قرآن، عقلانیت و پرسش گری
دوره ی شکوفایی خرد انسانی
«کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه ما اختلف فیه الا الذین اوتوه من بعد ما جاءتهم البینات بغیا بینهم فهدی الله الذین آمنو لما اختلفوا فیه من الحق باذنه والله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم.» (1) مردم امتی یگانه بودند پس خداوند پیامران را نوید آور و بیم دهنده بر انگیخت و با آنان کتاب [خود] را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آن چه با هم اختلاف داشتند، داوری کند و جز کسانی که [کتاب] به آنان داده شد، پس از آن که دلایل روشن برای آنان آمد به خاطر ستم [وحسدی] که میان شان بود [هیچ کس] در آن اختلاف نکرد؛ پس خداوند آنان را که ایمان آورده بودند به توفیق خویش به حقیقت آن چه در آن اختلاف داشتند هدایت کرد و خدا هرکه را بخواهد به راه راست هدایت می کند. شاید تا پیش از بعثت پیامبران، مردم آن درک از زندگی را که ما امروز از آن داریم نداشتند. بیشتر زندگی آنها تحت تأثیر خوی و خصلتهای حیوانی و رفتار و امور آنان به دور از خرد بوده است. البته آیه در این باره چیزی نمی گوید. این که گفته می شود مردم دچار جامعه ی طبقاتی شده بودند و کشمکشهای حقوقی داشتند، چندان منطقی به نظر نمی رسد که برای این اختلافها بخواهد نبی بیاید. چون با آمدن انبیا این اختلاف حل نشد و هم اکنون هم این اختلافها وجود دارد. دعوای سرزمین و آب و… این امور مربوط به دنیای بشریت است و خودشان این دعواها را راه می اندازند و بعد هم یا حل می کنند و یا هم هیچ گاه حل نمی شود. علامه طباطبایی در تفسیر آیه به نکته ی لطیفی اشاره دارد و آن بهره گیری از واژه ی بعث است، به جای ارسال. خداوند در آیه تعبیر به بعث کرده است، نه ارسال. و این واژه بیان گر این واقعیت است که حال انسانهای نخستین، حال خمود و سکون بوده است. و چنین بستری مقتضای بعث و برانگیختن است. و این به معنای برخاستن از خواب و سکنی گزیدن است. همین نکته شاید سبب شده است که از ایشان به بعث پیامبران تعبیر بشود و نه مرسلین و رسل. با عنایت به این که بعث و انزل کتب، در حقیقت بیان گر حق برای مردم است و آگاه کردن ایشان به حقیقت امور خودشان و زندگی ایشان. و آگاهی دادن به آنان که آفریده های پروردگارند. و در قیامت بر انگیخته خواهند شد و… (۲) از بیان مرحوم علامه نیز استفاده می شود که مردم در دوره ی پیش از بعثت، از شرایط خاص انسانی هنوز بهره مند نبودند. و به نظر می رسد به همین جهت هم اختلاف و چند دستگی در بین آنان قابل تصور نیست. و اختلافها، پس از هوشیاری و بیداری آنان از خواب غفلت و یا رهایی از عواطف و احساسات فراهم آمد. بهترین شاهد تاریخی بر نقش انبیا در اختلافها حضور نبی اکرم(ص) است. گرچه در مدینه برای حل اختلاف قبایل آمد؛ ولی بین مردم، خود به خود، چند دستگی جدید پدیدار شد. همان اول که پیامبر مبعوث شد، جامعه عرب مکه به هم ریخت. تلاشهای سران قریش و بزرگان برای رویارویی با محمد(ص) جز این نبود که دچار اختلاف شده بودند. پیش از آن برده ها، فرمانبردار و حرف شنو بودند، ولی حالا معترض و متعرض شده اند. شماری اندک ـ تازه ملسمانها ـ به بتها حرف و کنایه می زنند. در مدینه هم این گونه شد. جنگ و اختلافها، پیش از آمدن پیامبر بین قومیتهای خاصی بود. و بعد از آن ده ها جنگ بزرگ و کوچک به راه افتاد. در ادامه راه، بعد از رحلت رسول خدا، دامنه اختلافها، گسترش یافت: «و لقد کنا مع رسول الله صلی الله علیه و اله نقتل ابانا اباءنا و اخوننا و اعمامنا، ما یزیدنا ذلک الا ایمانا و تسلیما و مضیا علی اللقم، و صبرا علی مضض الاکم، وجدا فی جهاد العدو، و لقد کان الرجل منا و الاخر من عدونا یتصاولان تصاول الفحلین، یتخالسان النفسهما ایهما یسقی صاحبه کاس المنون، فمره لنا من عدونا و مره لعدونا منا.» (3) ما با رسول الله، صلی الله علیه و آله، بودیم. پدران و فرزندان و برادران و عموهای خود را می کشتیم. و این جز به ایمان تسلیم ما نمی افزود، که بر راه راست بودیم و بر سوزش الام شکیبایی می ورزیدیم. و در جهاد با دشمن به جد در ایستاده بودیم. بسا مردی از ما و مردی از دشمنان ما، مردانه، پنجه در می افکندند، تا کدام یک دیگری را شرنگ مرگ چشاند. گاه ما بودیم که جام مرگ از دست دشمن می گرفتیم. و گاه دشمن بود که جام مرگ از دست ما می گرفت. همین معنی در آیه شریفه زیر، این سان بازتاب یافته است: «و ما کان الناس الا امه واحده فاختلفوا و لولا کلمه سبقت من ربک لقضی بینهم فیما فیه یختلفون.» (4) و مردم جز یک امت نبودند، پس اختلاف پیدا کردند و اگر وعده ای از جانب پروردگارت مقرر نگشته بود، قطعاً در آن چه بر سرآن با هم اختلاف می کنند میان شان داوری می شد. در تفسیر نمونه آمده است: «آغاز پیدایش دین و مذهب به معنای واقعی همزمان با آغاز پیدایش انسان نبوده، بلکه همزمان با آغاز پیدایش اجتماع و جامعه ی به معنای واقعی بوده است. بنابراین، جای تعجب نیست که نخستین پیامبر الوالعزم و صاحب آیین و شریعت، نوح پیغمبر بود، نه حضرت آدم». (5)
دوره خردورزی
اگر به آیات بعد و پیامبران بعد از این توجه شود، کم و بیش ردپای پرسش پیدا می شود. نمونه ای از آن، پرسش و پاسخ مکرری است که بین ابراهیم و خداوند رد و بدل می شود: «و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی؟ قال اولم تومن؟ قال بلی و لکن لیطمئن قلبی.» (6) و آن گاه که ابراهیم گفت: پروردگارا! نشانم بده ، چگونه مردگان را زنده می کنی؟ فرمود: مگر ایمان نیاورده ای؟ گفت: چرا! ولی تا دلم آرام گیرد. جالب آن که در همین دوره است که همسر ابراهیم نیز از فرستادگان خداوند پرسش می کند آن گاه که خبر از حامله شدن اش می دهند: «قالت یا ویلتی أألد و أنا عجوز و هذا بعلی شیخاً ان هذا لشیء عجیب.» (7) همسرابراهیم گفت ای وای بر من آیا فرزند آورم با آن که من پیرزنم و این شوهرم پیرمرد است واقعاً این چیز بسیار عجیبی است. «قالوا اتعجبین من امر الله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید.» (8) گفتند : آیا از کار خدا تعجب می کنی رحمت خدا و برکات او بر شما خاندان [رسالت] باد. بی گمان از او ستوده ای بزرگوار است. همان گونه که درآیات بالا آمده و در حقیقت گزارشی از رویدادهای گذشته است، برخلاف دوره ی نوح پیش از نوح می بینید که ابراهیم و همسرش خداوند و یا فرشتگان را مخاطب قرار داده و از آنان چیزهایی را می پرسند که به نظرشان غیرعادی و شگفت انگیز می رسد. گویا در این مرحله تفاوتها را کاملاً می بینند و می فهمند. همسر ابراهیم متوجه می شود که برای وضع حمل دوره خاصی است و پس از آن امکان وضع حمل نیست. چون این امور را می فهمد پس می پرسد لوط هم که همدوره و معاصر ابراهیم است نیز به جهت قرار گرفتن در آغاز دوره خردورزی، پرسشهایی را با قوم خویش مطرح می کند: «ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشه و انتم تبصرون. ائنکم لتاتون الرجال شهوه من دون النساء بل انتم قوم تجهلون.»(9) و [یاد کن] لوط را که چون به قوم خود گفت آیا دیده و دانسته مرتکب عمل ناشایست [همجنس گرایی] می شوید. آیا شما به جای زنان، از روی شهوت، با مردها در می آمیزید؟ بلکه شما مردمی نادانید. نمونه ی بارز دیگر آن همراهی موسی با خضر است که پرسشهای پیاپی موسی، شکیبایی خضر را در هم می شکند. «قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا. قال انک لن تستطیع معی صبرا. و کیفت تصبر علی مالم تحط به خبرا. قال ستجدنی ان شاء الله صابرا و لا اعصی لک امرا. قال فان اتبعتنی فلا تسالنی عن شیء حتی احدث لک منه ذکرا.» (10) موسی به او گفت آیا تو را به شرط این که از بینشی که آموخته شده ای به من یاد دهی پیروی کنم. گفت تو هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی. و چگونه می توانی بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری صبر کنی. گفت : انشاء الله مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری تو را نافرمانی نخواهم کرد. گفت اگر مرا پیروی می کنی پس از چیزی سؤال مکن تا [خود] از آن با تو سخن آغاز کنم. دقت شود که در این جا خضر فرد پیرو می خواهد. اگر قرار است از او پیروی شود. نباید پرسش مطرح شود، ولی انسان که صرفاً پیرو نیست و موسی هم نتوانست صرفاً پیرو باشد. «فانطلقا حتی اذا رکبا فی السفینه خرقها قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئا امرا. قال الم انک لن تستطیع معی صبرا.» (11) پس رهسپار گردیدند تا وقتی که سوار شدند[وی] آن را سوراخ کرد [موسی] گفت: آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی واقعاً به کار ناروایی مبادرت ورزیدی. گفت نگفتم که تو هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی. «فانطلقا حتی اذا لقیا غلاماً فقتله قال اقتلت نفسا زکیه بغیر نفس لقد جئت شیئاً نکرا. قال الم اقل لک انک لن تستطیع معی صبرا.» (12) پس رفتند تا به نوجوانی برخوردند [بنده ما] او را کشت [موسی به او] گفت: آیا شخص بی گناهی را بدون این که کسی را به قتل رسانده باشد، کشتی. واقعاً کار ناپسندی مرتکب شدی. گفت آیا به تو نگفتم که هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی. «قال ان سالتک عن شیء بعدها فلا تصاحبنی قد بلغت من لدنی عذرا.» (13) [موسی] گفت اگر از این پس چیزی از تو پرسیدم دیگر با من همراهی مکن [و] از جانب من قطعاً معذور خواهی بود. این جا است که پرسش با ادامه راه سازگار نیست. با طرح پرسش از ادامه راه باز خواهد ماند. باید توجه داشت که بین راه عقلانی با راه عرفانی تفاوت بسیار است. با توجه به فضای کاملا آشنای داستان موسی، تقریباً آیات سوره بقره و ماجرای گاو بنی اسرائیل، که این سوره نام خود را نیز از این ماجرا گرفته است، روشن می شود. «قالوا ادغ لنا ربک یبین لنا ما هی.» (14) گفتند پروردگارت را برای ما بخوان تا بر ما روشن سازد که آن چگونه [گاوی] است. «قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ما لونها.» (15) گفتند از پروردگارت بخواه تا بر ما روشن کند که رنگش چگونه است. «قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ما هی ان البقر تشابه علینا و انا ان شاء الله لمهتدون.» (16) گفتند از پروردگارت بخواه تا برما روشن گرداند که آن چگونه [گاوی] باشد زیرا [چگونگی] این ماده گاو بر ما مشتبه شده و[لی با توضیحات بیش تر تو] ما ان شاءالله حتماً هدایت خواهیم شد. از این پرسشهای پیایی روشن می شود که جامعه بنی اسرائیل، نسبت به پیشینیان خود، تا اندازه ای سطح آگاهی شان افزایش یافته است که با توجه به همان آگاهی می توانند بپرسند و گویا نسبت به پرسش دچار حرص و ولع شده اند که نفس این پرسشها، گاه خود آنها را دچار مشکل می کند. همین پرسش گری و شیوع آن در دوره ی سلیمان با روشنی بیشتری، نمود می یابد: «فلما جاء سلیمان قال: اتمدونن بمال فما آتانی الله خیر مما آتاکم بل انتم بهدیتکم تفرحون.» (17) و چون [فرستاده] نزد سلیمان آمد؛ [سلیمان] گفت: آیا مرا به مالی کمک می دهید؟ آن چه خدا به من عطا کرده بهتر است از آن چه به شما داده است [نه] بلکه شما به ارمغال خود شادمانی می نمایید. «قال یا ایها الملاء ایکم یاتینی بعرشها قبل ان یاتونی مسلمین.» (18) [سپس] گفت ای سران [کشور] کدام یک از شما تخت او را پیش از آن که مطیعانه نزد من آیند برای من می آورد. «قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما رآه مستقراً عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی أأشکر ام الکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم.» (19) کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود گفت: من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی برایت می آورم. پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید، گفت این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می کنم و هرکس سپاس گزارد تنها به سود خویش سپاس می گزارد و هرکس ناسپاسی کند بی گمان پروردگارم بی نیاز و کریم است. «قال نکروا لها عرشها ننظر اتهتدی ام تکون من الذین لا یهتدون. فلما جاءت قیل اهکذا عرشک قالت کانه هو اوتینا العلم من قبلها و کنا مسلمین.» (20) گفت تخت [ملکه] را برایش ناشناس گردانید تا ببینم آیا پی می برد یا از کسانی است که پی نمی برند. پس وقتی [ملکه] آمد [بدو] گفته شد آیا تخت تو همین گونه است؟ گفت: گویا این همان است و پیش از این ما آگاه شده و از در اطاعت در آمده بودیم.
دوره ی خردگرایی
این که بعد از عصر نوح دچار دگردیسی می شود از خود همین پرسشهایی که در داستان پیامبران در قرآن آمده به روشنی به دست می آید. و هرچه پا پیشتر گذاشته می شود و به جلوتر می آییم، حجم پرسشها در ابعاد گوناگون افزایش می یابد. «قالت رب انی یکون لی ولد ولم یمسسنی بشر قال کذلک الله یخلق ما یشاء إذا قضی امر فانما یقول له کن فیکون.» (21) [مریم] گفت پروردگارا چگونه مرا فرزندی خواهد بود با آن که بشری به من دست نزده است. گفت: چنین است [کار] پروردگار خدا هرچه بخواهد می آفریند چون به کاری فرمان دهد، فقط به آن می گوید: باش، پس می باشد. «و اذ قال الله یا عیسی ابن مریم أأنت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله قال سبحانک ما یکون لی اقول ما لیس لی بحق إن کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک إنک أنت علام الغیوب.» (22) و [یاد کن ] هنگامی را که خدا فرمود: ای عیسی پسر مریم آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را همچون دو خدا به جای خداوند بپرستید. گفت: منزهی تو مرا نزیبد که [در باره خویشتن] چیزی را که حق من نیست بگویم. اگر آن گفته بودم، قطعاً آن را می دانستی آن چه در نفس من است تو میدانی و آن چه در ذات توست، من نمی دانم چرا که تو خود دانای رازهای نهانی.» چنان که در دوره ی پیامبر(ص) صرف پیروی از پیامبر مطرح نیست حتی برای شناخت او، تنها نمی خواهند که معجزه کند؛ زیرا معجزه بیشتر متعلق به دوره های پیشین است که از مردم پیامبر روزگار خودشان می خواهند تا توانایی پیوند با غیب را در شکل و صورت معجزه به نمایش بگذارد، ولی از پیامبر اکرم به جای درخواست معجزه، به طرح پرسش می پردازند. قریشیان به مدینه می آیند و برای در هم شکستن شخصیت پیامبر از سران و بزرگان یهودی یاری می طلبند. آنها چند پرسش را مطرح می کنند و به قریش می گویند: پاسخ آنها را از مدعی پیامبری بخواهند. (۲۳)
پی نوشت :
۱٫ بقره، ۲۱۳٫ ۲٫ المیزان، ج۱۲۷/۲٫ ۳٫ نهج البلاغه، آیتی، خ ۵۵٫ ۴٫ یونس، آیه ۱۹٫ ۵٫تفسیرنمونه،ج۶۰/۲، ذیل آیه ۲۱۳٫ ۶٫ بقره، ۲۶۰٫ ۷٫ هود، ۷۲٫ ۸٫ هود، ۷۳٫ ۹٫ نمل،۵۴-۵۵٫ ۱۰٫کهف، ۶۶-۶۷٫ ۱۱٫ کهف،۷۱-۷۲٫ ۱۲٫ کهف،۷۴-۷۵٫ ۱۳٫ کهف، ۷۶٫ ۱۴٫ بقره، ۶۷٫ ۱۵٫ بقره، ۶۸٫ ۱۶٫ بقره، ۶۹٫ ۱۷٫ نمل، ۳۶٫ ۱۸٫ نمل، ۲۸٫ ۱۹٫ نمل،۴۰ ۲۰٫ نمل، ۴۱و۴۲٫ ۲۱٫ آل عمران، ۴۷ ۲۲٫ مائده،۱۱۶٫ ۲۳٫ سیره ابن هشام، محمد بن اسحاق بن یسار مطلبی، ج ۱۹۵/۱، مکتبه محمدعلی صبیح، ۱۳۸۳ق.
















هیچ نظری وجود ندارد