بحث ما در ارتباط با این مطلب است که حرکت امام حسین (ع)، حرکتی است کاملا بر مبنای امامت و وظیفه امامت ایشان، اما آن چه در جامعه ما رواج پیدا کرده، به این صورت است که گویا امام حسین (ع) سلیقه مخصوص به خودشان را داشتید؛ یعنی روحیه خاص مبارزه جویی و روحیه خاص قیام داشتند و به همین دلیل در زمان امامت شان دست به قیام زدند و حرکت حماسی شان، هرگز از مبانی امامت عدول نکردند و در واقع دقیقا همان حرکتی را آغاز کردند و ادامه دادند و به تحقق رساندند که همه امامان (ع) بر همان منوال حرکت کردند. در حقیقت، امامان را باید به صورت یک انسان ۲۵۰ ساله تصور کنیم که این انسان ۲۵۰ ساله، در مقاطع مختلف تاریخی و در شرایط مختلف اجتماعی، متناسب با شرایط و ویژگی هایی که هر دوره داشته، به وظیفه امامت خود عمل کرده است. اگر بخواهیم اختیارات و وظایف امام را بررسی کنیم، در حقیقت باید این وظایف و اختیارات در شرایط فعلیت امامتش دارد که از بحث ما خارج است. وظیفه دیگری که امام دارد، وظایف عام است، یعنی چه در زمان فعلیت امامت شان و چه در زمان فعلیت عدم امامت شان، چه در زمانی که منزوی هستند و چه زمانی که در راس رهبری جامعه به صورت رسمی قرار دارند، این وظایف را باید اعمال کنند. اولین وظیفه امام (ع) به صورت عام که به لحاظی می توانید وظیفه تلقی کنید و به لحاظی اختیار، از یک منظر، وظیفه تلقی می شود و از منظری دیگر، اختیار. یکی از اختیارات و یا وظایفی که امام دارد، این است که به هیچ عنوان جنگ مسلحانه مخفی نمی کند، اما جنگ غیر مسلحانه مخفی و یا جنگ مسلحانه علنی می کند. باید ببینیم به چه دلیل و چرا این سخن را می گوییم؟ چون جنگ مسلحانه مخفی، یک جنگ کاملا فرسایشی است. شما تصور کنید حکومت ظالمی سرکار است و امام در آن زمان زندگی می کند و می خواهد با این حکومت ستمگر و ظالم و غاصب بجنگد، اما نیروی کافی در اختیار ندارد. نمی تواند جنگ رویاروی و صف آرایی رویاروی در برابر رژیم ستمگر و غاصب داشته باشد، به همین دلیل، اگر بخواهد مبارزه کند، باید مبارزه مخفی بکند. مبارزه مخفی اگر بخواهد مسلحانه باشد، همان طور که عرض کردم، یک جنگ کاملا فرسایشی است.
در آن دوره، اکثریت مردم جامعه، طرفدار امام نبودند. یا اصلا با امام مخالف بودند یا این که مشتاق حکومت امام نبودند. اگر خیلی خوش بینانه نگاه کنیم، برایشان حکومت امام معصوم یا یک فرد غاصب، علی السویه بوده. در چنین شرایطی، به فرض این که امام (ع) با بهره گیری از جنگ مسلحانه مخفی، بر جامعه پیروز بشود، در واقع این امر، عبارت اخرای یک کودتاست؛ یعنی اقلیتی بر اکثریتی که با چنین حکومتی موافق نبودند یا مشتاق چنین حکومتی نبودند، مسلط شدند. چنین سنخی از تسلط و حاکمیت را امام به هیچ عنوان نمی پذیرد. امام در صورتی در راس حکومت قرار می گیرد و رهبری امت را به عهده می گیرد که امت یا اکثریت قاطع امت، مشتاقانه، خواهان امام باشند، مشتاقانه خواهان حکومت و رهبری امام باشند. اگر امام بخواهد جنگ مسلحانه مخفی بکند، به فرض این که به پیروزی برسد که البته احتمال پیروزی، بسیار ضعیف است، در واقع با فشار، بر مردم حکومت کرده است و از لحاظ ارزشی، این کار، غلط است و امام هرگز این عمل و اقدام ضدارزشی را انجام نمی دهد. گذشته از جهت ارزشی، از جهت سیاسی هم، پذیرش چنین حکومتی مقبول و معقول نیست، به خاطر این که حکومت امام، مثل خود انقلاب است. دوست دارم در ادامه بحث، به بعضی از آثار قیام هم اشاره کنم. قبل از آن، باید به امامان بعدی هم نگاهی کنم، اما خط سیری را که از حضرت علی شروع کردم و تا امام حسین آمدم، درباره تک تک امامان نمی گویم. در واقع همه امامان ما خانه نشین شده و از داشتن یار و یاور دور بودند و یاری برای حکومت نداشتند، پس لازم نیست به تک تک ائمه اشاره کنیم. حرکت امام حسین، طبق وظیفه و برنامه امامت و مشی کلی ائمه بوده، ولی با توجه به شرایط تاریخی خاصی که امام در آن قرار داشت و با توجه به وضعیتی که شهادت امام حسین به وجود آورد، آثار گران باری داشت و توانست هم آثار سیاسی و هم آثار اعتقادی داشته باشد و به قول مرحوم شریعتی، بعد از این که داستان کربلا به پایان رسید، حتی مردم عوام هم به حاکمان، ظلمه می گفتند. فرهنگ خاصی که امام حسین و بعد از آن، حضرت زینب و اسرای اهل بیت به ثمر رساندند، کسانی را که فکر می کردند جانشینان پیغمبرند و مقدس اند، تبدیل به ظلمه کرد تا مردم، حاکمان را برای همیشه ظلمه بخوانند. در واقع، تغییر ساختار فرهنگی جامعه، کار بسیار دشوار است و یکی از آثار حرکت امام حسین همین بود که ساختار فرهنگ جامعه را عوض کرد. زمانی که امام قیام کرد، دو تفکر بر ذهن مردم حاکم شده بود که مردم را به نوعی بی تفاوتی کشانده بود. یکی تفکر مرجئه و دیگری تفکر جبر. مرجئه، از کلمه ارجاء به معنای تاخیر انداختن و گاهی هم به معنای امید بخشیدن است. اصلی که شیعه دارد و اصل منطقی و معقولی هم هست، نه این که چون شیعی است از آن دفاع می کنم، بحث تولی و تبری است. یعنی یک انسان باید نسبت به دوستان حق و حق گرایان دوست باشد و نسبت به باطل گرایان دشمن باشد. همان قدر که تولی اهمیت دارد، تبری هم اهمیت دارد. حدود و ثغور و نحوه اعمال و شرایط تاریخی و … بحث های دیگری است. به هر حال این اصل در تشیع مطرح است که وقتی کسی مرجئه را بپذیرد، بحث تولی و تبری کنار می رود. منبع:مجله خیمه شماره ۳۳-۳۴ /س

















هیچ نظری وجود ندارد