب بن حمار نام برده است. «محقق»
[۱۱۲]) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ۸/۱۲۵- ۱۲۷، (و من کلام له فیما یخبر به عن الملاحم بالبصره)
و نیز در جلد ۹/۴۰، خطبه ۱۳۸، (و من خطبهًْ له یومی فیها الی ذکر الملاحم)
و نیز در جلد ۱۳/۱۰۱، خطبه ۲۳۵ (و من خطبه له فمن الایمان ما یکون ثابتا مستقرا فی القلوب…)
و نیز در جلد ۷/۴۶- ۴۹، خطبه ۹۲، فصل فی ذکر امور غیبیهًْ.
[۱۱۳]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۰۵، ح۲و ۳، ۱۴ فی غزارهًْ علمه.
[۱۱۴]) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ۴/۵۴- ۵۶؛ خطبه ۵۶ (و من کلام له یخبر عمن یأمر بسبه) «محقق»
[۱۱۵]) مسلم در صحیح ۸/۲۷، (باب من لعنه او دعا علیه و لیس له اهل لذلک…) ابن ابی الحدید چنین نقل کرده است
«کنت العب مع الصبیان فجاءرسول الله فتواریت خلف باب قال فجاء فحطأنی حطاه و قال اذهب وادع لی معاویه قال فجئت فقلت هو یأکل قل ثم قال لی اذهبی فادع لی معاویه قال فجئت فقلت هو یأکل فقال لا اشبع الله بطنه.»
این جریان را مبارکفوری در تحفهًْ الاحوذی ۴/۱۲۸ (باب ما جاء فی الثوب الواحد یلقی تحت المیت) و سلمیان بن داوود الطیلاسی در مسند خود صفحه ۳۵۹ (میمون مهران عن ابن عباس) و ابن عبد البر در الاستیعاب ۳/۱۴۲۱ نیز نقل کردها ند و ابن کثیر در البدایهًْ و النهایهًْ ۸/۱۲۷ (ترجمه معاویهًْ) بعد از نقل این روایت در ادامه حالت معاویه را بعد از این نفرین چنین توصیف کرده است:
«کان یأکل فی لایوم سبع سبع مرات یجاء بقصعه فیها لحم کثیر و یصل فیأکل منها، و یأکل فی الیوم سبع اکلات بلحم و فی الحلوی و الفاکهه شیئا کثیرا و یقول و الله ما اشبع و انما اعیا» «محقق»
[۱۱۶]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۴/۵۴- ۵۶، خطبه ۵۶، (و من کلام له لاصحابه…)
فصل فیما روی من سب معاویه و جزبه لعلی، مسأله ۲
ابن ابی الحدید مینویسد:
فنقول: ان معاویه امر الناس بالعراق و الشام و غیرهما بسب علی و البرائه منه.
خطب بذلک علی منابر الاسلام و صار ذلک سنه فی ایام بنی امیه الی ان قام عمر بن عبد العزیز فأزاله…
[۱۱۷]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۵/۳، خطبه ۵۸، (و قال لما عزم علی حرب الخوارج…)
[۱۱۸]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۲/۲۸۶- ۲۹۵، خطبه ۳۷، (من کالمله یجری مجری الخطبهًْ) الاخبار الوارده عن معرفهًْ الامام علی بالامور الغیبیه)
مینویسد:
عن محمد بن علی، قال: لما قال علی: سلونی قبل أن تفقدونی، فوالله لا تسألوننی عن فئه تضل مائه، وتهدى مائه إلا أنبأتکم بناعقتها وسائقتها، قام إلیه رجل فقال: أخبرنی بما فی رأسی ولحیتی من طاقه شعر، فقال له علی: والله لقد حدثنی خلیلی أن على کل طاقه شعر من رأسک ملکا یلعنک، وإن على کل طاقه شعر من لحیتک شیطانا یغویک، وإن فی بیتک سخلا یقتل ابن رسول الله وکان ابنه قاتل الحسین یومئذ طفلا یحبو، وهو سنان بن أنس النخعی.
عن حبه العرنی، قال: سرنا مع علی یوما فالتفت فإذا جویریه خلفه بعیدا، فناداه: یا جویریه، الحق بی لا أبالک! ألا تعلم أنى أهواک وأحبک! قال: فرکض نحوه، فقال له: إنی محدثک بأمور فاحفظها، ثم اشترکا فی الحدیث سرا.
و نیز در صفحه ۲۹۱ همین جلد مینویسد:
وقد کان قد أطلعه علی على علم کثیر، وأسرار خفیه من أسرار الوصیه، فکان میثم یحدث ببعض ذلک، فیشک فیه قوم من أهل الکوفه… یا میثم، إنک تؤخذ بعدی وتصلب، فإذا کان الیوم الثانی ابتدر منخراک وفمک دما، حتى تخضب لحیتک. و المدینه الذی تصلب فیه علی باب دار عمرو بن حریث.
و در صفحه ۲۹۴ همین جلد مینویسد:
عن زیاد بن النضر الحارثی، قال:
کنت عند زیاد، وقد أتى برشید الهجری، وکان من خواص أصحاب علی، فقال له زیاد: ما قال خلیلک لک إنا فاعلون بک؟ قال: تقطعون یدی ورجلی، وتصلبوننی، فقال زیاد: أما والله لأکذبن حدیثه. خلوا سبیله، فلما أراد أن یخرج قال: ردوه لا نجد شیئا أصلح مما قال لک صاحبک، إنک لا تزال تبغى لنا سوءا إن بقیت، اقطعوا یدیه ورجلیه. فقطعوا یدیه ورجلیه، وهو یتکلم، فقال اصلبوه خنقا فی عنقه، فقال رشید: قد بقی لی عندکم شئ ما أراکم فعلتموه، فقال زیاد: اقطعوا لسانه، فلما أخرجوا لسانه لیقطع قال: نفسوا عنى أتکلم کلمه واحده فنفسوا عنه، فقال: هذا والله تصدیق خبر أمیر المؤمنین، أخبرنی بقطع لسانی. فقطعوا لسانه وصلبوه.
[۱۱۹]) مطالب السؤول، طلحه شافعی، ص۱۷۰، باب ۱فصل۸٫
[۱۲۰]) مناقب، خوارزمی، ص۲۶۳، ح۲۴۵، فصل ۱۶٫
خوارزمی حدیث را این گونه نقل میکند:
عن عبیده السلمانی:
ان علیا خطب أهل الکوفه فقال: یا أهل الکوفه لولا أن تبطروا لحدثتکم بما وعدکم الله على لسان نبیه الذین تقتلونه، منهم المخدج الید وهو صاحب الثدیه، فوالله لا یقتل منکم عشره ولا یفلت منهم عشره
[۱۲۱]) اسد الغابهًْ، ابن اثیر، ۴/۱۳۴، شرح حال عمرو بن معدیکرب.
[۱۲۲]) صواعق المحرقهًْ، ابن حجر مکی، ص۱۳۵، باب ۹، فصل ۵٫
نیز محمد بن طلح شافعی در مطالب السؤول، ص۱۷۶، باب ۱، فصل ۹، فی کرامته به همین جملات اشاره کرده است.
[۱۲۳]) عبد الرزاق صنعانی در المصنف ۱۰/۱۲۵، ح۱۸۵۹۵، باب (لا یذفف علی جریح) و ۱۰/۱۵۴ح۱۸۶۱، (باب ما جاء فی الحروریهًْ) و ابن ابی شیبهًْ کوفی در المصنف، ۶/۱۷۵، ح۲۹، (الرخصهًْ فی الشعر) و ابن عبد البر در الاستیعاب ۳/۱۱۲۷- ۱۱۲۵ (ترجمه ۱۸۵۵ علی بن ابی طالب رضی الله عنه) و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغهًْ، ۶/۱۱۵ خطبه ۶۹، (خبر مقتل علی کرم الله وجهه) و ابن اثیر در الکامل فی التاریخ ۳/۳۸۸ (ذکر مقتل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب) و دیگر کتب اهل تسنن این جریان را نقل کردهاند که هنگامی که حضرت علی به ابن ملجم برخوردند به این شعر عمرو بن معدی کرب استشهاد فرمود و از آنچه او با حضرت خواهد کرد خبر داد. «محقق»
[۱۲۴]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۳/۲۰۹، باب ۶۵٫
و نیز در جلد ۱/۲۰۵، به بعد ح۱، به بعد باب ۱۴ فی غزارهًْ علمه.
[۱۲۵]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱/۳، مقدمهًْ
[۱۲۶]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱/۱۴۰، خطبه ۲، (و من خطبهًْ له بعد انصرافه من صفین)
[۱۲۷]) مناقب، خوارزمی، ص۸۲، ح ۶۷، فصل ۷٫
[۱۲۸]) ما نزل من القرآن فی علی، ابی نعیم اصفهانی، ص۲۴، ح۳ مقدمه.
و نیز حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، ۱/۴۳۲، ح ۴۵۹، ذیل آیه ۴۳ سوره نحل.
و ابن سعد در طبقات الکبری، ۶/۲۵۵، ترجمه شماره ۲۲۹۷، شرح حال المصفح العامری.
گنجی شافعی در کفایهًْ الطالب، ص۳۳۲، باب باب ۹۴، به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۱۲۹]) در همین مجلس گذشت.
[۱۳۰])مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۵ (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۲۸۵، ح ۸۱۴ باب ۵۶) و نیز مودهًْ ۷ (با استفاده از ینابیع المودهًْ قندوزی، ۲/۳۰۱، ح۸۵۹، باب۵۶)
[۱۳۱]) صواعق المحرقهًْ، ابن حجر مکی، ص۱۲۷، باب ۹فصل ۳٫
و نیز حموینی در فرائد السمطین، ۱/۹۷، ح۶۶، باب ۱۸، سمط اول، به همین حدیث اشاره کرده است.
[۱۳۲]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۱۵، ح ۲۵، باب ۱۴٫
[۱۳۳]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۷/۲۲۰و ۲۱۹، خطبه ۱۰۸، (و من خطبهًْ له. کل شیء خاضع له)
[۱۳۴]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۷/۲۲۰ و ۲۱۹، خطبه ۱۰۸ (و من خطبهًْ له کل شیء خاضع له)
[۱۳۵]) استیعاب، ابن عبد البر، ۳/۱۱۰۲، ترجمه شماره ۱۸۵۵، شرح حال علی بن ابیطالب.
[۱۳۶]) مطالب السؤول، طلحه شافعی، ص۹۹ و ۱۰۱، فصل ۶ علمه وفضله.
[۱۳۷]) تاریخ الخلفاء سیوطی، ص۱۷۰، تاریخ خلافت علی بن ابی طالب .
[۱۳۸]) حلیهًْ الاولیاء ابی نعیم اصفهانی، ۱/۶۵، شماره ۴، شرح حال علی بن ابی طالب.
[۱۳۹]) اسنی المطالب، جزری شافعی ص۷۳٫
[۱۴۰]) در همین مجلس گذشت.
[۱۴۱]) استیعاب، ابن عبد البر، ۳/۱۱۰۲، ترجمه شماره ۱۸۵۵، شرح حال علی بن ابی طالب.
[۱۴۲]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۱۳، ح۱۵، باب ۱۴٫
[۱۴۳]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۱۴، ح۱۹ باب ۱۴٫
[۱۴۴]) مطالب السؤول، طلحهًْ شافعی، ص۷۷، فصل ۵٫
[۱۴۵]) مناقب، خوارزمی، ص۹۰ و ۹۱، ح۸۱ و ۸۳ و ۸۵، فصل ۷
[۱۴۶]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۳/۲۱۱و ۲۰۸، باب ۶۸٫
[۱۴۷]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۳/۱۰۶، خطبه ۲۳۵، (و من خطبه له فمن الایمان ما یکون ثابتا مستقرا فی القلوب.)
[۱۴۸]) ینابیع المودهًْ، قندوزی حنفی، ۱/۲۰۸، ح۹، باب ۱۴٫
[۱۴۹]) بحار الانوار، علامه مجلسی، ۵۵/۹۱، ح۸ کتاب السماء و العالم باب السماوات و کیفیاتها وعددها.
منبع: برگرفته از کتاب شب های پیشاور جلد ۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
















هیچ نظری وجود ندارد