پاسخ به شبهات حدیث منزلت
کلمه منزلت افاده عموم میکند
داعی: اگر این اشکال را یکی از آقایان اهل مجلس مینمودند، تعجّبی نداشت، ولی از مثل شما خیلی تعجّب است. با اینکه اهل لسان و عالم به ادبیات عرب و مبانی اصولی هستید، چرا چنین بیانی مینمایید و حال آنکه خود میدانید، استثناء و مستثنی منه در کلمات متعارفهی اهل لسان در هر مورد، دلالت بر عموم دارد و در این حدیث شریف بالخصوص، کلمهی منزلهی مضاف به سوی علم، بالقطع و الیقین افاده عموم میکند به دلیل صحّت استثناء از آنکه «الاّ أنّه لا نبی بعدی» باشد که استثنای متصل است. علاوه بر این میدانید که اصولیین تصریح کردهاند بر اینکه اسم جنس مضاف، افادهی عموم میکند، خصوصاً زمانی که محلّی به الف و لام باشد. پس لفظ منزلهی ـ که در کلام آن حضرت، مضاف به سوی علم است ـ مفید عموم میباشد.
گرچه بعضی از علماء بر خلاف این عقیده رفتهاند، ولی علمای بزرگ و کمّلین از اکابر اصولیین بر عقیدهی ما هستند که مفرد مضاف به معرفه ـ بنابر اصح ـ برای عموم است و در این حکم فرق نیست بین آنکه معرفه علم باشد یا ضمیر و وجود استثناء شرط دلالت بر عموم نیست، بلکه صحّت استثناء کافی در عموم است.
پس بنابراین «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» دلالت بر عموم میکند و جمله «لا نبیّ بعدی» حمل بر معنی است که «الاّ النبوّه» باشد و قاعدهی حمل بر معنی از قواعد معروفه و معمول بها است و در کلمات فصحاء و بلغاء، نظماً و نثراً، شایع است.
حافظ: گمان میکنم اگر جناب عالی قدری دقیق شوید، متوجّه خواهید شد که «أنه لا نبیّ بعدی» جمله خبریه است و او را از منازل هارون مستثنی نمیتوان کرد. گذشته از اینها خروج از صراحت و حمل بر معنی و حذف کلمه نبوت چرا؟
داعی: بیلطفی نمودید که از در جدال وارد شدید و از شخص شریف شما انتظار جدال نمیرود. اگر قدری تفکّر در جملات اوّلیه بنمایید، جواب جملهی خبریه عرض شد.
و اما اینکه فرمودید چرا حمل بر معنی نموده و به لفظ ظاهر ادای حقیقت ننمودند، خودتان بهتر میدانید و عمداً سهو میکنید؛ چه آنکه در نظر علمای علم بیان شایع است که جهت ایجاز در کلام و حسن بیان، حذف کلمه مینمایند و در آیات و کلمات بلغاء و فصحاء شواهد بسیاری موجود است که شما خود داناتر به آنها هستید.
علاوه، ما وقتی احتیاج به تحقیق داریم که در اخبار کلمه نبوّت نیامده باشد و حال آنکه مکرّر آن حضرت با کلمه نبوّت، اثبات این مقام را از برای علی نمودند و گاهی جهت ایجاز در کلام و حسن بیان، با حذف کلمه نبوّت، اظهار مرام نمودند.
در بعضی اوقات با جمله «أنّه لا نبیّ بعدی» و حذف کلمه نبوّت و گاهی با بیان ظاهر کلمه «الاّ النبوّه» اثبات حقیقت نمودند. چنان چه علمای بزرگ خودتان هر دو را ضبط نمودند؛ برای نمونه چند خبری را ذکر مینمایم تا حجّت تمام شود.
محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب ۷۰ «کفایهًْ الطالب»([۱]) و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب شش «ینابیع المودّهًْ».([۲])
و ابن کثیر در «تاریخ» خود([۳]) از عایشه بنت سعد از پدرش از رسول خدا و سبط ابن جوزی در صفحه ۱۲ «تذکره»([۴]) از مسند امام احمد و مسلم و غیر آن از ابی برده و امام احمد حنبل در «مناقب»([۵]) و ابو عبدالرحمان احمد بن شعیب نسائی (که از ارباب صحاح ستّه است) در «خصائص العلوی»([۶]) چهار حدیث به اسناد خود از سعد بن ابی وقّاص و عایشه از پدرش و خطیب خوارزمی در «مناقب»([۷]) از جابر بن عبدالله انصاری نقل نمودهاند که رسول اکرم به علی فرمود:
«أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ النبوّه».
آیا راضی نیستی اینکه باشی نزد من به منزلت هارون از موسی مگر نبوّت و پیغمبری را.
و میر سید علی همدانی در مودّهًْ ششم از «مودّهًْ القربی»([۸]) حدیثی از انس بن مالک نقل میکند (که شب گذشته، تمام حدیث را عرض کردم). در آخر آن حدیث میفرماید:
«ولو کان بعدی نبیّ لکان علیٌّ نبیّاً ولکن لا نبوّه بعدی.»
گمان میکنم برای نمونه کافی باشد که آقایان مغلطه نفرمایند و بدانند که مستثنی نبوّت است، نه عدم نبوّت.
و به این حدیث معتبر ثابت است همان قسمی که موسی کلیم الله در غیبت چهل روزه، امر امّت را به خودشان وانگذارد و هارون را که افضل از همه بنی اسرائیل بود، خلیفه و وصی خود قرار داد تا امر نبوّت در فقدان او مختل نگردد، پیغمبر خاتم هم که شریعتش اکمل و دستوراتش اتم و قوانینش تا روز قیامت باقی و پایدار است، به طریق اولی باید مردم جاهل را به خودشان وانگذارد و مردم نادان را حیران ننماید و شریعت را به دست جهّال ندهد، تا هر کس به میل خود در او تصرفات نماید؛ یکی به رأی و قیاس عمل نماید، دیگری تفریق شریعت و طریقت کند و فرصت به دست راهزنان افتاده، یک ملّت حنیف و سادهای را به هفتاد و سه قسمت تقسیم نمایند.
فلذا در این حدیث شریف میفرماید: علی از من به منزلهی هارون است از موسی؛ یعنی جمیع منازل هارونی را برای آن حضرت ثابت نموده که از جمله، افضلیت آن حضرت بر تمام صحابه و امّت و تعیین مقام وزارت و خلافت است؛ یعنی همان قسمی که هارون را موسی در غیبت خود خلیفه قرار داد، علی هم در غیبت من، خلیفهی من است.
حافظ: آنچه در عظمت این حدیث فرمودید، بالاتر از آن است که تصوّر شود، ولی گمان میکنم اگر قدری تفکّر فرمایید، تصدیق نمایید [که] عمومیتی در این حدیث نیست؛ چون فقط اختصاص به غزوه تبوک دارد که برای مدّت معینی رسول خدا صلّی الله علیه وسلّم سیدنا علی کرّم الله وجهه را خلیفه خود قرار داد.
حدیث منزلت در دفعات متعدّده غیر از تبوک وارد شده
داعی: این فرمایش شما وقتی صحیح بود که این حدیث فقط در غزوهی تبوک آمده بود، در صورتی که جملات این حدیث، در دفعات متعدّده و مراکز مختلفه از لسان دُرَر بار پیغمبر با عظمت شنیده شده، که از جمله در مؤاخات اوّل که در مکه معظمه بین مهاجر و انصار، ایجاد برادری نمود و مرتبهی دوم در مدینهی منوّره که علی را به برادری برگزید فرمود:
«أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی.»
حافظ: بیان عجیبی است که تاکنون آنچه دیده و شنیدهام، حدیث منزلت در غزوهی تبوک بوده که پیغمبر علی را جا گذارد و آن حضرت دلتنگ شد. پیغمبر برای رفع دلتنگی آن جناب، این کلمات را فرمود. گمان میکنم شما در بیانات اشتباه فرمودید.
داعی: خیر اشتباه ننمودم، بلکه یقین دارم علاوه بر اتفاق علمای شیعه، در بسیاری از کتب معتبرهی علمای خودتان نقل گردیده؛ از جمله مسعودی (مقبول القول فریقین) در صفحه ۴۹ جلد دوم «مروج الذهب»([۹]) و حلبی در صفحه ۲۶ و ۱۲۰ جلد دوم «سیرهًْ الحلبیه»([۱۰]) و امام ابو عبدالرحمان نسائی در صفحه ۱۹ «خصائص العلوی»([۱۱]) و سبط ابن جوزی در صفحه ۱۳ و ۱۴ «تذکره»([۱۲]) و سلیمان بلخی حنفی در باب ۹ و ۱۷ «ینابیع المودّهًْ»([۱۳]) از مسند امام احمد حنبل و عبدالله بن احمد در «زوائد مسند» و خوارزمی در «مناقب»([۱۴]) این حدیث را نقل نمودهاند. حتی در مواردی غیر از مؤاخاهًْ که اینک وقت مجلس اجازه نقل تمام آن موارد را نمیدهد.
پس آقایان! تصدیق فرمایید که این حدیث شریف جنبهی خصوصی نداشته، بلکه عمومیت آن ثابت است که رسول اکرم به این وسیله، هر کجا مقتضی دیده، خلافت علی را بعد از خود به این عبارت که «علیّ منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» تثبیت نموده که یکی از آن موارد غزوهی تبوک بوده.
حافظ: چگونه ممکن است اصحاب رسول خدا این حدیث را با جنبهی عمومی تلقی نموده و علی را به عنوان خلافت شناخته، مع ذلک، بعد از آن حضرت مخالفت نموده و دیگری را به عنوان خلافت پذیرفته و با او بیعت نمودند.
خلیفه قرار دادن حضرت موسی برادر خود هارون را و فریب دادن سامری بنی اسرائیل را به گوساله پرستیدن
داعی: برای جواب شما مطالب و شواهد بسیار حاضر دارم، ولی بهترین برهان که مناسب مقام است، همانا قضیهی جناب هارون است که حضرت موسی کلیم الله به صراحت آیات قرآن مجید، جناب هارون را خلیفه و جانشین خود قرار داد. بنی اسرائیل را جمع نمود (که طبق بعض از اخبار هفتاد هزار نفر بودند) و به آنها تأکید نمود اطاعت امر هارون را که خلیفه و جانشین او میباشد. آنگاه به کوه طور به مهمانی پروردگار رفت. هوز یک ماه تمام نشده بود که فتنه سامری بر پا شد. انقلاب و اختلاف کلمه در بنی اسرائیل ظاهر گردید. سامری گوسالهی طلا را جلوه داده، بنی اسرائیل فوج فوج، هارون خلیفه ثابت الخلافهًْ حضرت موسی را گذارده، اطراف سامری حقّه باز را گرفته، طولی نکشید هفتاد هزار نفر از همان بنی اسرائیل پاک نژاد که از حضرت موسی شنیده بودند که فرمود: هارون در غیاب من خلیفهی من است، اطاعت امر او را نموده، مخالفتش ننمایید ـ به اغوای سامری، گوسالهپرست شدند. هر چند جناب هارون نالید و آن را منع از آن عمل شنیع نمود، گوش نداده، بلکه در صدد قتلش بر آمدند؛ چنانچه آیه ۱۴۹ سوره ۷ (اعراف) صراحت دارد که جناب هارون به برادرش حضرت موسی در موقع برگشتن درد دل نمود که ﴿إِنّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی﴾؛ یعنی آنها مرا خوار و زبون داشتند. (وقتی با قوم خصومت و ممانعت کردم) نزدیک بود مرا به قتل رسانند.
شما را به خدا آقایان قدری از تعصّب خارج شوید و انصاف دهید که آیا این عمل بنیاسرائیل و تمرّد از اوامر حضرت موسی و تنها گذاردن خلیفهی منصوص او جناب هارون و به اغوای سامری بازیگر گوسالهپرست شدن، دلیل بر بطلان خلافت هارون و حقّانیت سامری و گوسالهی ساختهی او میباشد؟!
آیا اعمال جهّال و هویپرستان بنیاسرائیل را باید دلیل آن قرار داد که اگر خلافت هارون حق بود و مردم از حضرت موسی نصّی درباره او شنیده بودند، هرگز او را تنها نمیگذاردند و به دنبال سامری و گوسالهی او نمیرفتند؟
قطعاً خودتان میدانید که مطلب بر خلاف این است. جناب هارون به حکم قرآن مجید، خلیفهی منصوص حضرت موسی بود. بنیاسرائیل نصّ صریح را از لسان خود آن حضرت دربارهی او شنیده بودند. منتها بعد از غیبت حضرت موسی، فرصت دست سامری بازیگر افتاد، گوسالهی طلا را ساخته، عالماً عامداً بنیاسرائیل را اغوا نمود. آنها هم با علم به اینکه جناب هارون خلیفه و جانشین حضرت موسی میباشد، روی نفهمی یا مقاصد دیگر، در پی سامری رفته و جناب هارون را تنها و متروک گذاردند؟!
مطابقت حالات امیرالمؤمنین با هارون
همچنین بعد از وفات رسول الله همان مردمی که مکرّر از آن حضرت صراحهًًْ و کنایهًْ شنیده بودند علی خلیفهی من میباشد، همان قسمی که جناب هارون خلیفهی موسی بود، علی را رها نموده روی هوای نفس و حبّ جاه و بعضی روی عداوت با بنیهاشم و جمعی از جهت حقد و کینه و حسد و بغضی که نسبت به شخص علی داشتند، تشکیلات مخصوصی دادند؛ چنانچه امام غزالی در اوّل مقاله چهارم «سرّ العالمین»([۱۵]) اشاره به این معنی نموده و صریحاً مینویسد: حق را پشت سر انداخته، برگشتند به جهالت اولیه.
به همین جهت، شباهت تام بین هارون و امیرالمؤمنین بود که محقّقین از علماء و مورّخین خودتان؛ مانند ابو محمّد عبدالله بن مسلم بن قتیبه باهلی دینوری، قاضی معروف دینور در صفحه ۱۴ جلد اوّل «الإمامهًْ والسیاسهًْ»([۱۶]) قضیهی سقیفه را مفصّلاً مینویسد، تا آنجا که گوید: وقتی که آتش بردند در خانه علی و با تهدید و فشار آن حضرت را به مسجد آوردند و گفتند: بیعت کن و الاّ گردنت را میزنیم، خود را به قبر پیغمبر رسانید و گفت همان کلماتی که خداوند در قرآن از قول هارون به موسی نقل نموده که ﴿إِنّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی﴾.
کانّه یک جهت آنکه پیغمبر علی را در این حدیث شبیه به هارون مینماید، آن است که برساند به امّت که همان معاملهای که بنیاسرائیل در غیاب موسی با جناب هارون نمودند، بعد از وفات من با علی مینمایند.
لذا علی هم برای اثبات این معنی، وقتی فشار امّت و سیاست بازی بازیگران را دید که تا پای قتل او ایستادهاند، خطاب به قبر مبارک، پیغمبر همان آیهای را قرائت نمود که خداوند از درد دل هارون به موسی خبر داده.
(اهل مجلس سرها به زیر انداخته، با حالت بهت، دقایقی با سکوت گذشت.)
نواب: قبله صاحب! اگر خلافت علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه ثابت بوده، چرا پیغمبر با این الفاظ و اشارات و کنایات میفرموده و صریحاً به نام خلافت، آن جناب را معرّفی ننموده که بفرماید: علی خلیفهی من است، تا راه عذری نماند.
داعی: عرض کردم که رسول اکرم به هر دو جهت بیان حقیقت نموده؛ چنان که احادیث صریحهی به خلافت، در کتب معتبرهی خودتان هم بسیار ثبت است، و لکن این نوع از کنایات، لطافتش از صراحت بیشتر است و اهل ادب میدانند که «الکنایه أبلغ من التصریح»، آن هم این قسم از کنایه که یک عالم معنی در او مستتر است.
[۱]. کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۲۸۴، باب ۷۰٫
[۲]. ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۱۶۰، ح ۳۲، باب ۶٫
گرچه در متن کتاب، این حدیث به لفظ لا نبی بعدی نقل شده، محقّق این کتاب در پاورقی آورده است: وفی المصدر: الاّ النبوّهًْ.
[۳]. البدایهًْ و النهایه، ابن کثیر، ۷/۳۷۷، حوادث سال ۴۰ هجری، حدیث المؤاخاهًْ.
[۴]. تذکرهًْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص۲۸، باب ۲، حدیث فی اخبار رسول الله لعلی.
[۵]. فضائل الصحابه، أحمد بن حنبل، ۲/۵۹۲، ح ۱۰۰۶، باب فضائل علی. ومسند، ۱/۱۷۰، مسند سعد بن أبی وقّاص.
[۶]. خصائص أمیرالمؤمنین، أحمد بن شعیب نسائی، ص۸۳، منزلهًْ علی بن أبی طالب من النبی.
[۷]. مناقب خوارزمی، ص۱۰۹، ح ۱۱۶، فصل ۹٫
[۸]. «عن أنس رفعه: انّ الله اصطفانی علی الأنبیاء فاختارنی واختار لی وصیّاً واخترت ابن عمّی وصیّی یشدّ [به] عضدی کما یشدّ عضد موسی بأخیه هارون وهو خلیفتی ووزیری، ولو کان بعدی نبیّاً لکان علیّ نبیّاً ولکن لا نبوّه بعدی». مودّهًْ القربی، سیّد علی همدانی، مودّهًْ ۶ (با استفاده از ینابیع المودّهًْ قندوزی، ۲/۲۸۸، ح ۸۲۳، باب ۵۶).
[۹]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۴۲۵، ذکر خلافهًْ أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب کرّم الله وجهه، فضائله.
مسعودی مینویسد: قال المسعودی: والأشیاء التی استحقّ بها أصحاب رسول الله الفضل هی: … وکّل ذلک لعلیّ منه النصیب الأوفر والحظّ الأکبر إلی ما ینفرد به من قول رسول الله حین آخی بین أصحابه >أنت أخی< وهو لا ضدّ له ولاندّ وقوله صلوات الله علیه: >أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی<.
[۱۰]. سیرهًْ الحلبیه، برهان الدین حلبی، ۳/۱۳۲، غزوهًْ تبوک.
[۱۱]. خصائص أمیرالمؤمنین، احمد بن شعیب نسائی، ص۷۶ ـ ۸۷، منزلهًْ علیّ بن أبی طالب کرّم الله وجهه من النبیّ.
[۱۲]. تذکرهًْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۲۹، باب ۲٫
سبط ابن الجوزی این حدیث را نقل میکند: «عن مجدوح بن زید الباهلی قال: آخی رسول الله بین المهاجرین والأنصار، فبکی علیّ فقال رسول الله: ما یبکیک؟ فقال: لم تؤاخ بینی وبین أحد. فقال: إنّما أدخرتک لنفسی، ثمّ قال لعلیّ: أنت منّی بمنزله هارون من موسی».
[۱۳]. ینابیع المودّهًْ، ۱/۱۷۷، ح ۱، باب ۹٫
قندوزی حدیث را اینگونه نقل میکند: «أحمد فی مسنده بسنده عن زید بن أبی أوفی قال: لمّا آخی رسول الله بین أصحابه فقال علیّ: یا رسول الله آخیت بین أصحابک ولم تؤاخ بینی وبین أحد. فقال: والّذی بعثنی بالحقّ نبیّاً ما أخرتک إلاّ لنفسی فأنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی وأنت أخی ووارثی».
[۱۴]. مناقب خوارزمی، ص۱۵۰ ـ ۱۵۲، ح ۱۷۸، فصل ۱۴٫
خوارزمی این حدیث را نقل میکند: «عن یزید بن أبی أوفی قال: دخلت علی رسول الله مسجده فقال: أین فلان أین فلان؟ … ثم قال: … وانی أصطفی منکم من أحبّ أن یصطفی ومؤاخ بینکم کما آخی الله بین الملائکه … فقال له علیّ: لقد ذهب روحی وانقطع ظهری حین رأیتک فعلت بأصحابک ما فعلت غیری. فإن کان هذا من سخط علیّ فلک العتبی والکرامه، فقال رسول الله: والّذی بعثنی بالحقّ ما أخرتک إلاّ لنفسی و أنت منّی بمنزله هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی وأنت أخی ووارثی…».
حدیث منزلهًْ غیر از تبوک، حداقل در ده مورد دیگر ذکر شده است:
اوّل: در مؤاخاهًْ
طبرانی در معجم الکبیر، ۵/۲۲۱ ـ ح ۵۱۴۶، احادیث زید بن أبی أوفی الأسلمی؛ متقی هندی در کنز العمّال، ۹/۱۷۰، ح ۲۵۵۵۵، کتاب الصحبه، باب فی فضلها؛ سیوطی در الدّر المنثور، ۴/۶۶۹، ذیل آیه ۷۵ سوره حج؛ ابن حبان در الثقات، ۱/۱۴۱ ـ ۱۴۲، السنهًْ الاولی من الهجرهًْ، ذکر قدوم النبی المدینهًْ؛ و ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۲۱/۴۱۵، ترجمه شماره ۲۵۹۹، شرح حال سلمان بن الاسلام ابو عبدالله الفارسی؛ حدیث منزلهًْ را در مؤاخاهًْ و به همان لفظی که از مناقب خوارزمی نقل کردیم، با مختصر جابجایی در الفاظ از ابن أبی أوفی نقل کردهاند.
شایان ذکر است که حدیث مؤاخاهًْ از کسانی مانند: مجدوح بن زید الذهلی و عبدالله بن عباس و أنس بن مالک و عمر بن الخطّاب و یعلی بن مرّهًْ نیز نقل شده است.
دوم: در هنگام ولادت امام حسن و امام حسین
«عن علیّ بن الحسین قال: حدّثتنی أسماء بنت عمیس قالت: قبّلت جدّتک فاطمه بالحسن والحسین. فلمّا ولد الحسن جاءنی النبیّ فقال: یا اسماء هاتی ابنی … ثم قال لعلیّ: أیّ شیء سمّیت ابنی؟ قال: ما کنت لأسبقک باسمه یا رسول الله کنت أحبّ أن أسمّیه ـ حربا ـ فقال النبیّ: ولا أنا أیضاً أسبق باسمه ربّی عزّوجلّ فهبط جبرئیل فقال: السلام علیک یا محمّد. العلیّ الأعلی یقرئک السلام ویقول: علیّ منک بمنزله هارون من موسی ولا نبیّ بعدک. سم ابنک هذا باسم ـ ابن هارون ـ ..». این حدیث را خوارزمی در مقتل الحسین، ۱/۱۳۶، ح ۲، فصل ۶٫
و محب الدین طبری در ذخائر العقبی، ص۱۲۰، قسم ۱، ذکر آن تسمیتهما الحسن والحسین کانتا بأمر الله.
و قندوزی در ینابیع المودّهًْ، ۲/۲۰۰، ح ۵۷۹، باب ۵۶، فضائل الحسنین نقل کردهاند.
سوم: روز فتح خیبر
«عن علی بن أبی طالب قال: قال رسول الله یوم فتحت خیبر: لو لا أن تقول فیک طوائف من أمّتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم، لقلت فیک الیوم مقالاً لا تمرّ علی ملاء من المسلمین، إلاّ أخذوا من تراب رجلیک وفضل طهورک، یستشفون به، ولکن حسبک أن تکون منّی وأنا منک، ترثنی و أرثک وأنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی …». این حدیث را خوارزمی در مناقب، ص۱۲۹، ح۱۴۳، فصل ۱۳؛ گنجی شافعی در کفایهًْ الطالب، ص۲۶۴، اواخر باب ۶۲ و قندوزی در ینابیع المودّهًْ، ۱/۲۰۰، ح ۲، باب ۱۳، با همین الفاظ نقل کردهاند.
چهارم: حدیث منزلهًْ در هنگام نهی رسول اکرم از خوابیدن در مسجد
«عن جابر بن عبدالله الأنصاری قال: جائنا رسول الله ونحن مضطجعون فی المسجد وفی یده عسیب رطب فضربنا وقال: أترقدون فی المسجد، أنّه لا یرقد فیه أحد، فأجفلنا وأجفل معنا علیّ بن أبی طالب، فقال رسول الله: تعال یا علیّ أنّه یحلّ لک فی المسجد ما یحلّ لی. یا علیّ ألا ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ النبوّه …». تاریخ مدینهًْ دمشق، ابن عساکر، ۴۲/۱۳۹، ترجمه شماره ۴۹۳۳، شرح حال علیّ بن أبی طالب.
پنجم: حدیث منزلهًْ در ذیل حدیث سدّ الأبواب
«عن حذیفه بن أسید الغفاری قال: لمّا قدم اصحاب النبیّ المدینه لم یکن لهم بیوت یبیتون فیها، فکانوا یبیتون فی المسجد، فقال لهم النبیّ: لا تبیتوا فی المسجد فتحتلموا. ثمّ انّ القوم بنوا بیوتاً حول المسجد وجعلوا أبوابها إلی المسجد وانّ النبیّ بعث إلیهم معاذ بن جبل فنادی ابابکر فقال: إنّ رسول الله یأمرک ان تخرج من المسجد فقال: سمعاً وطاعه فسدّ بابه وخرج من المسجد، ثم ارسل إلی عمر، فقال: ان رسول الله یأمرک ان تسدّ بابک الّذی فی المسجد وتخرج منه، فقال: سمعاً وطاعه لله ولرسوله … وعلیّ علی ذلک یتردّد لا یدری أهو فیمن یُقیم أو فیمن یخرج وکان النبیّ قد بنا له بیتاً فی المسجد بین أبیاته. فقال له النبیّ اسکن طاهراً مطهّراً. فبلغ حمزه قول النبیّ لعلیّ فقال: یا محمّد تخرجنا وتمسک غلمان بنی عبدالمطّلب؟ فقال له نبیّ الله: لا، لو کان الأمر لی، ما جعلت من دونکم من أحد، والله ما أعطاه ایّاه إلاّ الله وانک لعلی خیر من الله ورسوله أبشر فبشّره النبیّ … فبلغ ذلک النبیّ فقام خطیباً فقال: إنّ رجالاً یجدون فی أنفسهم فی أنّی أسکنت علیّاً فی المسجد. والله ما أخرجتهم ولا أسکنته. إنّ الله عزّوجلّ أوحی إلی موسی وأخیه ﴿أن تَبَوّءَا لِقَوْمِکُمَا بِمِصْرَ بُیُوتاً وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَهً وَأقِیمُوا الصّلاَهَ﴾ وأمر موسی أن لا یسکن مسجده ولا ینکح فیه ولا یدخله إلاّ هارون وذرّیّته وانّ علیّاً منّی بمنزله هارون من موسی …».
مناقب ابن مغازلی، ص۲۵۴ ـ ۲۵۵، ح ۳۰۳، حدیث سدّ الأبواب.
ششم: حدیث منزلهًْ در حالی که رسول اکرم بر علی تکیه فرموده بود
«عن ابن عباس قال: قال عمر بن الخطّاب کفّوا عن ذکر علی بن أبی طالب، فانّی سمعت رسول الله یقول فی علیّ ثلاث خصال لأن یکون لی واحده منهنّ أحبّ إلیّ ممّا طلعت علیه الشمس، کنت أنا وأبوبکر وأبو عبیده ابن الجرّاح ونفر من أصحاب رسول الله والنبی متّکیء علی علیّ بن أبی طالب حتّی ضرب بیده علی منکبه، ثمّ قال: أنت یا علیّ أوّل المؤمنین إیماناً وأوّلهم إسلاماً، ثمّ قال: أنت منّی بمنزله هارون من موسی و کذب علیّ من زعم أنّه یحبّنی ویبغضک».
کنز العمّال، متقی هندی، ۱۳/۱۲۲، ح ۳۶۳۹۲، کتاب الفضائل، بعد از باب ۱۰ فضائل علی؛ ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۵۸، قسم ۱، باب فی ذکر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، ذکر أنّه أوّل من أسلم، این حدیث را نقل کردهاند.
هفتم: حدیث منزلهًْ در خانه أمّ سلمه
«عن النبی أنّه قال لأمّ سلمه: یا أمّ سلمه انّ علیّاً لحمه من لحمی و دمه من دمی و هو منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».
تاریخ مدینهًْ دمشق، ابن عساکر، ۴۲/۱۶۹، ترجمه شماره ۴۹۳۳، شرح حال علی بن أبی طالب؛ و فرائد السمطین، حموینی، ۱/۱۵۰، ح ۱۱۳، سمط ۱، باب ۲۹؛ و کفایهًْ الطالب، گنجی شافعی، ص۱۶۸، باب ۳۷؛ و معجم الکبیر، طبرانی، ۱۲/۱۵، ح ۱۲۳۴۱، احادیث حبیب بن أبی ثابت، عن سعید بن جبیر و کنز العمال، متقی هندی، ۱۱/۶۰۷، ح ۳۲۹۳۶، کتاب الفضائل، باب ۳، فصل ۲، فضائل علی. و مناقب خوارزمی، ص۱۴۲، ح ۱۶۳، فصل ۱۴، این حدیث را نقل کردهاند.
هشتم: حدیث منزلت در قضیه دختر حمزه
خصائص امیرالمؤمنین، احمد بن شعیب نسائی، ص۸۸، ذکر النبی علی منی و انا منه، الاختلاف علی ابی اسحاق فی هذا الحدیث.
نهم: حدیث منزلت در غدیر خم
«… ولما رجع النبی من مکّه، شرّفها الله تعالی عام حجّه الوداع، ووصل إلی هذا المکان وآخی علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه قال: علیّ منّی کهارون من موسی، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه…». وفیات الاعیان، ابن خلّکان ۵/۲۳۰ ـ ۲۳۱، ترجمه شماره ۷۲۸، شرح حال المستنصر العبیدی.
دهم: حدیث منزلت در کلام رسول الله با عقیل
«عن عقیل بن أبی طالب عن رسول الله أنّه قال: … یا عقیل والله انّی لأحبّک لخصلتین، لقرابتک ولحبّ أبی طالب ایّاک ـ وکان أحبّهم إلی أبی طالب ـ وأمّا أنت یا جعفر، فانّک خلقک یشبه خلقی وأنت یا علیّ فأنت منّی بمنزله هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی».
ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۴۱/۱۸، ترجمه شماره ۴۷۳۵٫ شرح حال عقیل بن أبی طالب؛ و کنز العمّال، متقی هندی، ۱۱/۷۴۰، ح ۳۳۶۱۶، کتاب الفضائل، باب ۳، فصل ۳، فضائل عقیل بن أبی طالب این حدیث را نقل کردهاند.
[۱۵]. سرّ العالمین، غزالی، ص۲۱، باب فی المقالهًْ الرابعهًْ.
غزالی مینویسد: «… لکن أسفرت الحجه وجهها وأجمع الجماهیر علی متن الحدیث من خطبته فی یوم غدیر خمّ بإتفاق الجمیع وهو یقول: >من کنت مولاه فعلیّ مولاه<. فقال عمر: بخٍ بخٍ لک یا أبا الحسن، لقد أصبحت مولای ومولی کلّ مؤمن ومؤمنه. فهذا تسلیم ورضی وتحکیم. ثمّ بعد هذا غلب الهوی لحبّ الریاسه وحمل عمود الخلافه وعقود البنود وخفقان الهوی فی قعقعه الرایات واشتباک ازدحام الخیول وفتح الأمصار سقاهم کأس الهوی، فعادوا إلی الخلاف الأوّل، فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلاً فبئس ما یشترون».
[۱۶]. «ثمّ قال عمر، فمشی معه جماعه حتی أتوا باب فاطمه فدّقوا الباب: فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها: یا أبت، یا رسول الله! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه. فلمّا سمع القوم صوتها وبکائها، انصرفوا باکین، وکادت قلوبهم تنصدع وأکبادهم تنفطر، وبقی عمر ومعه قوم، فأخرجوا علیّاً فمضوا به إلی أبیبکر، فقالوا له: بایع. فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک… فلحق علیّ بقبر رسول الله یصیح ویبکی وینادی: یابن أُمّ إنَّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی…». الامامهًْ والسیاسیهًْ، ابن قتیبه، ۱/۲۰، کیف کانت بیعهًْ علیّ بن أبی طالب.

















2 نظرات