شایستگی حضرت علی برای خلافت
اختلاف در تعیین خلفاء ثلاث دلیل بر بطلان خلافت آنها است
داعی: تفاوت در تعیین خلافت خلفا، از جهات بسیاری واضح و آشکار است.
اولا: اشاره به اجماع فرمودید، بی لطفی می نمایید که تجرید مطلب میکنید؛ زیرا که بیاساس بودن دلیل اجماع را شبهای قبل کاملا به عرضتان رسانیدم که اجماع امت بر خلاف هیچ یک از خلفاء در ابتداء امر واقع نشد.
دلایل دیگر بر بطلان اجماع
ثانیا: اگر اتّکاء شما به دلیل اجماع است و این حق را از جانب خدا و پیغمبر برای امت ثابت شرعی میدانید، علی القاعده بایستی هر خلیفهای که از دنیا میرود، امت جمع شوند یا به اصطلاح امروزیها مجلس مبعوثان یا مؤسسان تشکیل دهند، برای تعیین خلیفه بعدی صحبت کنند، اجماع عموم (یا به قول شما) اجتماع عقلا بر هر فردی قرار گرفت و رأی اتفاقی بر آن ثابت آمد، آن فرد منتخب خلیفه و برگزیده مردم میشود. (نه خلیفه رسول الله) و این جریان طبیعی در تمام ادوار باید مورد عمل قرار گیرد.
و البته تصدیق میفرمایید چنین اجماعی ابدا برای هیچ یک از خلفاء در اسلام واقع نشده. حتی همان اجماع ناقصی هم که ما قبلا ثابت نمودیم که کبار صحابه و بنی هاشم و انصار داخل نبودند، برای احدی جز ابیبکر بن ابی قحافه واقع نشد؛ زیرا خلافت عمر به اتفاق جمیع مورخین و محدثین اسلام و غیره، فقط به نص خلیفه ابیبکر بوده است.([۱]) اگر اجماع شرط در تعیین خلافت است، چرا بعد از ابیبکر در تعیین عمر به خلافت، تشکیل اجماع نشد و به آراء عمومی مراجعه ننمودند؟
شیخ: بدیهی است چون ابیبکر را به خلافت، اجماع امت معین نمود، قول خلیفه به تنهایی برای تعیین خلیفه بعدی سندی است محکم. بعد از آن دیگر احتیاجی به اجماع و گرفتن آراء امت در تعیین خلیفه بعدی نیست. بلکه قول هر خلیفه برای تعیین خلیفه بعدی سندیت ثابت دارد و این حق، مخصوص خلیفه است که خلیفه بعد از خود را معین نماید و مردم را حیران و سرگردان نگذارد، لذا چون ابیبکر ثابت الخلافه بالاجماع، عمر را به خلافت برقرار نموده، خلیفه ثابت پیغبمر شد!
داعی: اولا اگر چنین حقی برای خلیفه ثابت الامر (به عقیده شما) در تعیین خلیفه بعدی قائلید و میگویید وظیفه خلیفه است که امت را حیران نگذارد و نص او تنها در تعیین خلیفه بعد از خود کفایت میکند، چرا این حق را از پیغمبر ثابت النبوه که هادی بشر بوده است ساقط نمودید و چرا آن همه نصوص عالیه واضحهای را که صراحه و کنایه رسول اکرم در دفعات متعدده و مواطن مختلفه بر علی نمود و در کتب معتبره خودتان پر است و ما هم در شبهای قبل به بعض از آنها اشاره نمودیم و امشب هم نص صریح حدیث امسلمه به عرضتان رسید، نادیده گرفته و ترتیب اثر ندادید و از برای هر یک، تأویلات بارده نمودید؟! مانند تأویل و تعبیر مضحکی که ابن ابی الحدید در حدیث ام سلمه نموده و این نص صریح را رد نموده.
واقعا جای تعجب است که روی چه اصل میفرمایید: قول ابیبکر در تعیین عمر به خلافت سندیت دارد؟ ولی قول رسول خدا سندیت ندارد و برای آن کلمات حکیمانه، تعبیرات بارده مینمایید؟!
ثانیا از کجا و به چه دلیل میفرمایید خلیفه اول که به اجماع معین شده، حق دارد خلیفه بعدی را معین نماید؟ آیا همچو دستوری از پیغمبر رسیده است؟ قطعا جواب منفی است.
ثالثا: میگویید خلیفه اول که به اجماع معین شد، در تعیین خلفاء بعدی دیگر احتیاج به اجماع نمیباشد، همان خلیفه منصوب از جانب خلق، حق دارد خلیفه بعد از خود را معین نماید و نص او تنها کفایت میکند.
اعتراض به شوری
اگر امر چنین است پس چرا فقط این امر در خلافت عمر عملی شد، بلکه در خلافت عثمان برخلاف شد؟ عمر تعیین خلیفه نکرد، امر را به شوری شش نفری واگذار نمود!
معلوم نیست دلیل آقایان بر اثبات خلافت چیست. میدانید دلایل که اختلاف پیدا کرد، اصل موضوع از بین میرود. اگر دلیل شما بر اثبات خلافت، اجماع امت است و جمیع امت باید جمع شوند و اتفاقا رأی بدهند – گذشته از آن در خلافت ابی بکر هم چنین اجماعی نشد، پس چرا در خلافت عمر، چنین اجماعی تشکیل ندادند و اگر اجماع را در خلافت اولی شرط میدانید و در تعیین خلفای بعد فقط نص خلیفه منصوب به اجماع کفایت میکند، پس چرا در خلافت عثمان این امر عملی نشد و خلیفه عمر بر خلاف رویّه ابیبکر، تعیین خلیفه را به شورای (دیکتاتوری) واگذار کرد؟
آن هم چه مجلس شورایی که در هیچ جای عالم (حتی در میان ملل وحشی) چنین مجلس شورایی وجود پیدا نکرده. عوض آنکه نمایندگان مجلس را، ملت معین نمایند (که شاید قول و رأی اکثریت آنها قدری مؤثر باشد) خلیفه عمر، خود معین نمود
اعتراض به حکمیت عبد الرحمن بن عوف
و عجیبتر از همه آنکه جلو اختیار همه را گرفت و تمام آن عده را تحت امر و فرمان عبد الرحمن بن عوف قرار داد!
معلوم نیست روی چه ملاک شرعی و عرفی و علمی و عملی، عبد الرحمن را آن قدر شاخصیت داد – جز آن که خویشِ نزدیک عثمان بود و یقین داشت طرف عثمان را نمیگذارد و دیگری را بگیرد- که در دستور خود گفت: هر طرفی که عبد الرحمن است حق است و با هر کس عبد الرحمن بعید نماید، باید دیگران تسلیم شوند.
وقتی خوب دقت کنیم، میبینیم ایجاد دیکتاتوری نموده، منتهی به صورت شوری درآورد و به قول امروزیها قانون دمکراسی به کلی بر خلاف این رویه و رفتار میباشد.
واقعا جای تعجب و تأسف است که رسول اکرم مکرر فرموده که شبهای قبل هم با سلسله اسناد ذکر نمودم که:
«علی مع الحق و الحق مع علیّ حیث دار.»
(علی با حق و حق با علی میگردد (یعنی هر راهی علی برود آن راه حق است))
و نیز فرمود:
«هذا علی فاروق هذه الامه یفرق بین الحق و الباطل.»
(این علی فاروق این امت است که جدایی میاندازد میان حق و باطل)
چنانکه حاکم در مستدرک و حافظ ابو نعیم در حلیه و طبرانی در اواسط و ابن عساکر و در تاریخ و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایه الطالب و محب الدین طبری در ریاض النضره و حموینی در فراید و ابن ابی الحدید در شرح نهج و سیوطی در درّالمنثور از ابن عباس و سلمان و ابیذر و حذیفه نقل نمودهاند که رسول اکرم فرمود:
«ستکون بعدی فتنه فاذا کان ذاک فالزموا علی بن ابیطالب فانه اول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الاکبر و هو فاروق هذا الامه یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین»([۲])
(زود است بعد از من فتنهای برپا شود، در آن موقع بر شما لازم است التزام رکاب علی را اختیار نمایید؛ زیرا او اول کسی است که روز قیامت با من مصافحه مینماید. او راستگو و فاروق این امت میباشد که تفریق مینماید بین حق و باطل. او است پادشاه مؤمنین).
و در حدیث معروف عمار یاسر([۳]) است که با سلسله اسانید در لیالی ماضیه مفصلا عرض نمودم که آن حضرت به عمار فرمود:
«ان سلک الناس کلهم وادیا وعلی وادیا فاسلک وادی علی یا عمار إنه لم یزل عن هدى، یا عمار طاعه علی من طاعتی وطاعتی من طاعه الله»
(اگر تمام مردم به راهی میروند و علی به راه دیگر، پس راهی را برو که علی می رود و بینیاز شو از مردم. ای عمار، علی تو را از هدایت بر نگرداند و دلالت بر هلاکت ننماید. ای عمار اطاعت علی اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خداست)
ظلم فاحش به مقام مولانا امیر المؤمنین
آنگاه بر خلاف دستور پیغمبر خلیفه عمر، علی را در شوری میگذارد تحت امر و فرمان عبد الرحمن!
آیا میشود به آن دستگاه بدبین نشد؟ آن همه از کبار صحابه بر کنار و حق رای آنها را در امر خلافت ساقط نمود، بس نبود؟ در خود شوری هم ظلم فاحش بر علی وارد آوردند و اهانت بزرگی به آن حضرت نمودند که فاروق بین حق و باطل را تحت امر و فرمان عبد الرحمن قرار دادند!
اقایان محترم منصفانه قضاوت نمایید. مراجعه کنید به کتب رجال از قبیل: استیعاب و اصابه و حلیه الاولیاء و امثال آنها، حالات علی را با عبد الرحمن و بلکه با آن پنج نفر اعضاء شوری بسنجید، ببینید عبد الرحمن لیاقت مقام حکمیت را داشته یا مولی امیر المؤمنین؟ آنگاه پی ببرید به حق کشیهایی که روی دستهبندیهای سیاسی به کار رفته و مقصود از آن بازیها، پامال نمودن حق ولایت در مرتبه سوم بوده است!
خلاصه کلام، اگر دستور خلیفهثانی (عمر بن الخطاب) عملی بوده که در تعیین خلافت، مجلس شوری لازمست، پس چرا در خلافت مولانا امیر المؤمنین عملی نشد؟!
و تعجب است که در خلافت خلفاءاربعه (راشدین) (ابوبکرو عمر و عثمان و علی (ع)) چهار قسم عمل شده. آیا کدام یک از اقسام اربعه حق و ملاک عمل و مدار کار بوده و اقسام دیگر باطل و اگر تمام طرق دلبخواه، حق بوده تصدیق نمایید شما برای تعیین خلافت، طرق ثابت و دلیل قانع کننده ندارید!
واگر آقایان محترم قدری از عادت بیرون آیید و با نظر انصاف و عمیقانه به حقایق بنگرید، تصدیق خواهید نمود حقیقت غیر از آن است که ظاهرا جریان پیدا نموده.
| چشم باز و گوش باز و این عمی
|
حـیرتـم از چشمبندی خدا
|
شیخ: چنان چه این بیانات شما صحیح باشد که باید (به قول شما) در او تعمق بیشتری نمود، خلافت علی کرم الله وجهه هم متزلزل میشود، برای آن که همان اجماعی که خلفاء قبل رابه خلافت نصب و تقویت نمودند، علی کرم الله وجهه را نیز آوردند و به خلافت برقرار نمودند.
داعی: این فرمایش شما وقتی صحیح میباشد که نصوص قبلی از رسول خدا در کار نبوده و حال آنکه خلافت علی مربوط به اجماع امت نبوده، بلکه منصوص از جانب خدا و پیغمبر بوده.
خلافت علی منصوص از جانب خدا و پیغمبراست
و اگر آن حضرت زیر بار خلافت رفت، نه از جهت اجماع و اجتماع مردم بود، بلکه از جهت استرداد حق بود؛ زیرا هر ذی حقی که حقش را غصب نمایند و لو سالها بگذرد، هر وقت فرصتی به دست آورد و مقتضی موجود شد و مانع از میان رفت، باید حق خود را بگیرد.
فلذا آن روزی که مانع برطرف و مقتضی موجود شد، آن حضرت احقاق حق نمود و حق بر مرکز خود قرار گرفت.
اگر آقایان فراموش فرمودید، صفحات جرائد و مجلات و فوق العادههای منتشره را مطالعه فرمایید، دلائل و نصوص خلافت را که ما در لیلالی ماضیه یادآور شدیم و ثابت نمودیم که برقراری آن حضرت به مقام خلافت ظاهری از جهت اجماع و توجه مردم نبوده بلکه از جهت نصوص رسول الله با ایات قرآنی و استرداد حق بوده. شما نمیتوانید یک خبر متفق علیه بیاروید که رسول اکرم فرموده باشد: ابی بکر و عمر و عثمان وصی و خلیفه من هستند یا نامی از خلفای اموی و عباسی برده باشد. ولی در کتب معتبره خودتان (علاوه بر تواتر کتب شیعه) اخبار بسیاری از پیغمبر موجود است که علی را به خلافت و وصایت معرفی فرموده که به بعض از آنها در شبهای گذشته اشاره نمودیم و امشب هم خبر ام سلمه به عرضتان رسید.
شیخ: در اخبار ما هم رسیده که پیغمبر فرمود: ابیبکر خلیفه من است.
داعی: گویا فراموش فرمودهاید دلائل شبهای قبل را که بر بطلان آن احادیث ذکر نمودیم. امشب هم شما را بلا جواب نمیگذاریم.
شیخ مجد الدین فیروزآبادی صاحب قاموس اللغه در کتاب سفر السعاده گوید:
«ان ما ورد فی فضائل ابیبکر فهی من المفتریات التی یشهد بدیهه العقل بکذبها.»([۴])
(آنچه در فضایل ابیبکر نقل گردیده از مفتراتی است که بدیهه عقل گواهی به دورغ آنها میدهد.)
خلافت علی به اجماع نزدیکتر بود
علاوه بر اینها، اگر خوب دقت کنید در طریقه ظاهری خلافت، برای هیچ یک از خلفاء راشدین (از ابی بکر و عمر و عثمان و علی) و خلفاء اموی و عباسی اجماعی واقع نشد که تام امت جمع گردند یا نمایندگان صحیح العمل جمیع امت، اجتماع نمایند و متفقاً رأی به خلافت آنها بدهند ولی بر حسب ظاهر اگر به خلافت مولانا امیر المؤمنین بنگریم میبینیم به اجماع نزدیکتر بود تا خلفاء قبل و بعد؛ زیرا مورخین از علماء خودتان نوشتهاند: در خلافت ابیبکر در مرتبه اول فقط عمر و ابو عبیده قبر کن (معروف به جراح) وارد بودند. بعد عدهای از قبیله اوس روی لجاجت و از جهت مخلفت با قبیله خزرج که سعد بن عباده را کاندیدای امارت نموده بودند، بیعت نمودند و بعد به مرور، بعضی تهدید (چنانچه شرح دادیم) و جمعی به تطمیع بیعت نمودند([۵]) و جمعی مانند انصار به ریاست سعد بن عباده تا به آخر تبیعت از خلافت ننمودند.
و اما خلافت عمر فقط به دستور ابیبکر تنها برقرار شد. اجماعی و اخذ آراء عمومی ابداً درکار نبود، بلکه خلافت سلطنت مآبانه انجام شد!
و اما عثمان، روی شالوده سیاسی مجلس شورای دیکتاتوری که عمر دستور داد بر مسند خلافت نشست!
و اما در طریقه خلافت علی تقریبا غالب نمایندگان بلاد مسلمین که تصادفاً جهت دادخواهی به دربار خلافت به مدینه آمده اجماع بزرگی تشکیل داده بودند، شرکت نمودند و به اصرار همه آنها، آن حضرت بر مسند خلافت ظاهری مستقر گردید.
نواب: قبله صاحب اجماع نمایندگان بلاد مسلمین درمدینه برای تعیین خلافت بوده؟
داعی: خیر هنوز خلیفه سوم بر مسند خلافت برقرار بود. بلکه جمعیت بسیاری از غالب بلاد مسلمین از زعماء قوم و بزرگان قبائل، جهت عرض حال و شکایت از عمال و حکام جائل ظالم بین امیره و غیره و حرکات زشت و قبیح مروان و دیگران که نزدیک به مقام خلافت بودند، به دربار خلافت در مدینه جمع شدند که عاقبت آن اجماع که کبار صحابه هم در آنها بودند به واسطه ندانسته کاریهای خود عثمان و گوش ندادن به نصایح مشفقانه امیر المؤمنین و کبار صحابه، منجر به قتل او گردید.
لذا اهل مدینه به اتفاق تمام بزرگان قبائل و زعماء اقوام بلاد مسلمین که تصادفا در مدینه حاضر بودند به حالت اجماع به خانه مولانا امیر المؤمنین رفتند و آن حضرت را به التماس و اصرار به مسجد آورده و اجماعاً با آن بزرگوار بیعت نمودند و چنین اجماعی ظاهرا در اول بیعت برای هیچ یک از خلفاء ثلاث قبل از آن حضرت واقع نشد، که روی میل و اراده و اختیار، اهل مدینه به اتفاق زعماء بلاد مسلمین دست بیعت به سوی یک فرد شاخصی بکشند و او را به خلافت بشناسند.
با چنین اجماع و اجتماعی که برای آن شد، ما آن را دلیل خلافت برای آن حضرت نمیدانیم، بلکه دلیل ما بر خلافت آن حضرت قرآن مجید و نص خدا و رسول الله است.
مطابق سیره تمام انبیاء که به امر خداوند وصی و خلیفه خود را معین مینمودند.
ثالثا: فرمودید: بین امیر المؤمنین علی و سائر خلفاء تفاوتی نبوده است. نمیدانم عمداً یا سهواً اشتباه فرمودید. برای آن که با دلائل عقل و نقل بلکه اجماع امت، ثابت است که بین علی و خلفاء، بلکه تمام امت تفاوت بسیاری بوده است.
علی متمایز از سایر خلفاء بوده
اولین امتیازی که مولانا امیر المؤمنین علی و به همین جهت متمایز از سایر خلفاء بوده، آن است که آنها خلفاء منصوب از جانب جمعیتی از خلق بودهاند ولی علی خلیفه منصوب از جانب خدا و پیغمبر بوده است. بدیهی است تعیین شده خدا و پیغمبر، حقا ممتاز از تعیین شده خلق است. هر عاقلی میداند که خلیفه منصوص با خلیفه غیر منصوص فرق بسیار دارد.
و مهمترین صفت ممتازهای که علی را از سایر خلفاء و جمیع امت ممتاز مینماید، مقام علم و فضل و شرف و تقوای آن حضرت است که به اتفاق جمیع علماء امت – به استثناء عده قلیلی از خوارج و نواصب و بکریون که حالت آنها نزد همه معلوم است- علی بعد از پیغمبر اعلم و افضل و اقضی و اشرف و اتقای از همه امت بوده.
چنانچه اخبار بسیاری در این باب حتی از قول ابیبکر و عمر در شبهای گذشته از کتب معتبره خودتان نقل نمودم.
با تأییدات قرآن مجید اینک هم خبری در یادم آمد که در شبهای قبل نگفتم، از برای شما میخوانم تا کشف حقیقت شود.
امام احمد بن حنبل در مسند([۶]) و ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در مناقب([۷]) میر سید علی همدانی شافعی در موده القربی([۸]) و حافظ ابوبکر بیهقی شافعی در سنن خود و غیر آنها از رسول اکرم مکرر به الفاظ و عبارت مختلفه نقل نمودهاند که فرمود:
«علی اعلمکم و افضلکم و اقضاکم و الراد علیَّ کالرادّ علی الله و علی حد الشرک بالله.»
(علیّ اعلم و افضل و اقضای از همه شما میباشد. رد بر حکم و گفتار و رای علی، رد بر من است و رد بر من رد بر خداست و رد بر خدا در حد شرک به خداست.)
ابن ابی الحدید معتزلی که از اشراف علماء شما است و در چند جای از مجلدات شرح نهج البلاغه([۹]) نوشته است:
«قول به تفضیل امیر المؤمنین علی قولی است قدیم که بسیاری از اصحاب و تابعین قائل به آن بودهاند و شیوخ بغدادیون تصدیق به این معنی نمودهاند.»
«چون صدای اذان اعلام نماز عشاء برخاست آقایان برای نماز برخاستند پس از اداء فریضه و صرف چای داعی افتتاح کلام نمودم.»
اشاره به رؤوس فضائل و کمالات
داعی: آقایان، شما که مشغول نماز بودید داعی فکرها نمودم تا در پایان فکرم به موضوعی برخوردم که اینک به طریق سؤال طرح مینمایم.
بفرمایید شرافت و فضیلت هر فردی بر سایر افراد که ایجاد حق تقدم مینماید در نظر شما به چه چیز است؟
شیخ: (بعد از قدری سکوت) البته طرق شرافت و فضیلت بسیار است ولی در درجه اولی که میتوان رؤوس فضایل و کمالات شمرد، بعد از ایمان به خدا و رسول سه چیز را میتوان به شمار آورد:
- نسب و نژاد پاک. ۲- علم و دانش. ۳- تقوی و پرهیزکاری.
داعی: احسن الله لکم الاجر. ما هم از همین سه طریق که شما به عنوان رؤوس فضائل و کمالات انتخاب فرمودید، وارد بحث میشویم و البته هر یک از صحابه اعم از خلفاء و غیرهم، دارای یک خصائصی بودند، ولی هر یک از آنها که جامع این خصائص علایه و امهات فضائل بودند، روی قواعد عقلیه و نقلیه، حق تقدم برای آنها مسلم است.
اگر ثابت نمودیم که در این خصائص ثلاثه، مولانا امیر المؤمنین پرچمدار سیادت و سعادت بوده، تصدیق نمایید که با نصوص وارده از رسول خدا آن بزرگوار اولی به امر خلافت بوده است و از مقام خلافت ساقط نگردیده، مگر به دسیسه بازیهای سیاسی (که به عقیده ابن ابی الحدید در ص۴۶ جلد اول شرح نهج البلاغه) نامش را مصلحت گذاردند.
در نسب پاک علی
اولا: در موضوع نسب و نژاد، مسلم است که بعد از شخص خاتم الانبیاء، احدی به شرافت علی نمیرسد و به قدری نسب و نژاد آن حضرت پاک و درخشنده و تابان میباشد که عقول عقلاء را محو و حیران نموده، حتی متعصبین از اکابر علمای خودتان مانند علاء الدین مولی علی بن محمد قوشچی و ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ ناصبی و سعد الدین مسعود بن عمر تفتازانی گوید که ما محو و حیرانیم در کلمات علیّ کرم الله وجهه که میفرماید:
«نحن اهل البیت لا یقاس بنا احد»([۱۰])
ماییم اهل رسول الله که احدی را نتوان قیاس به ما نمود)
و نیز ضمن خطبه دوم نهج البلاغه([۱۱]) است که بعد از رسیدن به مقام خلافت ظاهری فرمود:
«لا یقاس بآل محمد من هذه الأمه أحد ولا یسوى بهم من جرت نعمتهم علیه أبدا. هم أساس الدین. وعماد الیقین. إلیهم یفئ الغالی. وبهم یلحق التالی ولهم خصائص حق الولایه. وفیهم الوصیه والوراثه. الآن إذ رجع الحق إلى أهله ونقل إلى منتقله»
(احدی از این امت، با آل محمد طرف مقایسه نبودهاند و کسانی که همیشه از نعمت و بخشش معارف علوم ایشان بهرهمندند با آنان برابر نمیشوند. آنان اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین هستند. دور افتادگان از راه حق، به آنان رجوع کرده و واماندگان به ایشان ملحق میشوند و خصائص امامت (علوم و معارف حقه و آیات و معجزات باهره) در آنان جمع و حق ایشان است و بس و در باره آنان وصیت رسول اکرم و ارث بردن (از آن وجود محترم) ثابت است. در این هنگام حق به سوی اهلش برگشته و به جایی که از آن خارج شده بود منتقل گردیده.)
این بیانات آن حضرت، دلالت کامله بر اولویت و حق تقدم خلافت آن حضرت و خاندان جلیل آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین دارد.
این جملات نه کلام خود آن حضرت است بلکه مخالفین هم تصدیق این معنی را داشتهاند. چنان چه شبهای قبل عرض کردم که میر سید علی همدانی در مودت هفتم از موده القربی([۱۲]) از ابی وائل از عبد الله عمر نقل میکند که گفت:
«در وقت شماره اصحاب پیغمبر، ما گفتیم ابیبکر و عمر و عثمان، فقال رجل: یا ابا عبد الرحمن فعلی ما هو؟ قال: علی من اهل البیت لا یقاس به احد هو مع رسول الله و فی درجته. (علی از اهل بیت پیامبر است که احدی را مقایسه با او نتوان نمود. او با پیغبمر و در درجه آن حضرت است.)
و نیز([۱۳]) از احمد بن محمد کرزری بغدادی نقل میکند که گفت:
«شنیدم از عبد الله بن حنبل که گفت: سؤال کردم از پدرم (احمد بن حنبل امام الحنابله) از تفضیل صحابه، او گفت: ابیبکر و عمر و عثمان. پس گفتم: بابا، علی بن ابی طالب کجاست؟ گفت: هو من اهل البیت لا یقاس به هؤلاء. (علی از اهل بیت پیامبر است که نتوان با او مقایسه نمود ابی بکر و عمر و عثمان را)
عجبتر آن که نسب علی دو جنبه دارد: نورانی و جمسانی و از این حیث، بعد از رسول خدا آن حضرت منحصر به فرد بوده است.
در خلقت نورانی علی و شرکت او با پیغمبر
از جنبه نورانیت ومعنای حقیقی خلقت، حق تقدم با امیر المؤمنین است.
چنانچه اکابر علماء خودتان از قبیل: امام احمد بن حنبل (امام الحنابله) درکتاب با عظمت مسند([۱۴]) و میر سید علی همدانی فقیه شافعی در موده القربی([۱۵]) و ابن مغازلی شافعی در مناقب([۱۶]) و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول نقل مینمایند از رسول اکرم که فرمود:
«کنتُ أنا وعلیّ نوراً بین یدی الله عزّ وجلّ یسبّحُ الله ذلک النور ویقدّسُه قبل أن یخلق الله آدم باربعه عشر الف عام، فلمّا خلق الله تعالی آدم رکّب ذلک النور فی صُلبِه فلم یزل فی نور واحد حتی افترقنا فی صُلب عبد المُطّلب: فَفِیَّ النبوّهُ وفی عَلِیٍّ الخلافه»
(من و علی نوری بودیم در اختیار قدرت خدای تعالی قبل از این که خلق کند آدم را به چهارده هزار سال، پس چون خلق فرمود آدم را خدای متعال، ما را که آن نور بودیم در صلب آدم قرار داد واز صلب او پیوسته با هم بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم. پس در من نبوت و در علی خلافت را ظاهر ساخت).
و میر سید علی همدانی فقیه شافعی موده هشتم از موده القربی([۱۷]) را اختصاص به همین موضوع داده به این عبارت:
«الموده الثامنه فی ان رسول الله و علیا من نور واحد اعطی علیّ من الخصال ما لم یعط احد من العالیمن.»
(مودت هشتم در این که رسول خدا و علی از یک نور بودند و داده شده است به علی از خصال، آن چه به احدی از عالمیان داده نشده است.)
از جمله اخابری که در این مودت نقل نموده و ابن مغازلی([۱۸]) شافعی هم متعرض است از عثمان بن عفان خلیفه سوم است که گفت: رسول اکرم فرمود:
« خلقت أنا وعلی من نور واحد قبل أن یخلق آدم بأربعه آلاف عام، فلما خلق الله آدم رکب ذلک النور فی صلبه، فلم یزل شیئا واحدا حتى افترقنا فی صلب عبد المطلب ففی النبوه وفی علی الوصیه»
(من و علی از یک نور خلق شدیم قبل از این که خلق شود عالم به چهار هزار سال، پس از آن که آدم را خلق نمود خدای متعال، آن نور را در صلب او قرار داد پیوسته با هم بودیم تا آن که از هم جدا شدیم در صلب عبد المطلب. پس در من نبوت و در علی وصایت را قرار داد).
در خبر دیگر([۱۹]) بعد از این خبر مینویسد: خطاب به علی فرمود:
«ففی النبوه و الرساله و فیک الوصیه و الامامه یا علیّ»
و نیز همین خبر را ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه ۴۵۰ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۲۰]) (چاپ مصر) از صاحب کتاب فردوس([۲۱]) نقل نموده و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب اول ینابیع الموده([۲۲]) از جمع الفوائد و مناقب ابن مغازلی شافعی و فردوس دیلمی و فرائد السمطین([۲۳]) حموینی ومناقب خوارزمی به مختصر اختلافی در الفاظ و عبارات و اتحاد معنی، خلقت نورانی محمد و علی صلوات الله علیهما را قبل از خلقت خلایق به هزاران سال نقل مینمایند و این که هر دو یک نور بودند، تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدند؛ قسمتی در صلب عبد الله قرار گرفت که خاتم الانبیاء به وجود آمد و نصف دیگر در صلب ابوطالب رفت، علی به وجود آمد. محمد را برای نبوت و رسالت و علی را برای وصایت و امامت و خلافت انتخاب نمودند چنان چه بیان خود رسول الله است در جمله اخبار وارده.
و ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در فصل چهاردهم مناقب([۲۴]) و فصل چهارم مقتل الحسین([۲۵]) و سبط ابن جوزی در صفحه ۲۸ تذکره([۲۶]) و ابن صباغ مالکی در فصول المهمه و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب ۸۷ کفایه الطالب([۲۷]) پنج خبر مسندا از حافظ محدث شام و حافظ محدث عراق از معجم طبرانی به اسناد خود نقل مینمایند که رسول اکرم فرمود:
«من و علی از یک نور خلق شدیم و با هم بودیم تا در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم»
و بعضی از آن اخبار، مفصل و بسیار عالی و پرفایده میباشد که از جهت اختصار از ذکر تمام آنها خودداری مینمایم. کسانی که طالبند به آن کتاب مراجعه نمایند.
اختلاف عبارات و الفاظ از آن جهت نیست که حضرت در یک مجلس فرموده و روات هر یک به عبارتی نقل نموده باشند، ممکن است در مکانهای مختلف بیان فرموده باشد چنان چه از سیاق خود اخبار معلوم میشود.
در نسب جسمانی علی
و اما از جنبه جسمانی هم، اباً و اماً دارای شرافتی بزرگ است که از خصائص و فضایل مخصوصه آن حضرت است.
آباء و أجداد آن حضرت، بر خلاف دیگران تا به آدم ابو البشر، همگی موحد و خدا پرست بودند و در صلب و رحم ناپاکی آن نور پاک قرار نگرفت و این افتخار از برای احدی از صحابه نبوده است از این قرار:
علی (۱) بن ابی طالب (۲) بن عبد المطلب (۳) بن هاشم (۴) بن عبد المناف (۵) بن قصی (۶) بن کلاب (۷) بن مرّه (۸) بن کعب (۹) بن بؤی (۱۰) بن غالب (۱۱) بن فهر (۱۲) بن مالک (۱۳) بن نضر (۱۴) بن کنانه (۱۵) بن خزیمه (۱۶) بن مدرکه (۱۷) بن الیاس (۱۸) بن مضر (۱۹) بن نزار (۲۰) بن معد (۲۱) بن عدنان (۲۲) بن ادّ (۲۳) بن ادد (۲۴) بن الیسع (۲۵) بن الهمیس (۲۶) بن بنت (۲۷) بن سلامان (۲۸) بن حمل (۲۹) بن قیدار (۳۰) بن اسمعیل (۳۱) بن ابراهیم خلیل الله (۳۲) بن تارخ (۳۳) بن تاحور (۳۴) بن شاروع (۳۵) بن ابوغو (۳۶) بن تالغ (۳۷) بن عابر (۳۸) بن شالح (۳۹) ارفخشذ (۴۰) بن سام (۴۱) بن نوح (۴۲) بن لمک (۴۳) بن متوشلخ (۴۴) بن اخنوغ (۴۵) بن یارد (۴۶) بن مهلائل (۴۷) بن قینان (۴۸) بن انوش (۴۹) بن شیث (۵۰) بن آدم ابی البشر. بعد از رسول خدا احدی چنین نسب مشعشع تابانی ندارد.
[۱]) طبری در کتاب خود (۲/۶۱۹) ذیل وقایع سال سیزدهم هجرت این مطلب را چنین نقل کردهاست:
«… دعا أبو بکر عثمان خالیا فقال له اکتب بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما عهد أبو بکر بن أبی قحافه إلى المسلمین أما بعد قال ثم أغمی علیه فذهب عنه فکتب عثمان أما بعد فإنی قد استخلفت علیکم عمر بن الخطاب ولم الکم خیرا منه ثم أفاق أبو بکر فقال اقرأ علی فقرأ علیه فکبر أبو بکر وقال أراک خفت إن یختلف الناس إن افتلتت نفسی فی غشیتی قال نعم قال جزاک الله خیرا عن الاسلام وأهله…»
این روایت در دیگر کتب اهل تسنن و همچنین در کتب تفسیری ذیل آیه آخر سوره شعرا {وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ} نیز ذکر شده که به بعضی از آنها اشاره میکنیم.
تاریخ الطبری، ۲/۶۱۸، (السنهًْ الثالثهًْ عشر شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱/۱۶۵، ذکر اسماء قضاته و کتابه؛ خطبه ۲ عهد ابی بکر بالخلافهًْ الی عمر بن الخطاب؛ تفسیر آلوسی، ۱۹/۱۵۲؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ۳/۲۰۰، ذکر وصیهًْ ابیبکر؛ الثلات، ابن حبان، ۲/۱۹۲؛ تاریخ مدینهًْ دمشق، ابن عساکر، ۳۰/۴۱۱ و ۴۴/۲۵۳؛ الکامل فی التاریخ ابن اثیر، ۲/۴۲۵، ذیل سنهًْ ثلاث عشر، ذکر استخلافه عمر بن الخطاب؛ الامامهًْ و السیاسهًْ، ابن قتیبهًْ، ۱/۲۴، مرض ابیبکر و استخلافه عمر؛ المواقف، ایجی، ۳/۶۲۲٫ تخریج الاحادیث و الآثار، زیلعی، ۲/۴۸۱٫ تفسیر ابن ابی حاتم، ۹٫۲۸۳۷/ ۱۶۰۸۴؛ تفسیر ابن کثیر ۳/۳۶۸، سوره شعرا، آیه {وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ} «محقق»
[۲]) الاستیعاب، ۴/۱۷۴۴/ ۳۲۵۷، باب اللام. کنز العمال، متقی هندی، ۱۱/۶۱۲/۳۲۹۶۴ فضائل علی رضی الله عنه، الاکمال؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ۴۲/۴۵۰٫ «محقق»
[۳]) مناقب خوارزمی، ص۱۹۳و ۱۹۴، ح۲۳۲، فصل ۱۶، فصل ۳، فی بیان قتال اهل الشام ایام صفین و در ص۱۰۵ همین کتاب ح۱۱۰، فصل ۸، با اختلاف حدیث را نقل میکند.
و نیز حموینی در فرائد السمطین، ۱/۱۷۸، ح ۱۴۱، سمط ۱، باب ۳۶، قندوزی حنفی در ینابیع المودهًْ، ۱/۳۸۴، ح ۱۱، باب ۴۳؛ دیلمی در الفردوس، ۵/۳۸۴، ح ۸۵۰۱، حرف الیاء؛ ابن عساکر در تاریخ دمشق ۴۲/۴۷۲، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علی بن ابی طالب؛ خطب بغدادی در تاریخ بغداد، ۱۳/۱۸۷، رقم ۷۱۶۵، شرح حال معلّی بن عبد الرحمن الواسطی به همین حدیث اشاره کردهاند.
[۴]. عجلونی در کشف الخفاء ۲/۴۱۹، خاتمه، مینویسد:
باب فضائل ابی بکر الصدیق اشهر المشهورات من الموضوعات کحدیث ان الله یتجلّی للناس عامه و لابیبکر خاص، و … و امثال هذا من المفتریات المعلوم بطلانها ببدیهه العقل.
[۵]) یکی از کسانی که با تطمیع به خلافت ابوبکر رضایت داد ابو سفیان است او که از طرف پیامبر برای جمعآوری صدقات مأمور بود در زمان درگذشت پیامبر در مدینه حضور نداشت، وقتی برگشت و متوجه شد که ابوبکر خلیفه شده ناراحت شد و قصد داشت که علیه ابوبکر قیام کند اما عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد که آنجه از صدقات مسلمین که برای بیت المال است را به او بدهد و ابوبکر نیز چنینن کرد و ابو سفیان راضی شد.
عن مالک بن دینار قال: کان النبی قد بعث أبا سفیان ساعیا فرجع من سعایته وقد مات رسول الله فلقیه قوم فسئلهم فقالوا: مات رسول الله فقال: من ولی بعده؟ قیل أبو بکر، قال: أبو الفصیل؟ قالوا: نعم، قال: فما فعل المستضعفان علی والعباس؟ أما والذی نفسی بیده، لأرفعن لهما من أعضادهما. قال أبو بکر أحمد بن عبد العزیز: وذکر جعفر بن سلیمان أن أبا سفیان قال: شیئا آخر لم تحفظه الرواه، فلما قدم المدینه قال إنی لأرى عجاجه لا یطفیها إلا الدم، قال: فکلم عمر أبا بکر فقال إن أبا سفیان قد قدم، وإنا لا نأمن شره، فدع له ما فی یده. فترکه فرضى.
السقیفهًْ و الفدک، جوهری، القسم الاول، السقیفهًْ، ص۳۷تا ۳۹؛ شرح نهج ا لبلاغهًْ، ابن ابی الحدید، خطبه ۲۶، حدیث السقیفهًْ، ج۲/۴۴؛ الکامل فی التاریخ، ابن الاثیر، ۲/۳۲۵ و ۳۲۶، حدیث السقیفهًْ؛ تاریخ طبری، ۲/۴۴۹، حدیث السقیفهًْ.
اینجا یک سؤال مطرح میشود که چطور ابوبکر ارث حضرت زهرا÷ را به عنوان صدقات از آن حضرت با وجود اینکه آیه تطهیر در شأن آن صدیقه طاهره میباشد منع میکند اما در همان زمان صدقات را که ابوسفیان مأمور جمعآوری آنها بوده را به او میبخشد؟!! «محقق»
[۶]) مسند احمد حنبل، ۵/۱۱۳، مسند الانصار، حدیث ابی المنذر ابی بن کعب.
[۷]) مناقب خوارزمی، ص۸۱ و ۸۲، ح۶۶و ۶۷، فصل ۷٫
[۸]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۸و ۷، (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۳۰۱ و ۲۸۵ ح ۸۱۴ و ۸۵۹، باب ۵۶).
و نیز حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، ۳/۱۴۵، ح ۴۶۵۶، کتاب معرفهًْ الصحابهًْ، باب مناقب امیر المؤمنین علی بن ابی طالب.
و در ۳/۳۴۵، ح۵۳۲۸، کتاب معرفهًْ الصحابهًْ.
محب الدین طبری در ذخائر العقبی، ص۸۳، قسم ۱، باب فضائل علی، ذکر انه اقصی الامهًْ.
محمدنب طلحه شافعی در مطالب السئول ص۱۰۱ باب فصل ۶، با الفاظ گوناگون نقل کردهاند که پیامبر اکرم فرمود: اقضی امتی علیّ.
و در حدیث دیگر فرمود: اعلم امتی من بعدی علیّ بن ابیطالب. و به همین منضمون احادیثی از عمر بن الخطاب و سایر صحابه نیز نقل کردهاند.
[۹]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱/۹، مقدمه، القول فیما یذهب الیه اصحابنه المعتزلهًْ فی الامامهًْ…
ابن ابی الحدید مینویسد:
«واما نحن فنذهب إلى ما یذهب إلیه شیوخنا البغدادیون، من تفضیله وقد ذکرنا فی کتبنا الکلامیه ما معنى الأفضل، وهل المراد به الأکثر ثوابا أو الأجمع لمزایا الفضل والخلال الحمیده، وبینا انه أفضل على التفسیرین معا…»
[۱۰]) کنز العمال، متقی هندی، ۱۲/۱۰۴، ح ۳۴۲۰۱، کتاب الفضائل، باب ۵، فصل ۱٫
الفردوس، دیلمی، ۴/۲۸۳، ح۶۸۳۸، حرف النون، کنوز الحقایق، مناوی، ۲/۲۳۲، ح ۸۱۰۴، حرف النون، ذخائر العقبی، محمد بالدین طبری، ص۱۷، قسم ۱، باب فی فضل بنی هاشم، ذکر انهم لا یقاس احد بهم، فرائدالسمطین، حموینی، ۱/۴۵، ح۱۰، سمط ۱، باب۲، ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۴۵۹، باب ۵۲٫
[۱۱]) نهج البلاغهًْ، خطبه ۲(و من خطبهًْ له بعد انصرافه من صفین). مناقب ابن مردویه، ص۲۱۳، ح۲۹۴، فصل ۲۲٫
[۱۲]) مودهًْ القربی، سید عی همدانی مودهًْ ۷ ( با استفاده از ینابیع المودهًْ قندوزی، ۲/۲۹۷، ح۸۵۰، باب ۵۶) همدانی حدیث را این گونه نقل کرده است:
عن أبی وائل عن ابن عمر قال: کنا إذا أعددنا أصحاب النبی قلنا أبو بکر وعمر وعثمان، فقال رجل یا أبا عبد الرحمن فعلی ما هو؟ (قال) علی من أهل بیت لا یقاس به أحد هو مع رسول الله فی درجته إن الله یقول {وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرّیَّتُهُمْ بِإیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرّیَّتَهُمْ} ففاطمه مع رسول الله فی درجته وعلی معهما.
شواهد التنزیل– حاکم حسکانی ۲/۲۷۱و ح۹۰۴، ذیل آیه ۵۲ سوره طور.
جواهر المطالب، ابن الدمشقی، ۱/۲۲۴، باب ۳۶٫
[۱۳]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۷ (با استفاده از ینابیع المودهًْ قندوزی۲/۲۹۸، ح۸۵۱، باب ۵۶) همدانی حدیث را این گونه نقل میکند:
عن أحمد بن محمد الکرزری البغدادی رضی الله عنه قال: سمعت عبد الله بن أحمد بن حنبل قال: سألت أبی عن التفضیل؟ فقال: أبو بکر وعمر وعثمان، ثم سکت. فقلت: یا أبت، أین علی بن أبی طالب؟ قال: هو من أهل البیت لا یقاس به هؤلاء.
[۱۴]) گرچه این حدیث را در مسند نیافتیم لکن احمد بن حنبل در فضائل الصحابهًْ، نقل ۶۶۲/۲، فضائل علی بن ابی طالب حدیث را این گونه نقل میکند:
«عن سلمان قال: سمعت حبیبی رسول الله یقول: کنت أنا وعلی نورا بین یدی الله عز وجل قبل أن یخلق الله آدم بأربعه عشر عام، فلما خلق الله آدم قسم ذلک النور جزئین، فجزء أنا وجزء علی»
[۱۵]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی مودهًْ ۸ (با استفاده از ینابیع المودهًْ قندوزی، ۲/۳۰۷، ح ۸۷۶، باب ۵۶).
همدانی حدیث را این گونه نقل کرده است:
عن عثمان رفعه: خلقت انا و علی من نور واحد قبل ان یخلق الله آدم بأربعه آلاف عام، فلما خلق الله آدم رکّب ذلک النور فی صلبه، فلم یزل شئ واحدا حتی افترقنا فی صلب عبد المطلب ففی النبوه و فی علیّ الوصیه.
[۱۶]) مناقب ابن مغازلی، ص۸۸، ح ۱۳۰، قوله کنت انا و علی نورا بین یدی الله، ابن مغازلی حدیث را این گونه نقل کرده است:
عن سلمان قال: سمعتُ حبیبی محمّداً یقول: کنتُ أنا وعلیّ نوراً بین یدی الله عزّ وجلّ یسبّحُ الله ذلک النور ویقدّسُه قبل أن یخلق الله آدم بألف عام، فلمّا خلق الله آدم رکّب ذلک النور فی صُلبِه فلم یزل فی شیء واحد حتّى افترقنا فی صُلب عبد المُطّلب: فَفِیَّ النبوّهُ وفی عَلِیٍّ الخلافه.
[۱۷]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی، مودهًْ ۸ (بااستفاده از ینابیع المودهًْ قندوزی، ۲/۳۰۳، باب ۵۶).
[۱۸]) مناقب ابن مغازلی، ص۸۹، ح۱۳۱، قوله کنت انا و علی نوراً بین یدی الله.
[۱۹]) مودهًْ القربی، سید علی همدانی مودهًْ ۸ (با استفاده از ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۲/۳۰۸، ح ۸۸۱، باب ۵۶)
[۲۰]) شرح نهج البلاغهًْ ابن ابی الحدید، ۹/۱۷۱، خطبه ۱۵۴، ذکر الاحادیث و الاخبار الواردهًْ فی فضائل علی، الخبر الرابع عشر.
[۲۱]) الفردوس، دیلمی، ۳/۲۸۳، ح ۴۸۵۱، حرف الکاف و ۲/۱۹۱، ح۲۹۵۲، حرف الخاء.
[۲۲]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۴۵- ۴۸، ح۸- ۱۰، باب۱٫
[۲۳]) فرائد السمطین، حموینی، ۱/۴۲، ح ۶، سمط ۱، باب ۲٫
[۲۴]) مناقب خوارزمی، ص۱۴۵، ح۱۶۹، فصل ۱۴٫
[۲۵]) مقتل الحسین، خوارزمی، ص۸۴، ح۳۸، جزء ۱، فصل ۴٫
[۲۶]) تذکرهًْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۵۱ و ۵۰، باب ۲، حدیث فیما خلق منه علیّ
[۲۷]) کفایهًْ الطالب، گنجی شافعیص۳۱۵، باب ۸۷، و نیز ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۴۲/۶۷، شرح حال علی بن ابی طالب؛ ابن مردویه در مناقب، ص۲۸۵، ح۴۰۵، ما نزل من القرآن فی علی، ذیل آیه ۵۴ سوره فرقان؛ ابن دمشقی در جواهر المطالب، ص۶۱، باب ۱۰، به الفاظ گوناگون به همین حدیث اشاره کردهاند.
منبع: برگرفته از کتاب شب های پیشاور جلد ۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی


















هیچ نظری وجود ندارد