۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home انقلاب مهدوی

رابطه متقابل کتاب و سنّت(۲)

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

دیدگاه سوم. قرآن محورى و سنّت مدارى
مرحوم علامه محمد حسین طباطبایى, مفسّر گرانقدر قرآن, درباره رابطه کتاب و سنّت, نظرگاهى را ارائه نموده که به نظر مى رسد در مقابل دیدگاه اخباریان و نظر مشهورى که به عنوان (دوگانه محورى) در نظریه چهارم خواهد آمد, دیدگاهى کاملاً نو و بدیع باشد. لُب و جان دیدگاه ایشان این است که سنّت, در طول قرآن است, نه در عرض آن. سنّت, هم در اساس حجّیت خود, وامدار قرآن است و هم در محتوا به معارف بلند قرآنْ رهنمون بوده, از آن آبشخور گوارا مایه مى گیرد. این نظریه (که قرآن را به عنوان محور اساسى دین شناسى مطرح کرده), کاملاً در مقابل نظرگاه اخباریان (که سنّت را محور بنیادین و تنها منبع قابل دسترس معرفت دینى معرّفى مى کنند), قرار دارد و در عین حال, با نظریه مشهور نیز متفاوت است; زیرا مشهور, سنّت را در عرض قرآن به عنوان دومین منبع سرشار دین شناسى مى شناسد, نه در طول قرآن و تفاوت این دو سخن (که سنّت در طول قرآن است یا در عرض آن), بر صاحبان اندیشه هویداست. امّا تفاوت این نظرگاه با نخستین نظریه, یعنى قرآن محورى (که در بخش پیشین بدان پرداختیم), در این جهت است که نظریه نخست, براى سنّت, هیچ نقشى قائل نبود یا نقشى بسیار کمرنگ قائل بود و هماره بر اصل (کفانا کتاب اللّه) تأکید مى ورزید; در حالى که براساس دیدگاه مرحوم علامه, گرچه سنّت در طول قرآن است; امّا براى شناخت قرآن, کار آمدترین راه, همان سنّت است; زیرا سنّت, نقش معلّم را ایفا مى کند و قرآن نیز همان متنى است که معلّمْ آن را به متعلّم آموزش مى دهد. بدین سبب است که ما نظریه علامه طباطبایى را به عنوان یک دیدگاه مستقلْ مطرح کرده, از آن به نظرگاه (قرآن محورى و سنّت مدارى) یاد کرده ایم; یعنى قرآن, محور بنیادین شناخت دین است و به گِرد سنّت چرخیدن و به دامن آن آویختن, ما را به این منبع اساسى هدایت مى کند. از آن جا که نگارنده به چنین نگرشى به قرآن و سنّت [در میان پیشینیان] برنخورده است, از این دیدگاه به عنوان دیدگاه نو و بدیع یاد کرده ایم. با عنایت به ظرافت نظریه مرحوم علامه و پرهیز از هرگونه پیشداورى, ناگزیریم عباراتى چند از ایشان را عیناً نقل کرده, به تحلیل و بررسى آن بپردازیم. گرچه دیدگاه علامه طباطبایى را مى توان به طور پراکنده در مواضعى از تفسیر گران سنگ (المیزان) جستجو نمود; امّا به نظر مى رسد که این نظریه, به طور مبسوط و صریح در جلد سوم این کتاب در ذیل مبحث (تفسیر به رأى) انعکاس یافته است.
نگاهى به دیدگاه علامه طباطبایى در باب جایگاه سنّت
علامه طباطبایى, پس از یادکردِ پاره اى از روایات که از تفسیر به رأیْ نهى کرده اند, در تبیین مفهوم تفسیر به رأى مى فرماید: مقصود از رأى, اجتهاد است; امّا از آن جا که این واژه به ضمیر اضافه شده, مى توان دریافت که مقصود از آن, نهى از اجتهاد مطلق در تفسیر قرآن نیست [;زیرا در این صورت مى بایست چنین بیان مى شد: (من فسّر القرآن بالرأى) ]. بنابراین, از این روایات به دست نمى آید که تفسیر قرآن, تنها از رهگذر روایات نبوى و اهل بیت(ع) ممکن است, چنان که اهل حدیث مى پندارند; زیرا با آیات فراوانى که از قرآن به عنوان (عربى مبین) یاد کرده و به تدبّر در آن فرمان داده اند, و نیز با روایاتى که بر عرضه سنّت بر قرآن امر کرده اند, منافات دارد.۸۷ ایشان (تفسیر به رأى) را نه به معناى تفسیر از روى اجتهاد, بلکه تفسیر به گونه اختصاص, انفراد و استقلال دانسته است; به این معنا که اگر مفسّرى بدون استمداد از غیر به تفسیر قرآن بپردازد, حتّى اگر تفسیر او مطابق با واقع باشد, مرتکب (تفسیر به رأى) شده است. از این رو, روایات مزبور را ناظر به طریق کشف دانسته است, نه مکشوف. آن گاه افزوده است: والمحصَّل: ان المنهیّ عنه انما هو الاستقلال فى تفسیر القرآن و اعتماد المفسّر على نفسه من غیر رجوع الى غیره, و لازمه وجوب الاستمداد من الغیر بالرجوع الیه.۸۸ نتیجه آن که آنچه براساس این روایات از آن نهى شده, استقلال در تفسیر قرآن و تکیه کردن مفسّر به خود, بدون مراجعه به غیر قرآن است. لازمه این گفتار آن است که در تفسیر قرآن, ناگزیریم از غیر آن استمداد جوییم. ایشان این غیر را منحصر در قرآن و سنّت دانسته, آن گاه سنّت را منتفى شمرده است: وهذا الغیر لامحاله امّا هو الکتاب أو السنه, و کونه هى السنه ینافى القرآن و نفس السنه الآمره بالرجوع الیه و عرض الأخبار علیه, فلا یبقى للرجوع الیه و الاستمداد فیه فى تفسیر القرآن الا نفس القرآن.۸۹ و این غیر, ناگزیر یا خود قرآن است یا سنّت; امّا این که این غیر سنّت باشد, با قرآن و خود سنّت که به مراجعه به قرآن و عرضه روایات بر آن فرمان داده, منافات دارد. بنابراین, تنها منبع براى مراجعه به آن و یارى جستن از آن در تفسیر قرآن, خود قرآن است. علامه در پاسخ به این اشکال که: به استناد آیه شریفِ (وأنزلنا الیک الذکر لتبیّن للناس ما نزّل الیهم),۹۰ تبیین و تفسیر قرآن, به پیامبر(صلی الله علیه واله) واگذار شده و ایشان نیز تفسیر آن را به صحابیان و تابعیان آموخته است; بنابراین, عدول از روش و سیره ایشان بدعت است, با اشاره به آیه: (أفلا یتدبّرون القرآن ولو کان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً)۹۱ آورده است: والآیه فى مقام التحدّى, ولا معنى لارجاع فهم معانى القرآن ـ والمقام هذا المقام ـ الى فهم الصحابه وتلامذتهم من التابعین, حتى الى بیان النبى(صلی الله علیه واله); فإن ما بینه إمّا أن یکون معنى یوافق ظاهر الکلام فهو مما یؤدّى الیه اللفظ ولو بعد التدبّر والتأمّل والبحث, و إمّا أن یکون معنى لایوافق الظاهر ولا إن الکلام یؤدّى الیه فهو لایُلائم التحدّى و لاتتمّ به الحجّه وهو ظاهر.۹۲ آیه در مقام هماورد طلبى است و معنا ندارد که در چنین مقامى, ما را براى فهم معانى قرآن, به فهم صحابیان و شاگردان ایشان (تابعیان), ارجاع داده باشد. حتى معنا ندارد که ما را به بیان پیامبر(صلی الله علیه واله) ارجاع داده باشد; زیرا آنچه پیامبر(صلی الله علیه واله) در تفسیر و تبیین قرآن بیان داشته, از دو حالْ خارج نیست: یا موافق ظاهر قرآن است که در این صورت, به همان مفادى که ظاهر قرآن به آن رهنمون است (هرچند این مفاد, پس از تدبّر و تأمّل و جستجو به دست آمده باشد), راه پیدا کرده است; و یا با ظاهر قرآن هماهنگ نبوده, مفاد نهایى قرآن به آن رهنمون نیست که در این صورت, با هماورد طلبى منافات دارد و چنانچه هویداست, برهان با آن تمام نیست. ایشان به استناد آیه (وما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا)۹۳ تفاصیل احکام و نیز تفاصیل قصص قرآن و معاد را نیازمندِ بیان پیامبر اکرم دانسته و به عنوان استثنا از قاعده مزبور (یعنى بى نیازى قرآن از غیر خود) یاد کرده است.۹۴ مرحوم علامه, شأن پیامبر(صلی الله علیه واله) را شأن تعلیم قرآن دانسته و افزوده که کار معلّم, آسان کردن راه و نزدیک کردن مقصد است, نه ایجاد راه و آفرینش مقصد. آن گاه آورده: وهذا هو الذى یدلّ علیه أمثال قوله تعالى (وأنزلنا الیک الذکر لتبیّن للناس ما نزّل الیهم) و (ویعلّمهم الکتاب و الحکمه); فالنبى(صلی الله علیه واله) انما یعلّم الناس و یبیّن لهم ما یدلّ علیه القرآن بنفسه, و یبیّنه اللّه سبحانه بکلامه, و یمکن للناس الحصول علیه بالآخره… على أنّ الأخبار المتواتره عنه(صلی الله علیه واله) المتضمّنه لوصیته بالتمسّک بالقرآن والأخذ به وعرض الروایات المنقوله عنه(صلی الله علیه واله) على کتاب اللّه, لایستقیم معناها الا مع کون جمیع ما نقل عن النبى(صلی الله علیه واله) ممّا یمکن استفادته من الکتاب; لو توقّف ذلک على بیان النبى(صلی الله علیه واله) کان من الدور الباطل.۹۵ این, آن چیزى است که آیات قرآن, همچون: (وأنزلنا الیک الذکر…) و (یعلّمهم الکتاب والحکمه…)96 بر آن دلالت دارند. پس پیامبر اکرم, تنها آن چیزى را که قرآنْ خود به آن دلالت دارد, به مردم تعلیم داده و تبیین کرده است; همان مفادى که خداوند سبحان با کلامش آن را بیان کرده و مردم نیز بالاخره [هر چند با تدبّر و جستجو] به آن دسترس پیدا مى کنند… به علاوه, روایات متواترى که در بردارنده وصیّت پیامبر(صلی الله علیه واله) به تمسّک به قرآن و عمل به آن و عرضه روایات نقل شده از ایشان بر قرآن است و از خود پیامبر(صلی الله علیه واله) روایت شده, تنها در صورتى معنایش تمام است که تمام منقولات از پیامبر(صلی الله علیه واله), قابل برداشت از قرآن باشد. حال اگر فهم قرآن, منوط به بیان پیامبر(صلی الله علیه واله) باشد, دور باطل است. ایشان به استناد آیاتى که قرآن را تبیان هر چیز و نور و هدایت دانسته, مى گوید: چگونه ممکن است قرآنى که خود داراى چنین اوصافى است, نیازمند بیانى دیگر, نورى دیگر و هدایتى از خارجِ خود باشد؟ ایشان در تبیین حدیث ثقلین که ظاهر آن, در عرض قرآن بودنِ اهل بیت(ع) است, آورده است: نقش قرآن, دلالت و رهنمونى به معانى و پرده بردارى از معارف الهى است و نقش اهل بیت(ع), دلالت و رهنمونى به طریق و هدایت مردم به اهداف و مقاصد قرآن است.۹۷ آن گاه افزوده است: على أنّ جمّاً غفیرا من الروایات التفسیریه الوارده عنهم(ع) مشتمله على الاستدلال بآیه على آیه, والاستشهاد بمعنى على معنى, ولا یستقیم ذلک الابکون المعنى مما یمکن أن یناله المخاطب و یستقل به ذهنه.۹۸ به علاوه, شمار زیادى از روایات تفسیرى که از ائمه(ع) وارد شده, در بردارنده استدلال آیه اى بر آیه دیگر و شاهد آوردن یک مفاد بر مفاد دیگر است. چنین کارى, زمانى رواست که آن معنا و مفاد, براى مخاطب, قابل دسترس باشد و ذهن او مستقلاً [وبى نیاز از بیان معصوم], بدان ره داشته باشد. علامه در کتاب (قرآن در اسلام) نیز چنین آورده است: برخى گفته اند در تفهیم مرادات قرآن, به بیان تنها پیغمبر اکرم و یا به بیان آن حضرت و اهل بیت گرامى اش باید رجوع کرد; ولى این سخن, قابل قبول نیست; زیرا حجّیت بیان پیغمبر اکرم و امامانِ اهل بیت(ع) را تازه از قرآن باید استخراج کرد و بنابراین, چگونه متصوّر است که حجّیت دلالت قرآن, به بیان ایشان متوقّف باشد; بلکه در اثبات اصل رسالت و امامت, باید به دامن قرآن (که سند نبوّت است), چنگ زد. و البته آنچه گفته شد, منافات ندارد با این که پیغمبر اکرم و ائمه اهل بیت(ع), عهده دار بیان جزئیات قوانین و تفاصیل احکام شریعت (که از ظواهر قرآن مجید به دست نمى آید), بوده اند و همچنین, سِمت معلّمیِ معارف کتاب را داشته اند; چنان که از آیات ذیل در مى آید…99 آنچه ایشان در تفسیر آیات مورد بحث یاد کرده, بیان کننده دیدگاه ویژه ایشان است.
تحلیل دیدگاه علامه طباطبایى
اکنون که پاره اى از عبارت هاى مرحوم طباطبایى را به تفصیلْ یاد کردیم, مى توانیم محورهاى اساسى گفتار ایشان را بدین شرح به تصویر کشیم: ییک. چنان که از گفتار ایشان هویداست, آنچه در تبیین جایگاه سنّت آورده, پاسخى است به نظریه (سنّت محورى) که توسط اهل حدیث, اعم از عامّه و اخباریانِ از خاصّه, مورد حمایت قرار گرفته است. به عبارت روشن تر, مرحوم علامه در پاسخ کسانى که فهم و دریافت معارف قرآن را منوط به بیان پیامبر(صلی الله علیه واله), صحابیان و تابعیان دانسته اند (اهل حدیث از عامّه) و نیز کسانى که فهم این معارف را منحصر در اهل بیت(ع) دانسته اند (اخباریان), مدّعى شده که مطلب, کاملاً به عکس است و فهم قرآن, تنها با کمک گرفتن از خود قرآن, قابل دستیابى است و پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع) نیز به عنوان معلّمان قرآن, ما را به همین راه رهنمون اند. دو. علامه معتقد است که قرآن, خود مفسّر خویش است و نیازى به سنّت براى تفسیر خود ندارد. نقشى که سنّت ایفا مى کند, بازشناسى همین روش است. به عبارت روشن تر, سنّت, چیزى را از پیش خود به عنوان تبیین قرآنْ مطرح نمى کند; بلکه با استفاده از خودِ قرآن به تبیین مراد آن مى پردازد. در واقع, سنّت با قرآن, قرآن را تفسیر مى کند. بر این اساس, تمام ابهامات قرآن, در این کتابْ پاسخ گفته شده است; با این تفاوت که گاه ما کیفیت استخراج آیاتى را که نقش ابهام زدایى دارد, نمى شناسیم. پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع), این دسته از آیات را از قرآن استخراج کرده, به دست ما مى دهند. سه. علامه, سه دسته از آیات را از قاعده فوق, استثنا کرده است: آیات درباره احکام, آیات مربوط به قصص, و آیات درباره معاد. در این سه دسته, ایشان معتقد است که تفاصیل آنها از خود قرآن به دست نمى آید و تنها راه دستیابى به آنها, روایات پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع) است. استثناى این سه دسته از آیات, ضمن آن که زوایاى دیدگاه علامه را روشن مى سازد, بیان کننده این نکته است که نگرش ایشان به سنّت, با نگرش مشهور, منطبق نیست; زیرا مشهور, در نیاز قرآن به سنّت, بین انواع و گونه هاى آیاتْ تفاوت ننهاده است. چهار. علامه با تبیین جایگاه سنّت, بر شیوه خود در تفسیر قرآن (یعنى تفسیر قرآن به قرآن), تأکید ورزیده است; تا آن جا که شیوه هاى دیگر را از مصادیق (تفسیر به رأى) دانسته و ممنوع اعلام کرده است. با این بیان, شیوه تفسیر قرآن با سنّت, در صورتى که به معناى نیاز قرآن به غیر خود باشد, از مصادیق (تفسیر به رأى) به شمار مى رود.
بررسى دلایل علامه طباطبایى
چنانکه از لابه لاى گفتار این مفسّر گرانمایه به دست مى آید, دلایل ذیل را مى توان به عنوان برهان بر مدّعاى ایشان برشمرد:
۱٫ از قرآن
مهم ترین برهانى که علامه طباطبایى بر اثبات مدّعاى خود اقامه کرده, آیاتى از قرآن است که بر نظرگاه (قرآن محورى و سنّت مدارى) دلالت مى کنند. آیاتى که مورد استناد ایشان است, سه دسته اند: الف) آیاتى که دلالت دارد قرآن, بیان است. در بین این آیات, بیشترین تکیه علامه, بر آیه شریف: (ونزّلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شىء)۱۰۰ است. ایشان در جلد نخست (المیزان), ضمن دفاع از شیوه (تفسیر قرآن به قرآن) آورده: …کما قال اللّه تعالى: (ونزّلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شىء) و حاشا أن یکون القرآن تبیاناً لکل شىء ولایکون تبیاناً لنفسه.۱۰۱ چنان که خداوند متعال فرموده است: (و نزّلنا علیک…) و بسیار بعید است که قرآن, بیان کننده همه چیز باشد; امّا بیان کننده خود نباشد. مى دانیم که (کلّ), از ادات عموم است و (شىء) هم از واژه هاى بسیار فراگیر است. بنابراین, چنین تعبیر عامّى نمى تواند خودِ قرآن را فرا نگیرد. همچنین آیاتى که از قرآن به عنوان (عربى مبین (آشکار)) یاد کرده, مورد استناد ایشان است. ب) آیاتى که قرآن را به عنوان کتابِ نور و روشنایى معرّفى کرده است. ج) آیاتى که قرآن را به عنوان کتابِ هادى معرّفى کرده است. به استناد این دو دسته آیات, قرآن, کتابى است روشن و روشنگر; یعنى همچنان که خود بر خوردار از پرتو است, براى دیگران نیز پرتو افکن است. حال اگر قرار باشد سنّتْ بیان کننده قرآن باشد, بدین معناست که قرآن از غیر خود, پرتو گرفته است و این با مدّعاى روشنگر بودن قرآن, منافات دارد.
۲٫ از سنّت
روایاتى که علامه طباطبایى به عنوان دلیل بر مدّعاى خود آورده, بر دو دسته اند: الف) روایاتى که همگان را به عمل و تمسّک به قرآن, فرمان داده اند. این روایات, فراوان اند; به گونه اى که ادّعاى تواتر معنوى آنها گزافه نخواهد بود و مشهورترین آنها حدیث ثقلین است که در آن, قرآن به عنوان (ثقل اکبر) معرّفى شده۱۰۲ و براى نجات از ضلالت و گمراهى, دستاویز الهى اعلام شده است. ب) روایاتى که عرضه اخبار بر قرآن را به عنوان کارآمدترین راه باز شناختِ حدیث سره از ناسره, معرّفى کرده و به (اخبار عرضه) معروف اند. اصولیان با استفاده از این دسته روایات, موافقت با قرآن را یکى از مرجّحات صدورى روایاتِ متعارض دانسته اند. نمونه اى از این روایات, از این قرار است: ما آتاکم من حدیث لایوافق کتاب اللّه فهو باطل.۱۰۳ لا تقبلّوا علینا خلاف القرآن.۱۰۴ به استناد این روایات, هر روایتى که مخالف با قرآن باشد, زُخرف, باطل و غیر قابل تصدیق است و مى باید به دیوار کوبیده شود.۱۰۵ به نظر علامه, از این روایات, دو مطلب قابل استفاده است: ۱) تمام منقولات و روایات پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع) به نحوى از درون قرآن (هر چند با فحص و تدبّر), قابل استفاده است. بدین جهت, اگر قرار باشد فهم قرآن منوط به بیان پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع) باشد, مستلزم دور است. ۲) حجّیت بیان پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهل بیت(ع), از قرآن برخاسته است. با این حال, چگونه ممکن است حجّیت دلالت قرآن, به بیان ایشان متوقّف باشد.
۳٫ از سیره اهل بیت(علیهم السلام)
علامه معتقد است که اهل بیت(ع), روایات خود را مستند به قرآن ساخته, به آیات آن ارجاع مى دادند. به عنوان مثال, در روایتى از امام باقر(علیه السلام) چنین آمده است: (اذا حدّثتکم بحدیث فاسئلونى عن کتاب اللّه). ثم قال فى حدیثه: (انّ اللّه نهى عن القیل والقال و فساد المال و کثره السؤال) فقالوا: (یابن رسول اللّه! و أین هذا من کتاب اللّه؟). فقال: (انّ اللّه ـ عزّ و جل ـ یقول فى کتابه: سلاخیر فى کثیر من نجویهمز و قال: سولا تؤتوا السفهاء أموالکم التى جعل اللّه لکم قیاماز و قال: سولا تسئلوا عن أشیاء ان تبد لکم تسؤکمز.)۱۰۶ (هرگاه به شما حدیثى بگویم, از من از منبع قرآنى آن سؤال کنید). آن گاه در حدیثى فرمود: (خداوند, از قیل و قال و از بین بردن مال و فزونى پرسش, نهى کرده است). گفتند: (یابن رسول اللّه! این مطالب, از کجاى قرآن استخراج شده است؟). امام(ع) آیات… را تلاوت کرد. اینها همه حکایت از این دارد که قرآن, محور است و اصالت دارد و روایات, چیزى را از پیش خود به معارف قرآن نیفزوده و اُفقى نو نگشوده اند.
نقد دلایل علامه طباطبایى
قبل از نقد و بررسى دلایل علامه, توجّه به این نکته لازم است که ما با آن بخشى از گفتار ایشان که در مخالفت با نظریه (سنّت محورى) (یعنى دیدگاه اهل حدیث) بیان شده, هیچ گونه مخالفتى نداریم; زیرا همصدا با این مفسّر بزرگ قرآن و با تکیه بر آیات متعددّى از قرآن, فهم قرآن را منحصر به پیامبر(صلی الله علیه واله) یا اهل بیت(ع) نمى دانیم, تا چه رسد به انحصار فهم آن در صحابیان و تابعیان; چنان که برخى از گذشتگان بدان معتقد بودند. بنابراین, تمام ادّعا و دلایلى که در نقد این نظریه ارائه شده, مورد بحث نیست. آنچه به عنوان ملاحظاتى بر گفتار ایشان به فهم قاصر ما رسیده, تعریفى است که ایشان براى جایگاه سنّت بیان کرده است; چنان که قبلاً اشاره شد. ایشان سنّت را (البته به استثناى سه مورد گفته شده), برگرفته از قرآن و در طول آن دانسته است و به عنوان منبع مستقل در فهم قرآنْ نمى شناسد و معتقد است که قرآن, اصالتاً از سنّتْ بى نیاز است.
نقد و بررسى دلیل نخست (قرآن)
استناد به آیه اى که قرآن را بیان هر چیزى دانسته, دلیل بى نیازى قرآن از سنّت نمى گردد; زیرا اوّلاً اگر علامه به عموم (کل) و فراگیر بودن واژه (شىء) تکیه کرده, چرا سه دسته از آیات قرآن, یعنى آیاتِ درباره احکام, آیاتِ حاوى قصص, و آیات مربوط به مسئله معاد (چنان که خود تصریح کرده) از این قاعده, مستثنا و نیازمند شرح و بسط و تفصیل از جانب سنّت است؟ اگر این سه دسته از آیات از حوزه بیان قرآن خارج است, چه مانعى دارد که بقیه اقسام نیز از این حوزه خارج باشد؟ و به اصطلاح, اگر عام از عمومیّت خود ساقط شد, دیگر کم یا زیاد بودن مخصّص, تفاوتى ندارد. به یاد داشته باشید که ایشان با استناد به همین آیه فرموده که اگر قرآنْ تبیان هر چیزى است, چرا تبیان خود نباشد؟ حال, کاملاً بجاست از ایشان بپرسیم که چه تفاوتى بین این سه دسته از آیات با گونه هاى دیگر آیات هست که با پذیرش نیاز قرآن به سنّت در این سه دسته, ضررى به تبیان بودن قرآن نمى رسد; امّا اگر در بقیه موارد, قرآن را نیازمند سنّت بدانیم, به تبیان هر چیز بودنِ آن ضرر زده ایم؟ ثانیاً این که قرآنْ تبیان هر چیزى است, با نیاز آن به سنّت, منافاتى ندارد; زیرا ارجاع به روایات و معرّفى پیامبر(صلی الله علیه واله) به عنوان مبیّن, مفسّر و شارح قرآن, خود از جمله بیانات قرآنى است که بدان به صورت کلّى تصریح شده است. فرض کنید شخصى در حال مرگ, نوشته اى به فرزند خود بدهد و به او بگوید که تمام وصایاى لازم را در این نوشته گردآورده و هر آنچه به کار وى مى آمده, در آن نگاشته است. پس از مرگ او, فرزندش آن نوشته را مى گشاید و مى بیند که شمارِ قابل ملاحظه اى از مسائل مورد ابتلائش در آن نیامده است. ناگهان در بین جملاتِ وصیّت, به این جمله برمى خورَد که: (من فلان شخص را موظّف ساخته ام به پرسش ها و درخواست هاى تو پاسخ دهد و هرگاه در فهم وصیّت یا پاسخگویى به مسئله اى مربوط به وصایا دچار ابهام شدى, به این شخص مراجعه کن). در اینجا به طور طبیعى, فرزند آرام مى گیرد و درمى یابد که پدرش طبق گفته خویش عمل کرده و چیزى را فروگذار نکرده است; زیراگشودن این بابِ عام, خود پاسخى است به تمام ابهامها. آنچه درباره قرآن و سنّت انجام گرفته, دقیقاً همین طور است. خداوند در قرآن از طرفى اعلام کرده که بیان همه چیز در این کتاب آمده است; در حالى که ما در اوّلین نگاه در مى یابیم که پرسش هاى بى پاسخ در قرآن, کم نیست. بلافاصله به فکر فرو مى رویم که این سکوت, چگونه با تبیان هر چیز بودن سازگار است; امّا اگر به نیکى بنگریم, در مى یابیم که قرآن به وجود شخص یا اشخاصى به عنوان:مبیّن, شارح, مفسّر,و… تصریح کرده است.
نقد و بررسى دلیل دوم (سنّت)
علامه طباطبایى با استناد به روایات (چنان که بیان شد), به دنبال دو نتیجه است: الف) نیاز قرآن به سنّت, مستلزم دور است; ب) حجّیت سنّت, از قرآن برخاسته است. لذا نمى تواند بیان کننده قرآن باشد. در پاسخ مى گوییم: دورى که ایشان ترسیم کرده, بدین معناست که براساس این روایات, تمام منقولات پیامبر(صلی الله علیه واله), بر گرفته از قرآن است; زیرا در غیر این صورت, عرضه بر قرآن, بى معناست. از طرفى, اگر قرار باشد که فهم قرآن, متوقّف بر بیان پیامبر(صلی الله علیه واله) باشد, دور مصّرح است. اگر دو طرف این گفتارْ تمام باشد, دورى که ایشان ادّعا کرده, صحیح است; لیکن بخش نخست ادّعاى ایشان, ناتمام است; زیرا چگونه از روایاتى که ما را به عمل به قرآن و تمسّک به آن و نیز ارجاع روایات به قرآن فرمان داده اند, به دست مى آید که تمام منقولات پیامبر(صلی الله علیه واله) یا اهل بیت(ع) در قرآن هست؟ عمده چیزى که از روایات دسته نخست به دست مى آید, این است که قرآن, عروهالوثقى و ثقلِ اکبر است و تمسّک به آن, انسان ها را از ضلالت و گمراهى باز مى دارد. آنچه در روایات (عرضه) یا (ارجاع) آمده, این است: (روایات مخالفِ قرآن, حجّت نیست). در این روایات نیامده است که هر روایتى موافق قرآن باشد, حجّت است; چرا که بین جمله (ما یخالف الکتاب فهو باطل) با جمله (ما یوافق الکتاب فهو حجّه), فرقِ بسیار است.۱۰۷ براساس جمله نخست, مخالفت با قرآن, مانع حجّیت روایات است; در حالى که براساس جمله دوم, موافقت با قرآن, شرط حجّیت روایات است. اگر جمله نخستْ معتبر باشد, تمام روایاتْ حجّت اند, جز روایاتى که موافق با قرآن نیست; امّا به استناد جمله دوم, تمام روایاتْ مردوداند, جزروایاتى که موافق با قرآن اند. افزون بر تفاوت دو عنوانِ مانعیت و شرطیت, نکته قابل ملاحظه دیگرى نیز از این دو جمله مستفاد است و آن این که طبق مفاد جمله نخست, لازم نیست تمام مضامین روایاتْ در قرآن باشد; زیرا آنچه ملاک است, احراز مخالفت است. بنابراین, وقتى قرآن در مورد چیزى سکوت کرده, دیگر مخالفت معنا ندارد و مى توان به آن روایت عمل کرد; در حالى که براساس مفاد جمله دوم, مضمون تمام روایات مى باید در قرآن باشد; زیرا بدون آن, اعلان شرط موافقت, لغو و بى اساس است. بارى! اگر مفاد (روایات عرضه) جمله دوم باشد, ادّعاى علامه طباطبایى مبنى بر این که مى باید تمام منقولات روایى در قرآن باشند, درست است; امّا طبق مفاد نخست, چنین امرى ضرورت ندارد و چنان که دانستیم, مفاد روایات, اعلان این نکته است که: مخالفت با قرآن, مانع از حجّیت روایات است, نه این که موافقت با قرآن, شرط حجّیت باشد. در این جا مناب مى بینم گفتار استاد آیه الله جعفر سبحانى را ذکر کنم. ایشان پس اّز یادکرد عرضه حدیث بر قرآن به عنوان نخستین معیارِ پیراسته ساختن سنّت, در تبیین مفهوم عرضه, چنین آورده است: والمراد من عرض الحدیث على الکتاب هو إحراز عدم المخالفه لاالموافقه; اذْ لیست الثانیه شرطاً فى حجّیه الحدیث وانما المخالفه مسقطه له عن الحجیّه, و على ذلک یکون الشرط عدم المخالفه للکتاب….108 مراد از عرضه حدیث بر قرآن, احراز عدم مخالفت آن با قرآن است; زیرا موافقت حدیث با قرآن, شرط حجّیت حدیث نیست و تنها نقش مخالفت, ساقط شدن حدیث از حجّیت است. بنابراین, آنچه شرط است, عدم مخالفت حدیث با قرآن است…. با این بیان, دورى که علامه ادّعا کرده, تحقّق پیدا نمى کند; زیرا همان گونه که بیان شد, طرف نخست این دور, ناتمام است.
بازشناخت منشأ حجّیت روایات
ادّعاى دوم علامه با استناد به روایات, آن بود که سنّت, در حجّیت خود, وامدار قرآن است. حال, چگونه ممکن است دلیلى که حیات خود را از قرآن گرفته است, مبیّن و شارِح قرآن باشد؟ ایشان نه تنها سنّت, بلکه مقام رسالت و امامت را مرهونِ قرآن مى داند. در این که قرآن, معجزه اسلام و سند رسالت پیامبر اکرم است, تردیدى وجود ندارد; امّا آیا لازمه این گفتارْ آن است که منشأ حجّیت سنّت نیز از قرآن برخاسته باشد؟ به نظر مى رسد که منشأ حجّیت روایات (سنّت), همان منشأ حجّیت قرآن باشد. قرآن, از آن جهتْ حجّت است که از ناحیه حضرت حق ـ عزوجل ـ نازل شده است. سنّت نیز اگر حجّت است, به دلیل انتساب آن به وحى است; البته با این تفاوت که در قرآن, لفظ و محتوا, هر دو منسوب به وحى است; امّا در سنّت, تنها محتوا به حضرت حقْ منسوب است و اصرار بر عصمت رسول اکرم و اهل بیت(ع), بدین دلیل است که این آبشخور زلال را جریان یافته از سرچشمه احدیّت بدانیم. اگر مى بینیم که در مباحث اصول فقه, براى اثبات حجّیت سنّت, به آیاتى همچون: (و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى)۱۰۹ و (ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا)۱۱۰ استناد مى شود, بدان معنا نیست که منشأ حجّیت سنّتْ قرآن است; بلکه بدان معناست که قرآن, به عنوان نخستین آبشخورِ صاف و زلال (که به طور یقین از مصدر ربوبى صادر شده), گواهى داده است که سنّت, به منشأ الهى منتسب است. گواهى دادن به همراهى سنّت با قرآن در بهره مندى از سرچشمه احدیت ـ که در این آیات آمده ـ, غیر از این است که منشأ حجّیت روایات را قرآن بدانیم. اگر در سنّت آمده که روایات مخالف با قرآن را به دیوار بکوبید, با عنایت به این پیش فرض است که قرآن و سنّت, هر دو از یک منشأ برخاسته اند. از این رو, نمى توانند با یکدیگر متعارض باشند. همچنین اگر در روایات آمده است که اصول و مبانى برخى از معارفى که در روایات آمده, در قرآن نیز هست, باز به همین دلیل است که هر دو منبع, از یک آبشخور بهره گرفته اند. همان گونه که اگر در قرآن آمده باشد اوصاف پیامبر(صلی الله علیه واله) و مؤمنان را مى توانید در تورات و انجیل جستجو کنید,۱۱۱ این بدان معنا نیست که قرآن در ذکر این اوصاف, به این دو کتاب آسمانى نیاز داشته و مطالب خود را از آنها برگرفته است (چنانکه برخى از مستشرقان با استناد به چنین آیاتى, به این پندار باطل گراییده اند); بلکه بدان معناست که قرآن و انجیل و تورات, سه کتابِ آسمانى اند که در فاصله زمانیِ سه هزار سال, فرود آمده اند و به سبب نزول از منبعى واحد, با هم همصدا و هماهنگ اند.
نقد و بررسى دلیل سوم (سیره)
از آنچه در پاسخ به دلیل دوم (سنّت) گفته شد, مى توان به پاسخ این دلیل نیز رهنمون شد. افزون بر آن, چنان که خود علامه نیز تصریح کرده, در تمام روایاتِ تفسیرى چنان نیست که به قرآن استناد شده باشد; بلکه در شمار قابل توجّهى چنین است. همچنین براساس این دسته از روایات, در قرآن, مبانى و اصول کلّى معارف آمده است; همان گونه که درباره آیاتِ احکام, چنین است و وجود مبانى و کلّیات, به معناى بى نیازى قرآن از سنّت و برگشت تمام عیار سنّت به قرآن نیست. وجود مبانى به این معناست که بیان تفاصیل و جزئیات آن, به سنّت واگذار شده است. بنابراین, سنّت در آن تفاصیل, به سانِ منبعى مستقلْ نقش آفرینى مى کند; چنان که علامه به چنین نقش آفرینى اى براى سنّت در سه دسته گفته شده از آیات, باور داشته است. نکته قابل توجّهى که از این روایات به دست مى آید, این است که آیات قرآن, از نظر افاده معانى, در سطوح مختلف اند; چنان که تقسیم قرآن به ظاهر و باطن, به این سطوح نظر دارد. از طرفى, مخاطبان قرآن نیز در یک سطح نیستند. از این رو, هر یک از مخاطبان قرآن, از سطحى همسان با خود, از قرآنْ بهره مى برند. بدین ترتیب, امامان معصوم با بیان این نکته که گفتار ایشان از قرآن بهره مى گیرد, به دنبال این هدف نیز هستند که نشان دهند بهره ایشان از قرآن در مقایسه با دیگران, به مراتب عمیق تر است. به هر حال, هیچ یک از معانى گفته شده مدّعاى علامه(ره), عدم نیاز قرآن به سنّت را اثبات نمى کند.
نظریه چهارم. دوگانه محورى
دیدگاه دوگانه محورى, دیدگاه راسخى است که توسط اکثر صاحب نظران فریقین, پذیرفته شده و سده هاى متمادى, براساس آن حرکت کرده اند. براساس این دیدگاه, قرآن, قابل دسترس است و چنان نیست که فهم و دریافت مفاهیم آن, منحصر در خداوند, پیامبر(صلی الله علیه واله), اهل بیت(ع) یا صحابیان و تابعیان باشد; بلکه به استناد دعوت و درخواست قرآن از تمام جهانیان مبنى بر تدبّر و تفکّر در آیات آن, هرکس به فراخور فهم و دانش خود, از یمِ معارف این کتابْ بهره دارد. با این حال, قرآن, بى نیاز از سنّت نیست; چه براى وصول به حقایق و بطون قرآن, و چه براى رفع ابهامات آن, و چه براى دستیابى به جزئیات و تفاصیل معارف دینى. سنّت در این دیدگاه به عنوان منبعى مستقل و در عرضِ قرآن مطرح است و به طُرُق گوناگون, ایفاى نقش مى کند. کوتاه سخن این که: سنّت, مفسّر قرآن است و مفسّر مى تواند ناسخ, مخصّص, مقیّد, حاکم یا وارد بر مفسَّر باشد. سنّت, هم مى تواند نقش تبیینى داشته باشد و هم مى تواند با آوردن مطالبى نو و با قبض و بسط معارف قرآن, بر آن حکومت کند. به عبارت دیگر, سنّت مى تواندافق هاى قرآن را بگشاید; چنان که مى تواند افقهاى نوینى را در پیش روى ما بنمایاند. قرآن و سنّت, براساس این نظریه, به مثابه دو کتابى هستند که به فراخور خود, یکى به کلّیات پرداخته و دیگرى وارد جزئیات و تفاصیل شده است و به حکم آن که متکلّم, محق است تا براى کلام خود, قرینه متّصل یا منفصل ارائه نماید,۱۱۲ سنّت به منزله قرینه منفصل است که براى کشف مراد جدّى خداوند از قرآن به کار مى آید. بدین جهت است که طبق این نظرگاه, گرچه ظاهر قرآن حجّت است; امّا تمسّک به آن, به فحص از دلیل متّصل و منفصل, یعنى قرآن و سنّتْ نیازمند است. شاید مهم ترین برهان ما بر این ادّعا که مشهورِ فریقین به قرآن و سنّت به عنوان دو منبع مستقل مى نگرند, بر شمرده شدن سنّت در کنار قرآن و پس از آن (به عنوان دومین منبع و مدرکِ استنباط احکام) است که در سرتاسرِ کتابهاى اصول و فقه عامّه و خاصّه منعکس شده است. در بخش معارف الهى, همچون خداشناسى,پیامبر شناسى و معاد شناسى نیز شیوه بحث و بررسى ایشان در هزاران کتابى که در دسترس است, گواه ماست; زیراروش و رأیِ هر دانشور مسلمانى این است که براى اثبات هر مدّعاى مربوط به یکى از سه حوزه پیش گفته, نخست به قرآن استناد مى کند; آن گاه به روایات به عنوان دومین دلیل و دلیلى على حده تکیه مى نماید. تفاسیر فریقین نیز در دسترس است. به استثناى برخى از تفاسیر اهل حدیث, در تمام کتب تفسیرى, تمسّک به روایات به عنوان منبعى مستقل و مفسّر قرآن, همواره مورد استفاده قرار گرفته است. جواز تخصیص, نسخ, تقیید, حکومت, و ورود قرآن با روایات نیز برهان قاطعى است که به پذیرفته بودن این دیدگاه توسط قاطبه مسلمانان, تأکید دارد. مقصود ما از (دوگانه محورى) همین است که مدافعان این دیدگاه, قرآن و سنّت را به طور هم زمان, محور و منبع استنباط و فهم دین مى شناسند. با توجّه به این که این دیدگاه, مشهور است و سایر دیدگاه ها در اثبات مدّعا و دلایل ارائه شده, دچار کاستى هایى بوده اند, اثبات نظریه (دوگانه محورى) نیاز به اقامه برهان نخواهد داشت; گرچه براى اثبات آن مى توان اقامه برهان کرد; امّا برهان خلف که از کاستى و ناتمام بودن سایر دیدگاه ها بهره دارد, براى اثبات, کافى است.
پی‏نوشتها:

۸۷٫ المیزان, ج۳, ص۷۴٫ ۸۸٫ همان, ص۷۷٫ ۸۹٫ همان جا. ۹۰٫ نحل, آیه ۴۴٫ ۹۱٫ نساء, آیه۸۲٫ ۹۲٫ المیزان, ج۳, ص۸۴٫ ۹۳٫ حشر, آیه۷٫ ۹۴٫ المیزان, ج۳, ص۸۴٫ ۹۵٫ همان, ص۸۵٫ ۹۶٫ آل عمران, آیه۱۶۴٫ ۹۷٫ همان, ص۸۶٫ ۹۸٫ همان جا. ۹۹٫ قرآن در اسلام, محمدحسین الطباطبائى, دارالکتب الاسلامیه, ۱۳۵۳ش, ص۳۱ـ۳۲٫ ۱۰۰٫ نحل, آیه۸۹٫ ۱۰۱٫ المیزان, ج۱, ص۱۱٫ ۱۰۲٫ بحارالأنوار, ج۲۳, ص۱۲۹ و۱۴۰٫ ۱۰۳٫ مستدرک الوسائل, ج۳, ص۱۸۶٫ ۱۰۴٫ بحارالأنوار, ج۲, ص۲۵۰٫ ۱۰۵ . تاریخ آل زراره, ج۱, ص۸۵٫ ۱۰۶ . نورالثقلین, ج۱, ص۳۶۷٫ ۱۰۷ . مرحوم شیخ انصارى, به مناسبت, به تفاوتِ بین این دو جمله تأکید کرده است. (ر.ک: فرائدالأصول, ج۱,ص۱۱۴ـ۱۱۵) ۱۰۸ . الحدیث النبوى بین الروایه والدرایه, ص۵۵ . ۱۰۹٫ نجم, آیه ۳ـ۴٫ ۱۱۰٫ حشر, آیه ۷٫ ۱۱۱٫ ذلک مثلهم فى التوراه و مثلهم فى الانجیل. (فتح, آیه۲۹) ۱۱۲٫ أصول الفقه, محمدرضا المظفّر, ج۱, ص۱۳۲ـ۱۳۳٫
منبع:علوم حدیث – شماره پانزدهم
 

برچسب ها: shia
نوشته قبلی

حضرت زهرا(س) همراز جبرئیل

نوشته‌ی بعدی

رابطه متقابل کتاب و سنّت(۱)

مرتبط نوشته ها

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)
انقلاب مهدوی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

چرا امام قائم (عج) در قرآن نیامده است‌؟
انقلاب مهدوی

جهانی شدن و حکومت جهانی مهدی (عج)

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى
انقلاب مهدوی

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى

اهل کتاب در دولت مهدوی (عج)
انقلاب مهدوی

جهانی شدن و حکومت جهانی حضرت مهدی (عج)

مدینه فاضله امام زمان (عج)
انقلاب مهدوی

مدینه فاضله امام زمان (عج)

سه برداشت از شکوفایی علم در عصر ظهور
انقلاب مهدوی

سه برداشت از شکوفایی علم در عصر ظهور

نوشته‌ی بعدی

رابطه متقابل کتاب و سنّت(۱)

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

زیارت در اندیشه و بینش شیعی

زیارت در اندیشه و بینش شیعی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

ارکان و اصول دین اسلام

اوصاف شیعه در نگاه اهل‏بیت (ع)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا