خوب نگاه کنید…هنوز هم بر بام بلند «غدیر»، دست پیامبر را مى بینید که دست على (ع) را – که دست خداست – فرا برده و آن خورشید را در برابر دیدگان منتظر تاریخ قرار میدهد، و نام «على» را چونان حجتى روشن و مشعلى فروزان ، به عنوان «مولى» بر مى افرازد، تا راه امت پس از رسول ، تیره نباشد،تا اسلام به جاهلیت باز نگردد،تا جاهلیت مرده ، در گرماى خودخواهیهاى قریش ، جان نگیرد.هنوز طنین این صدا به گوش مى رسد که :من کنت مولاه ، فعلى مولاه ،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ،وانصر من نصره ، واخذل من خذ له …این صدا، از ناى پر نواى رسول و زبان پاک پیامبر است که «مرز»ها را بر محور «ولایت» و «برائت» مشخص مى سازد.کلام محمد (ص)، خندقى است که صفها را از هم جدا مى سازد.غدیر، تجسم همان خندق است .غدیر على (ع)، هنوز هم سرچشمه اى لبریز از «آب حیات» و دریایى مواج از فضایل است . دلها، تنها از این دریاست که سیراب مى شود. و گرنه دنیاى بى ولایت ، سراسر کویر است و عطش و تنهایى و سرگردانى . و چشمها از این چشمه نور، فروغ مى گیرد، وگرنه جهان ، تمام تاریکى و تعصب و حیرت است و گمراهى .غدیر خم ، یک کتاب مبین است و براى راه گم کردگان ، صراطى است که به «سنت پیامبر» منتهى مى شود.«ولایت»، منشور برترى لیاقت بر «عصبیت» و حاکمیت «ملاک» بر «ملوک» است .«غدیر»، نه برکه آبى در بیابان حجاز، بلکه دریایى از باور و بصیرت در کویر حیرت و هامون ضلالت است . قامت دین نیز، تنها در «زلال ولایت»، به کمال و تمام مى رسد.«غدیر على»، همان «حراى محمد» است ، در جلوه اى دیگر، پس از بیست و سه سال .جدال دراز مدت بر سر مساله امامت و خلافت ، هم پایه هاى اعتقادى و کلامى دارد، هم مبناهاى تاریخى و حدیثى ، هم جلوه ها و جنبه هاى ادبى و لغوى .مرحوم علامه امینى در کتاب شریف «الغدیر»، با دلایل بسیار متقن و با تکیه به کهن ترین و موثق ترین منابع تاریخى و حدیثى اهل سنت ، به اثبات رسانده است که در هیجدهم ذى حجه سال دهم هجرى ، در غدیر خم ، در بازگشت از «حجه الوداع» رسول خدا ضمن خطبه اى بلند، على (ع) را به عنوان «مولى» معرفى و نصب کرده است .آنان که منکر چنین پدیده و حادثه اى هستند، با وجود این همه دلایل روشن ، چشم برآفتاب مى بندند و منکر روز مى شوند.اما… هنوز مساله تمام نیست . آن که در موضع انکار و تعصب باشد، در پى «تاویل» مى گردد، تا مفهوم سخن را به گونه اى دیگر بنمایاند. از این رو در معناى «مولى» تشکیک مى کند و این کلمه را که مفهوم سرپرستى ، ولایت ، اولویت ، سرورى و پیشوایى از آن لبریز است ، به معانى دورترش مى برد و حد اکثر، معناى دوست و یاور را از آن برداشت مى کند، تا مبادا حدیث مسلم و روشن غدیر و جمله صریح پیامبر اکرم که فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه» دلیل امامت و خلافت امیرالمؤ منین على بن ابى طالب (ع) گردد و… چه تاویلها که مى کند و کجرویها در فهم حدیث ، که نشان مى دهد.آن چه پیش رو دارید، ترجمه و تلخیص بحثى از «الغدیر» است ،(۱) که زنده یاد علامه امینى به تبیین معناى لغوى «مولى» پرداخته است و از بعد لغت ، ادبیات عربى ، کاربرد متداول ، فهم و برداشت عامه مردم و زبانشناسان ، استعمال این کلمه در احادیث ، و نیز قرائنى فراوان که در متن کلام وحال و هواى صدور این سخن نهفته ، به اثبات این نکته پرداخته است که «مولى» در کلام رسول ، به معناى صاحب اختیار، اولى به تصرف ، سرپرست و همان مفهومى است که پیامبر اسلام نسبت به امت داشته است و دلالت این حدیث بر خلافت امیرالمؤ منین (ع) خدشه بردار نیست . در ضمن ، پاسخى به شبهه آفرینى هاى امثال «فخر رازى» است که بیهوده کوشیده اند جهت سخن را به سمت و سوى دیگر برند.در این جزوه نیز، همچون جزوه پیشین (عید غدیر در اسلام) تلاش شده است برگردانى روشن و قابل فهم و استفاده عموم اهل مطالعه ، از این بحث فنى ارائه شود. طبیعى است که اینجا هم ، برخى از تکرارهاى خسته کننده یا بحثهاى خیلى تخصصى یا طول و تفصیلهایى که در ترجمه نیازى به آنها نیست ، نیامده است . منابع همه این گفته ها در متن الغدیر، از کتابهاى اهل سنت نقل شده است که علاقه مندان میتوانند مراجعه کنند.امید است این گام کوچک ، مورد عنایت «مولى» قرار گیرد و اداى دینى ناچیز، در قبال نعمت بزرگ «ولایت» به شمار آید.
معناى مولى
شاید با توجه به بحثهاى انجام گرفته درباره سند حدیث غدیر، شکى باقى نمانده باشد که حدیث ، از زبان مبارک حضرت رسول (ص) صادر شده است .اما دلالت آن بر امامت امیرالمؤ منین (ع) قطعى است . ما در هر چیز هم شک کنیم ، تردیدى نداریم که لفظ «مولى» ازنظر وضع لغت ، چه در معناى مورد نظر ما (امامت) نص و صریح باشد، یا به خاطر مشترک بودنش با معانى متعدد، مجمل باشد، و چه از قرائنى که اثبات کننده معناى امامت و رهبرى است خالى باشد، یا همراه این قرائن ، در این مورد خاص ، قطعا جز معناى رهبرى و پیشوایى را نمى رساند، چرا که همه آن جمعیت انبوه که در آن جا حضور داشتند و چه کسانى که خبر را بعدا دریافت کردند و اشخاصى اند که در لغت به نظر آنان ارزش مى نهند، همه از «مولى»، همان امامت را فهمیدند و کسى هم آن را رد نکرد.از آن پس نیز، این فهم و برداشت ، از سوى شاعران و ادیبان تا زمان حاضر تداوم یافته است . این دلیل روشنى است که مقصود از مولى ، امام و رهبر است .در طلیعه اینان ، خود امیرالمؤ منین (ع) است که در پاسخ نامه معاویه ، ابیاتى نوشت که این مضمون در آنهاست : «پیامبر خدا در روز غدیر خم ، ولایت خویش را بر شما، درباره من حتمى ساخت».(2)حسان بن ثابت نیز که در صحنه غدیر حضور داشت ، از پیامبر خدا اجازه گرفت که حدیث غدیر را به نظم بسراید و ابیاتى گفت ، از جمله این که : «پیامبر خدا به على فرمود: یا على ! برخیز، که من تو را پس از خودم امام و راهنما قرار دادم».(3)قیس بن سعد بن عباده هم ، از جمله صحابیانى است که در سرورده خویش ، به استناد حدیث پیامبر در روز غدیر، على (ع) را امام خود و امام همگان بر شمرده که امامتش را قرآن کریم بیان کرده است .کسانى دیگر همچون محمد بن عبدالله حمیرى ، عمرو بن عاص صحابى ، کمیت بن زید اسدى ، سید اسماعیل حمیرى ، عیدى کوفى ، ابوتمام ، همه در سروده هاى خویش ، بر اساس واقعه غدیر خم و حدیث حضرت رسول (ص)، امیرالمؤ منین را پیشوایى منصوب از سوى پیامبر، صاحب ولایت و امارت ، راهنماى خلایق پس از رسول الله و… دانسته اند و به بیعت مردم با آن حضرت اشاره کرده اند.(۴)هوشمندان و فرزانگانى در قلمرو دانش و ادب و لغت شناسانى بى غرض نیز، که جز کاربرد درست واژه ها را در اشعار و ترکیبهاى ادبى خود در نظر ندارند، همین فهم و برداشت را داشته و در آثار خویش ، همین معنا را بیان کرده اند.(۵) اینان هر کدام در جاى خود، از استوانه هاى لغت و ادبیات بوده اند و پیوسته تا امروز، دیدگاهشان در ادبیات مورد توجه بوده است و یک پژوهشگر نمیتواند همه اینان را به خطا و کجروى متهم سازد، در حالى که همه ازچهره هاى برجسته و مورد اعتماد در وادى ادبند.گروههایى از مردم نیزاز لفظ مولى همین معنى را فمیده اند و با صراحت به آن اشاره کرده اند، یا از لابه لاى گفته هایشان چنین بر مى آید.از جمله آنان ، ابوبکر و عمر است ، که همان روز خدمت على (ع) آمده و به او تبریک گفتند و با وى بیعت کردند و بر اینکه او مولاى هر زن و مردم مؤ من شده است ، تهنیت گفتند.راستى !کدام یک از معانى مولى بود که قابل تطبیق بر حضرت بود، تا آن روز مطرح نگشته بود، تا آن که دوباره مطرح شود و آن دو به خاطر آن ، به حضرت تبریک بگویند و تصریح کنند که آن روز، برخوردار از آن سمت گشت ؟ آیا معناى «یارى» و «محبت» بود؟ حضرت على (ع) از روزى که از پستان ایمان شیر خورد، یار و دوستدار محمد (ص) بود. یا معناى دیگرى داشت که در این مورد، نمى توانست مقصود باشد؟ نه به خدا، نه آن بود و نه این . آن دو، معنایى را اراده کردند که همه حاضران فهمیده بودند، یعنى اولى و سزاوارتر نسبت به آن دو و همه مسلمانان از خودشان ، و بر همین معنا نیز تبریک گفتند و بیعت کردند.از جمله آنان «حادث بن نعمان» بود که گرفتار کیفر سریع خدا شد. وقتى رسول خدا (ص) آن سخنان را در غدیرخم فرمود، وى به پیامبر گفت : اى محمد! ما را به شهادتین و نماز و زکات و حج فرمان دادى و به اینها اکتفا نکردى تا آن که بازوهاى پسرعمویت را گرفته بلند کردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى «من کنت مولاه فعلى مولاه …»(6). معناى این تفضیل و برترى دادن ، که آن کافر حسود، نمى توانست تحملش کند و به شک افتاده بود که آیا از سوى خداوند است ، یا به نظر پیامبر، چه مى توانست باشد، جزولایت و پیشوایى !این قضاوت وجدان آزاد شماست که آن ولایت ، همان ولایت مطلقه اى است که قریش ، هرگز زیر بار آن نرفت ، مگر پس از غلبه آیات روشن الهى و دلائل دندان شکن و جنگهاى خونین ، تا آن که نصرت الهى رسید و مردم گروه گروه به دین خدا گرویدند. این ولایت مطلقه در مورد على (ع) براى آنان سنگین تر بود، آن چه در دل دیگران بود، حارث بن نعمان آشکارا گفت و خداى توانا او را به کیفر رساند.از جمله آنان ، گروهى بودند که در کوفه با امیرالمؤ منین (ع) ملاقات کردند و هنگام دیدار، گفتند: «السلام علیک یا مولانا». حضرت ، براى آگاهى شنوندگان ازمعناى صحیح آن ، از آنان توضیح خواست که «من چگونه مولاى شمایم ، که گروهى از عرب هستید؟» پاسخ دادند: ما از رسول خدا (ص) در روز غدیر خم شنیده ایم که فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه».خواننده گرامى توجه دارد که آن «مولى» بودنى که نزد عرب بسیار مهم بود و به مولویت هرکسى براحتى سر فرود نمى آوردند،نصرت و محبت یا معانى دیگر «مولى» نبود، بلکه آن ریاست بزرگى بود که جز با دلیلى روشن و محکم ، به آن گردن نمى نهادند. این بود که امیرالمؤ منین هم در حضور دیگران از آنان توضیح خواست و پاسخشان این بود که آن را از سخن پیامبر فهمیده اند. این معنى حتى بر زنان پرده نشین نیز پنهان نبود. معاویه از زنى به نام «دارمیه حجونیه» پرسید: چرا على (ع) را دوست مى دارى و مرا دشمن ؟آن زن دلایلى آورد، از جمله اینکه پیامبر در صحنه غدیر خم ، براى او ولایت را قرار داد. براى دشمنى اش با معاویه نیز استدلال به این کرد که او با کسى جنگیده که براى حکومت ، شایسته تر از معاویه بود و در پى چیزى رفت که حقش نبود، معاویه هم سخن او را رد نکرد!پیش از همه اینها، خود على (ع) در میدانگاه کوفه با مردم که سخن مى گفت ، پس ازآن که در مورد خلافتش برخى نزاع داشتند و آن چه را وى از پیامبر اکرم در مورد برترى خویش روایت مى کرد، نمى پذیرفتند، حضرت به این حدیث استشهاد فرمود، تا پاسخى بر منازعان باشد.با این حال آیا براى مولى معنایى جز ولایت و رهبرى قابل قبول است ؟ خود حضرت و شاهدان غدیر خم نیز همان رافهمیدند. کسانى هم که دانسته پنهان کردند، به بلاى رسواگر گرفتار شدند. اگر مقصود از مولى ، یاور و دوستدار بود، چگونه حضرت على (ع)در آن جمع ، براى پاسخگویى به منازعه مخالفان به حدیث غدیر استناد مى کرد؟ با اینکه مسلمانان دیگر نیز باور و دوستدار پیامبر بودند. روشن مى شود که معناى مقصود، همان ولایت مطلقه و اولویت به تصرف بوده است . هر کس که ازموارد بحث و مجادله افراد امت در اجتماعات و در لابه لاى کتابها از دیر زمان تاکنون آگاه باشد، خوب مى داند که مردم ، جز معناى پیشوایى و امامت مطلقه از آن نفهمیده اند، ولایتى که براى پیامبر خدا (ص) بود. اگر پژوهنده ، اهل تحقیق و اطلاع باشد، نیازى به بر شمردن موارد نیست .
یک بحث ادبى
براى اینکه بدانیم معناى لغوى «مولى»، «اولى» است (شایسته تر به تصرف در امور)، یا یکى از معانى آن «اولى» است ، باید به گفته هاى مفسران و محدثان در تفسیر آیه «ماواکم النار هى مولاکم و بئس المصیر»(7) نگاهى بیفکنیم .برخى از مفسران ، «مولى» را در این آیه به معناى «اولى» دانسته اند.(۸) برخى هم یکى از معانیش را آن دانسته اند(۹) (یعنى : از منافقان و کفار، در روز قیامت فدیه گرفته نمى شود، جایگاهشان دوزخ است ، آتش بر آنان شایسته تر است). اینان که خود، از بزرگان ادب و لغتند، از «مولى» این معنى را فهمیده اندو آیه را نیز، بر این معنى تفسیر کرده اند. بعضى هم که مولى را به معناى ولى تفسیر کرده اند، باز رساننده همین معناست .آیات دیگرى هم هست که درآنها مولى به معناى اولى به کار رفته است ، همچون : «انت مولانا»(10)، «بل الله مولاکم»(11)، «ما کتب الله لنا هو مولانا و على الله فلیتوکل المؤ منون».(12) مفسران در تبیین مفاد این آیات ، گفته اند که مولى بودن خداوند، به معناى شایسته تر به ولایت ، سزاواتر به اطاعت ، سزاوارتر به ما انسانها در مرگ و حیاتمان از خود ما، و مالک و سرورى که هرگونه بخواهد تصرف مى کند، است .
سخنى با فخر رازى
فخر رازى در مورد آیه یاد شده و معناى اولویت براى واژه «مولى»، سراغ شبهه هایى رفته و آنها را بزرگ نموده است . شبهاتى که پیش از او نیز کسانى مطرح کرده اند و سخن کسانى راآورده که مولى در آیه را به معناى ناصر، نزدیک و سرانجام دانسته اند. سپس اشکال کرده که اگر مولى به معناى اولى باشد، باید کاربرد هر کدام به جاى دیگرى صحیح باشد، در حالى که چنین نیست . و افزوده است : به این جهت به این نکته دقیق ! توجه دادیم ، چون که سید مرتضى براى اثبات امامت على (ع) به حدیث «من کنت مولاه فعلى مولاه» استدلال کرده و گفته است که به گفته اهل لغت ، یکى از معانى مولى ، اولى است و چون لفظ، مى تواند این معنى را بر بتابد و معانى دیگر مولى (مثل پسرعمو، یاور، آزاده کننده ، آزاد شده) یا خیلى روشن است ، یا قطعا مراد پیامبر نبوده است ، پس مفهوم اولویت ، مراد آن حضرت است . آن گاه فخر رازى گفته : چون سخن اهل لغت و تفسیر، بیان مقصود از مولى در آیه است ، نه تفسیر معناى اصلى آن ، پس نمى توان بدین مطلب براى اثبات امامت على (ع) استدلال کرد.(۱۳)و در «نهایه العقول» گفته است : اگر مولى به معناى اولى باشد، باید درست باشدکه هر واژه اى که به یکى قرین شود، به دیگرى هم قرین گردد و چنین نیست . مثلا کلمهاولى ، با «من» (از) به کار مى رود، (اولى من فلان سزاوارتر از فلانى) ولى نمىتوان گفت «مولى من فلان». اصطلاح «هر مولىالرجل» (او مولاى آن مرد است) به کار مى رود، ولى نمى توان به جاى آن گفت : هراولى الرجل و نمونه هاى دیگر. اینکه نمى توان در کاربردها، اولى را به جاى مولىگذاشت ، نتیجه میدهد که هم معنا نیستند!شگفتا از فخر رازى !که نمى داند حالات الفاظ مشتق ، در افعال لازم و متعدى و در صیغه هاى مختلف لفظ، دگرگون مى شود و اتحاد معنى یا مترادف بودن دو لفظ، در جوهر معانى آنهاست ، نه در حالات عارضى و ترکیبها و ساختارهاى مختلف الفاظ. اگر بین «مولى» و «اولى» اختلاف است و یکى حتما همراه «باء» به کار مى رود، یکى بدون باء، یکى با «من» به کار مى رود، دیگرى بدون من ، این به لحاظ ساختار ترکیبى لفظ است . یکى ترکیب تفضیلى دارد (اولى) و آن دیگرى ندارد و تفاوت در کاربرد آن ها در جمله ، به ساختار لفظى مربوط مى شود، نه مفهوم و معنى . به قول ازهرى (۱۴): اینکه یک لفظ به جاى مرادفش به کار رود، جایى صحیح است که مانعى در کار نباشد. و در این جا مانع است ، زیرا اسم تفضیل (اولى) فقط با «من» به کار مى رود، گاهى هم من و مجرور، هر دو حذف مى شود، آن جا که معلوم باشد. مثل این آیه «والاخره خیر وابقى»(15) (آخرت ، بهتر و پایدارتر است).بعلاوه ، نکته اى که فخر رازى به آن تمسک کرده است ، در بسیارى از معانى دیگر مولى هم درست در نمى آید، مثلا مولى به معناى ناصر و یاور، معنایى که فخر رازى ، خودش همین را از حدیث پیامبر، برگزیده است ، به جاى ناصر در خیلى از موارد به کار نمى رود. آیا عیساى مسیح (ع) که به امت خود فرمود: «من انصارى الى الله»(16)، آیا مى شود گفت : من مالى الى الله ؟ حواریون هم گفتند: «نحن انصار الله» و به جاى آن نمى توان گفت : نحن موالى الله .نیز یکى دیگر ازمعانى مورد اتفاق مولى ، منعم علیه است ، کسى که بر او نعمتى عطا شده است ، منعم همواره با «على» به کار مى رود، ولى مولى بدون «على» است . طبق اصل خود فخر رازى ، پس نباید معناى مولى ، «نعمت یافته» باشد، چون به جاى یکدیگر نمى توانند به کار روند. مگر اینکه بگوید مجموعه لفظ و ادات همراهش ، روى هم رفته معناى مولى را دارد. ولى از گفتن همین سخن در مورد «اولى» به دلایلى نه پنهان ! طفره مى رود.این نکته و بحث ، در قلمرو ادبیات و کاربرد واژه ها و ترکیبهاى لفظى ، میدان وسیعى دارد و بسیار پردامنه است . در موارد فراوانى دو لفظ، معناى مشترک و مترادفى دارند، ولى کاربرد لفظى آنها متفاوت است و هیچ یک از اهل لغت و ادب ، به صرف تفاوت کاربردى واژه ها و حروف همراه الفاظ، منکر ترادف معناى نشده اند. مثلا در عربى «ام» و «او» هر دو حرف تردیدند (به معناى یا)، ولى در ترکیب ، چهار تفاوت دارند. «هل» و «همزه» هر دو از حروف پرسشى اند (آیا) ولى ده فرق دارند. «ایان» و «حتى» به یک معنایند، ولى در کاربرد، سه فرق دارند، «کم» و «کاین» هم معنایند، ولى پنج تفاوت دارند. «اى» و «من» با آن که هم معنایند، شش فرق دارند. «عند»، «لدن» و «لدى» هر سه به یک معنایند (نزد) ولى از شش جهت با هم متفاوتند.دیگران هم متوجه تضاد سخن فخر رازى شده و به آن اشاره کرده اند.(۱۷)همچنانکه اشاره شد، پیش از فخر رازى نیز این شبهه به ذهن دیگران آمده بود، ولى چون بطلان آن را فهمیده بودند، سبب نشد که از اعتراف به یکى بودن معناى مولى و اولى سرباز زنند.(۱۸)تفتازانى و قوشجى در کتب خود، ضمن بیان این که مولى به معانى مختلف ، از جمله به معنى متولى ، مالک کار و اولى به تصرف درسخنان عرب بسیار آمده و از پیشوایان لغت نقل شده است ، وقتى به بحث استدلال به مفهوم مولى براى اثبات امامت على بن ابى طالب (ع) رسیده اند، اگر چه کوشیده اند راههاى مختلف استدلال به حدیث را رد کنند، اما این جهت را (که مولى و اولى به یک معناست) پذیرفته اند. جرجانى هم مثل آن دو گفته است و حتى افزوده است که : سخن قاضى عضد (که هرگز مفعل به معناى افعل نیامده است) نادرست است ، چون در کاربرد عرب و آن چه از پیشوایان لغت نقل شده ، مولى به معناى متولى و عهده دار کار و اولى به تصرف فراوان است .(۱۹)ابن حجر نیز که از سرسخت ترین کسانى است که استدلال به حدیث غدیر را رد کرده است ، کاربرد مولى به معناى اولى و شایسته تر را پذیرفته است ، ولى مناقشه اش درباره متعلق اولى است ، یعنى شایسته تر در همه امور، یا برخى از جهات ، و دومى را برگزیده و همین فهم و برداشت را به ابوبکر و عمر نسبت داده است .(۲۰)فخر رازى در نهایه العقول ، پس از نقل هشت معنى براى مولى ، از جمله «اولى به چیزى »، مى افزاید: قبول نداریم که هر کس احتمال داد لفظ مولى به معناى اولى باشد، بر دلالت حدیث غدیر به امامت على (ع) معتقد باشد. مگر نه این که ابوعبیده و ابن انبارى گفته اند که مولى به معناى اولى است ، و خودشان به امامت ابوبکر معتقد بودند!براى ما مهم نیست که آن دو چه عقیده اى داشته اند، مهم این است که هر دو تصریح کردند که معناى مولى چیست !… بسیارى از دانشمندان ادب ، از معانى مولى ، یکى هم «اولى» را دانسته اند.(۲۱)با این حال ، میزان اعتبار سخن نویسنده «تحفه اثنا عشریه»(22) که گفته است : هیچ یک از ادباى عرب ، کلمه مولى را به معناى اولى به کار نبرده و ندانسته اند، روشن مى شود. آیا او مى پندارد چهره هایى که بر شمردیم ، از بزرگان ادبیات فارسى اند؟یا اینکه اینها موارد کاربرد لغت عرب را ندانسته اند و «شاه صاحب هندى» فهمیده است ؟ داورى با وجدان آزاد خواننده است !…برداشتى را که ما از حدیث غدیر داریم و آن را دلیل بر اولویت على (ع) براى امامت مى دانیم ، از سخن دیگر حضرت رسول (ص) هم بر مى آید، آن جا که فرموده است :«هیچ مؤ منى نیست مگر آن که من در دنیا و آخرت ، از همه مردم به او سزاوارترم . اگر مى خواهید، آیه «النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم» را بخوانید. پس هر مومنى که مالى بر جاى گذاشته است ، خویشاوندانش به ارث مى برند و اگر قرضى یا ملکى بر جاى نهاده ، نزد من آید و من مولاى اویم .»(23)و در نقل دیگر آمده است :«روى زمین هیچ مومنى نیست ، مگر آن که من سزاوارترین مردم نسبت به اویم ، پس هر کدام از شما قرضى یا ملکى بر جاى نهد، من عهده دار آنم .»(24)فخر رازى در جاى دیگرى از کتاب نهایه العقول ، ادعا کرده است که هیچ یک از بزرگان نحو و لغت ذکر نکرده که مفعل (مولى) که براى افاده معناى پیدایش و زمان یا مکان است ، به معناى افعل (اولى ، براى تفضیل) آمده باشد. با توجه به نقلهایى که گذشت ، میزان سستى ادعاى او و پیروانش همچون قاضى عضدایجى در «مواقف»، شاه صاحب هندى در «تحفه اثنى عشریه»، کابلى در «صواقع»، عبدالحق دهلوى در «لمعات »، قاضى ثناء الله پانى پتى در «سیف مسلول» آشکار مى شود. برخى ازایشان پا را فراتر گذاشته و این نکته را به ادباى عرب نسبت داده اند، در حالى که اصل شبهه از فخر رازى است و او به دیگران نسبت نداده ، ولى پیروانش کورکورانه تا توانسته اند، در دلالت حدیث غدیر بر اعتقادات شیعه خدشه وارد کرده اند.من آنان را ملامت نمى کنم که چرا سخنان ادباى عرب و استعمالات الفاظ این زبان را نمى دانند، چرا که از این هنر و زمینه و از ادبیات عرب دورند. یکى اهل دهلى است ، یکى ایجى ، یکى هندى است ، یکى کابلى ، یکى اهل دهلى است ، یکى از پانى پتى . اینان کجا و عرب خالص کجا؟ در آشفته بازار سخن ، کسانى درباره کاربرد الفاظ عرب نظر مى دهند که از آن بیگانه اند. از آن طرف ، کسانى گفته اند که مولى به معناى اولى هم مى آید که از چهره هاى بارز ادبیات عربند و سخنشان معیار است . براى فخر رازى (بدعتگزار این سفسطه)سخن ابوالولید بن شحنه حنفى کافى است که گفته است : «فخر رازى در همه علوم ، آگاهى و تسلط داشته است ؛ جز در ادبیات عرب».(25)ابوحیان نیز در تفسیرش گفته است : تفسیر فخر رازى ، از آهنگ و مقاصد سخن عرب بیرون است ، سخن او اغلب شبیه کلام کسانى است که خود را حکیم مى شمارند.(۲۶)وقتى بزرگان عرب ، همه گفته اند که مولى به معناى اولى هم مى آید، جایى براى تشکیک و شبهه پراکنى امثال فخر رازى نیست . وى در بسیارى از موارد، به سخن بزرگان ادبیات عرب استشهاد کرده است ، اما در این مورد خاص گفته آنان را زیر سؤ ال مى برد. گویا تنها با کلمه «مولى» حساب خاصى دارد!…و شگفت از شاه ولى الله صاحب هندى است که در کتابش «تحفه اثنى عشریه» گفته است :(۲۷) در رد دلالت حدیث غدیر بر امامت على (ع) همین بس که مولى به معناى ولى و «مفعل» به معناى «فعیل» نیامده است . با این سخن ، خواسته است نظر اهل لغت را که گفته اند «ولى» به معناى عهده دار و متصدى امر است ، رد کند. لغت شناسان ، ولى را در مواردى همچون : ولى زن ، ولى یتیم ، ولى عبد، ولایت سلطان ، ولى عهد به معناى سرپرست و عهده دار کارها دانسته اند و نیز مولى را به معناى ولى هم گفته اند.از این نویسنده ، سخن فراء و مبرد (از ادباى عرب) پنهان مانده است که گفته اند: ولى و مولى در عربى به یک معناست .(۲۸) همه اهل لغت بر این نظر اتفاق دارند و در فرهنگهاى لغت ، ولى را یکى از معانى مولى شمرده اند(۲۹) و بعضى به آیات قرآن نیز استناد کرده اند، همچون این آیه : «ذلک بان الله مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لامولى لهم .»(30)
نگاهى به معانى «مولى»
علماى لغت از معانى «مولى»، یکى هم سرور و آقارا ذکر کرده اند، غیر از مالک و آزاد کننده . نیز از معانى «ولى»، امیر و سلطان را گفته اند. از طرفى هم اتفاق نظر دارند که معناى اولى و ولى یکى است و هر دو معنى نوعى اولویت به کار را در بر دارد. امیر، در اداره جامعه و اجراى برنامه هایى براى تربیت افراد و دفع تعدى آنان به یکدیگر از رعیت و مردم عادى سزاوارتر است . همچنین سرور و آقاى بردگان هم براى تصرف درکارها از افراد تحت امرشان سزاوارترند. دایره این اولویت درتصرف ، بستگى به میزان امارت و سیادت دارد. این ولایت و حق تصرف ، در والى یک شهر، گسترده تر از رؤ ساى ادارات است ، ولایت استانداران بیشتر ازفرمانداران است و بالاتر از همه اینها قلمرو ولایت حکام و پادشاهان است و وسیعترین قلمرو این اولویت ، درپیامبرى است که از سوى خداوند به سوى جهانیان مبعوث شده است و نیز جانشین او.ما اگر از این هم چشم بپوشیم که مولى به معناى اولى است ، از این نمى توان چشم پوشید که مولى به معناى سرور و به معناى امیر و سلطان آمده است . مفهوم مولى در حدیث غدیر خم جز بر والاترین و گسترده ترین معناى مولى منطبق نیست ، چرا که هیچ یک از معانى دیگر مولى (که به بیست و هفت معنى مى رسد) ممکن نیست در حدیث غدیر اراده شده باشد مگر آن که به این دو معنى باز گردد. معانى دیگر عبارتند از:۱ – پروردگار ۲ – عمو ۳ – پسرعمو ۴ – فرزند ۵ – خواهرزاده ۶ – آزاد کننده ۷ – آزاد شده ۸ – برده ۹- مالک ۱۰ – پیرو ۱۱ – نعمت داده شده ۱۲ – شریک ۱۳ – هم پیمان ۱۴ – همراه ۱۵ – همسایه ۱۶ – همخانه و مهمان ۱۷ – داماد ۱۸ – خویشاوند ۱۹ – نعمت دهنده ۲۰ – هم عهد ۲۱- ولى ۲۲ – اولى به یک چیز ۲۳ – سرور غیر مالک و آزاد کننده ۲۴ – دوستدار ۲۵ – یاور ۲۶ – تصرف کننده در کار ۲۷ – عهده دار امر.معناى اول که کفرآمیز است ، چون جز خداوند، براى جهانیان پروردگارى نیست .معناى دوم و سوم تا چهاردهم نیز، هر کدام اراده شود، دروغ است . چرا که پیامبر، عموى برادرزادگانش است (اگر برادر داشته باشد) و على (ع)، عموى پدر آنان مى شود. در حالى که پیامبر، پسر عبدالله است و على (ع)، پسر برادرش ابوطالب و روشن است که آن دو در نسب مختلفند. على (ع) خواهرزاده کسى نیست که پیامبر (ص) خواهرزاده اش باشد. همچنین چنان نیست که هر کس را پیامبر آزاد کرده باشد، على (ع) اورا دوباره آزاد کرده است . هر دو بزرگوار، سرور همه آزادگان اند، هرگز کسى آنها را آزاد نکرده است . هرگز بنده کسى هم نبوده اند. على (ع) هرگز مالک برده هاى پیامبر هم نبوده است . پیامبر خدا، غیر از خداوند تابع کسى نبوده ، تا در آن جمعیت فریاد برآورد که من تابع هرکس باشم ، على تابع اوست ! کسى هم بر پیامبر نعمتى و منتى ندارد، بلکه این رسول خدا (ص) است که بر همگان نعمت و منت دارد، پس معناى «نعمت یافته» هم درست نیست . پیامبر خدا با کسى در تجارت یا چیز دیگر شریک نبوده است ، تا وصى او هم شریک او باشد. تجارتى هم که حضرت رسول براى خدیجه انجام مى داد، کار براى خدیجه بود، نه شریک او. تازه اگر هم شرکتش با خدیجه را در تجارت بپذیریم ، على (ع) که همراه پیامبر در آن سفر تجارتى نبود و دخالتى در تجارت نداشت ، تا او هم شریک خدیجه شود. پیامبر خدا با کسى هم ، هم پیمان نبود که به آن افتخار کند. افتخار دیگران به هم پیمانى با رسول بود. معناى همراه و همسایه و مهمان و هم خانه و داماد و خویشاوند هم نمى تواند مقصود آن حضرت باشد، به ویژه در آن جمع انبوه و در میان راه و گرماى نیمروز و نگهداشتن مردم در آن بیابان و فرمان خدا بر ابلاغ پیام ، که رسول خدا بر منبر فراز رفت و خبر از نزدیکى وفاتش داد و خواست چیزى را به همگان بگوید که بیم داشت زمانش بگذرد، چیزى که اهمیت دنیوى و دینى فراوان داشت و… آن گاه بگوید: هرکس را که من همراه ، همسایه یا مهمان یا خویشاوندش بودم ، على (ع) همسایه و همراه و داماد و خویشاوند اوست ! نه به خدا! هیچ اندیشه اى این را نمى پذیرد که آن عقل کل و ختم رسل که پیامبر حکمت و خطیب بلاغت بود، مردم را در آن صحراى داغ ، براى گفتن این نکته معمولى و پیش پا افتاده نگهدارد. تازه ، اگر اینها هم مقصود باشد، چه امتیازى براى حضرت على (ع) محسوب مى شود که گروه گروه بیایند و به او شادباش و تبریک بگویند!اما نعمت دهنده : ملازمه اى نیست بین اینکه پیامبر خدا به هرکس نعمت داده باشد، امیرالمؤ منین هم نعمت دهنده او باشد. مگر اینکه مقصود از نعمت ، نعمت دین و هدایت و ارشاد عزت دنیا و نجات آخرت باشد، که در این صورت از معناى مورد نظر ما (امامت) چندان دور نیست .اما هم پیمان : لابد باید به معناى هم پیمانى با برخى قبایل براى آتش بس یا همکارى باشد. معنى ندارد که على (ع) هم چنان باشد، مگر به عنوان پیرو حضرت رسول ، که دراین مساله هم تمام مسلمانان یکسانند و جایى براى تخصیص آن حضرت نیست . مگر آن که بگوییم حضرت على (ع) در همه پیمانهایى که پیامبر براى سامان دادن به حکومت اسلامى و حمایت از دولت اسلام در برابر فتنه ها و توطئه ها مى بست ، دخالت داشت . و اگر منظور از هم پیمانى ، دارا بودن اوصاف شایسته و فضیلتها باشد، مثل اینکه مى گویند فلانى هم پیمان فضیلت و کرم است ، یعنى کریم و فاضل است ، معنایش این مى شود که هرکس درباره من چنین عقیده اى دارد، درباره على (ع) هم داشته باشد. گرچه ذوق عربى این را نمى پسندد، ولى باز هم به معناى مورد نظر ما نزدیک است .اما دوستدار و یاور: یامقصود این است که مردم را به محبت و نصرت على (ع) برانگیزد، یا اینکه او را به دوستى و یارى مردم فرمان دهد و در هر حال ، یا جمله خبرى است ، یا انشائى . اگر خبرى باشد و مقصود حضرت خبر دادن از وجوب محبت على (ع) بر مردم باشد، اینکه چیز تازه اى نیست تا در آن شرایط حساس و با آن تاکید شدید آیه قرآن در تبلیغ پیام و در آن موقعیت دشوار به مردم ابلاغ کند، بعد هم مردم براى تهنیت گویى بیایند. این نکته قبلا هم مطرح بوده است و مردم شبانه روز آیاتى را که اخوت و ولایت و دوستى مومنان را با یکدیگر بیان مى کند(۳۱) تلاوت مى کردند. اگر مقصود، فرمان به دوست داشتن و یارى کردن او باشد، این نیز اختصاص به آن حضرت ندارد. همه مسلمانان دوستدار و یاور همدیگرند. و اگر مقصود، دوستى و یارى ویژه اى است ، بالاتر از آن چه مردم دارند که شامل پیروى ، فرمانبردارى و تسلیم بودن است ، این همان حجت بودن و امامت است که مورد نظر ماست . و اگر مقصود، خبر دادن به على (ع) است که دوستدار و یاور مردم باشد، این را مى توانست جداگانه و خصوصى به آن حضرت بگوید، نه در یک جمع عمومى و با آن شرایط ویژه .به هر حال ، اگر مقصود از مولى ، دوستدار و یاور باشد، با آن معناى ویژه اى که رسول خدا (ص) نسبت به امت داشت و به عنوان پیشواى دین و دنیا و پشتیبان موجودیت و کیان مسلمین ، سزاوارتر از خودشان به آنان بود و اگر چنان نمى کرد، گرگهاى درنده و دشمنان نیرومند، مردم را نابود مى کردند و به غارت و کشتار مى پرداختند، کسى که در محبت و یارى نسبت به رسول خدا و مردم در این حد و مرتبه باشد. به حق سزاوار مقام خلیفه اللهى و جانشینى پیامبر اسلام است . این معناى همانست که ما مى گوییم و مى خواهیم .تنها معنایى که باقى مى ماند و قابل قبول است ، همان ولى ، اولى به تصرف و سرور و متولى امور است . آن گونه که گذشت ، مولى به این معانى آمده است . همچنانکه حضرت رسول (ص)، سرپرست امت و سرور آنان بود و از خودشان شایسته تر براى دخالت در امورشان بود، این ولایت براى على (ع) هم ثابت است . بعلاوه معناى اولویت که مورد نظر ماست ، به نحوى در همه معانى گذشته براى مولى مندرج است و به نوعى مورد عنایت مى باشد و بى تناسب نیست . مثلا:عمو، شایسته تر از دیگران است که به برادرزادگانش رسیدگى کند و عاطفه نشان دهد، چون به جاى پدر است .پسرعمو، سزاوارتر به اتحاد و یارى و همبستگى با پسرعموست ، چون هر دو شاخه یک درختند.پسر، شایسته تر است که از پدر اطاعت کند و در برابر او خاضع باشد.خواهرزاده ، مناسبتر از دیگران است براى پیوند با دایى ، چرا که او برادر مادرش مى باشد.آزاد کننده ، سزاوارتر است که به آزاد شده ، نیکى کند.آزاد شده ، سزاوارتر است که کار نیک آزاد کننده را ارج نهد و تواضع کند.بنده ، اولى است که از مولى تبعیت کند.مالک ، سزاوارتر از دیگران است که سرپرستى مملوکهاى خود را عهده دار شود و به کارشان رسیدگى کند تا به آنان ظلم نشود.پیرو، شایسته تر است براى یارى متبوع ، تا دیگران که پیرو نیستند.نعمت یافته ، سزاوارتر است که از صاحب نعمت تشکر کند.شریک ، اولى است که حق شریک را رعایت کند و از ضرر کردن او جلوگیرى نماید.در هم پیمان هم که مساله روشن است .همنشین نیز سزاوارتر به اداى حقوق همنشینى است .همسایه هم شایسته تر از دیگران است که حق همسایه را مراعات کند.مهمان نیزاولى از دیگران است که حریم میزبان را نگهدارد.داماد، سزاوارتر به رعایت حقوق بستگان است تا دیگران ، چرا که کسى که به انسان زن دهد، در حکم بدر است .خویشاوند نیز ازدیگران سزاوارتر است به کار نزدیکان خود.نعمت دهنده ، اولى است که باز هم نعمت دهد و نیکى خود را ادامه دهد.هم عهد نیز اولى به رعایت حقوق هم پیمانى است .دوستدار و یاور هم که روشن است . مساله ولى ، سرور، متصرف در امور، متولى امر نیز واضح است که اولویت دارند نسبت به دیگران .پس مولى ، یک معنى بیشتر در اینجا ندارد، آن هم «اولى به تصرف» است که بسیارى از علماى لغت و ادباى عرب هم این معنى را پذیرفته اند. وقتى هم کلمه مولى به کار مى رود، آن چه در ابتدا به ذهن انسان مى آید همین معناست .
قرائن کلام
تا اینجاى بحث روشن شد که مولى به معناى «اولى به چیزى» است . اگر تنزل کنیم و بگوییم که این ، یکى از معانى مولى است و مولى مشترک لفظى است ، درحدیث قرائنى است (متصل یا منفصل) که اراده معناى دیگر را نفى مى کند. اینک قرائن :۱ – مقدمه حدیثرسول خدا (ص) پیش از این تعبیر، فرمود: «الست اولى بکم من انفسکم ؟» آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟(یا عبارات دیگرى که همین مضمون را مى رساند) پس از این مقدمه ، فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه». این نشان مى دهد که مقصود از مولى ، همان اولویتى است که رسول خدا (ص) در طلیعه حدیث ، بر آن تاکید فرمود و از آنان اعتراف گرفت . متن فوق را درحدیث غدیر، عده بیشمارى از دانشمندان و راویان شیعه و سنى نقل کرده اند. از اهل سنت ، کسانى همچون : احمد بن حنبل ، ابن ماجه ، نسائى ، شیبانى ، طبرى ، طبرانى ، ذهبى و…(۳۲) حدیث را نقل کرده و آن را صحیح و ثابت دانسته اند و مفهوم آن را اثبات همان اولویت و ولایتى که پیامبر بر امت داشته ، براى حضرت على (ع) دانسته اند.(۳۳)۲ – ذیل حدیثحضرت در ادامه سخن فرمود: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»(34) و این فراز، موید معنایى است که ما مى گوییم . زیرا حضرت ، پس از نصب امیرالمؤ منین به مقام والاى ولایت و وصایت و ریاست کلى بر همه امت ، مى دانست که تمامیت این منصب به فراهم بودن سپاه و یاران و اطاعت والیان و کارگزاران است . از سوى دیگر نیز مى دانست که در میان مردم کسانى نسبت به على (ع) حسد یا کینه دارند و برخى منافقین دشمنى او را در سینه مى پرورند و پس از آن حضرت ، طمعکاران و حسودان و ریاست طلبان ، مساله آفرینى خواهند کرد. على (ع) هم که حاضر نیست خواسته هاى نارواى آنان را برآورد، ناچار مخالفت خواهند داشت . از این رو براى یارى کنندگانش دعا کرد و خوارکنندگانش را نفرین نمود، تا مردم بدانند که موالات با او، دوستى خدا را در پى دارد و دشمنى با او دشمنى با خداست . این با دوستى مردم عادى با یکدیگر فرق دارد.بعلاوه ، این دعاى کلى و عمومى پیامبر، دلیل عصمت على (ع) است ، چون لزوم تبعیت و پیروى و نصرت او را بر همه کس ، همه جا و همیشه بیان کرده است . این درصورتى درست است که آن حضرت ، در همه زمانها و حالات ، عصمت داشته باشد و جز حق نگوید و جز راه حق نپوید و گرنه ، اگر از وى خطا و گناهى سربزند، باید با او مخالفت کنند. پس چون پیامبر هیچ استثنایى نکرده است ، معلوم مى شود که على (ع) همیشه عصمت دارد و چنین کسى باید پیشواى مردم باشد. در این دعا، مردم به طاعت و تسلیم دربرابر او فرا خوانده شده و از سرپیچى و مخالفت در برابر فرمانش نهى شده اند. این جز با اولویت داشتن آن حضرت نسبت به آنان از خودشان ، سازگار نیست .۳ – استشهاد پیامبرحضرت از مردم پرسید: اى مردم به چه شهادت مى دهید؟ گفتند: به این که جز خدا، معبودى نیست . فرمود: دیگر به چه ؟ گفتند: و اینکه محمد (ص) بنده و فرستاده اوست . پرسید: ولى شما کیست ؟ گفتند: مولاى ما خدا و پیامبر است . آن گاه حضرت بازوى على (ع) را گرفته ، بلند کرد و فرمود: هرکس که مولایش خدا و رسول است ، پس این شخص ، مولاى اوست . این نقل را خیلى ها از جمله جریر، زید بن ارقم ، عامر بن ابى لیلى ، حذیفه بن اسید نقل کرده اند. اینکه «ولایت» در سیاق شهادت به یگانگى خدا و رسالت پیامبر آمده است ، بیانگر این است که امامت و اولویت آن حضرت بر مردم مراد است و اثبات همان ولایت مطلقه اى که براى خداى سبحان و پیامبر است .۴ – سپاس پیامبر بر تکمیل دیندرنقلها آمده است که پیامبر خدا پس از حدیث غدیر، فرمود: «الله اکبر، بر کمال یافتن دین و تمام گشتن نعمت و خشنودى پروردگار از رسالتم و ولایت على بن ابى طالب»(35) راستى چه چیزى جز امامت که عامل کمال دین و تمامیت نعمت و تحکیم پایه هاى دین در سایه رهبرى على (ع) است ، موجب خشنودى خداوند است ؟۵ – اخبار از وفاتپیامبر خدا قبل از بیان مساله ولایت ، خبر داد که وفات من نزدیک است ، شاید به زودى فراخوانده شوم و دعوت خدا را لبیک بگویم و از شما جدا شوم .(۳۶) این خبر دادنها مى رساند که از تبلیغ رسالتش چیز مهمى باقى مانده بود که مى ترسید اجلش فرا رسد و او هنوز آن را ابلاغ نکرده باشد. پس از این نکته که اهمیت آن مساله را مى رساند، ولایت امیرالمؤ منین و عترت پاک را بیان فرمود. آیا احتمال مى رود که آن مسوولیت مهم ، که بر ابلاغ ولایت منطبق بود، چیزى جز «امامت» باشد؟۶ – تهنیت گویىحضرت رسول ، پس از ابلاغ ولایت على (ع) فرمود: «به من تبریک بگویید، خداوند مرا به نبوت و اهل بیتم را به امامت مخصوص گردانید.»(37) دراین عبارت تصریح به امامت شده است . به علاوه خود تبریک گویى و بیعت و دست دادن و جشن گرفتن و تداوم این شادمانى به مدت سه روز، جز با مفهوم خلافت و اولویت سازگار نیست . خود ابوبکر و عمر هم على (ع) را دیدار کرده ، تبریک ولایت گفتند.















هیچ نظری وجود ندارد