« سبک بالان خرامیدن و رفتند…»
هنوز عطر قدمهایشان بر خاک نشسته بود که چادرها را جمع کردند. کوچه های نجف و کربلا، یکشبه، خلوت شد؛ همان کوچه هایی که تا دیروز، موجی از مشکی و سفید و سرخ از آن میگذشت و هق هقِ «یا حسین» درشان میپیچید.
جاده ها خالی اند. خالی از آنهمه عاشقِ پابرهنه؛ از آنهمه دستی که به نیزه ها سلام میداد و چشمی که در آفتاب، اشک میریخت. الآن فقط باد میوزد و غباری که هنوز بوی زوار میدهد، روی آسفالت مشایه حرارت آفتاب شدت یافته.
هر چند قدم، یک موکب که چادرش را جمع کرده اند؛ داربستهایی که مثل اسکلتی بیجان، رو به آسمان مانده اند و دیگهای خاموشی که هنوز تهشان بوی شله و قیمه دارد.
موکبدار عراقی، کنار قابلمه های خالی نشسته و به جاده خیره شده است. همان جاده ای که تا دیروز، سیل جمعیت از آن میگذشت و او با دو دست، چای و خرما تعارف میکرد؛ حالا فقط سکوت است و باد.
پیرمردی که ده سال است در موکبش به زوار خدمت کرده، امسال هم همان جمله را گفت: «زوار، برکت خانه ی ماست…»
و وقتی آخرین اتوبوس رفت، لنگه کفش جا مانده ی یک زائر را برداشت، بوسید و گذاشت توی جیبش. «شاید سال دیگر برگردد و همان کفش را بخواهد…»
میزبانان عراقی، کنار جاده ها ایستاده اند؛ همانهایی که تا دیروز سفره پهن میکردند و میگفتند «زوار حسین، زوار ماست». حالا دستهایشان را بالا گرفته اند و با چشمانی خیس، به زائرانِ در حال رفتن سلام میدهند. بعضی دنبال اتوبوسها دویده اند؛ انگار دلشان نمیخواهد باور کنند که اینهمه شلوغی، یکشبه تمام میشود. کسی فریاد میزند: «سال آینده! إنشاءالله سال آینده!» و صدایش در باد گم میشود.
و زائر… زائر که حالا برگشته به شهر خودش، به زندگی اش، به روزمرگی اش. اما یک جای دلش، در همان جاده ی نجف تا کربلا جا مانده است.
شبها هنوز صدای لالایی موکبداران را میشنود؛ هنوز بوی نان تازهی عراقی و چای زنجبیلی را حس میکند؛ هنوز آن لحظه ای که با پای خسته، گنبد حرم را از دور دید و بغضش ترکید، جلوی چشمانش است.
دلش تنگ است؛ تنگ برای آنهمه برادری که نمیشناخت و عاشقانه دوستشان داشت.
کربلا اما کربلاست. میقات همه مردم ، اکنون شبیه قابی است که عکسش را برده باشند؛ زیبا اما خالی. صحن حرم، آرامتر از همیشه است؛ کبوترها هنوز میگردند و گنبد هنوز میدرخشد، اما غربتی در هوا موج می زند که قابل وصف نیست ؛ غربتی که شاید خودِ امام هم بعد از رفتن زائرانش، بهتر از هر کسی میفهمدش. مگر نه اینکه خودش، روزی، غریبانه تنها ماند؟
شبهای اربعینِ تمام شده، طولانیترین شبهای سالاند. در دلم یک موکبِ کوچک روشن است که تا اربعین بعدی، خاموش نمیشود؛ یک چراغ، یک دیگ چای، و یک دلِ پر از انتظار که هر روز میگوید:
کربلا تا کربلا، یک قدم بیشتر نیست؛
از همین حالا، دلم دارد راه میافتد…
تا سال دیگر، ای موکبدار مهربان؛ تا سال دیگر، ای جاده ی بی پایان؛ تا سال دیگر، ای معشوق عالم ای حسین… ای مولای مظلوم اما محبوب عالمین ، میرویم اما جان و دلمان پیش شما مانده است.
قلب مان جا مانده و حسرت بازگشت شروع شده است .


















هیچ نظری وجود ندارد