10 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

شيعه از زمان پيامبر تا عصر غيبت

0
SHARES
9
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

شيعه در عصر پيامبر صلّى الله عليه و آله
گروهى از صحابه در زمان پيامبر اكرم ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ با شنيدن آيات و روايات در امر امامت و ولايت و خلافت امام على ـ عليه السّلام ـ بعد از پيامبر اكرم ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ به او اعتقاد پيدا كرده زعامت و امامت او را پپذيرفتند و از ارادتمندان آن حضرت قرار گرفتند. اين گروه از همان زمان به « شيعه على ـ عليه السّلام ـ » معروف شدند:
1. ابوحاتم رازى مى گويد:
« اولين لقب و كلمه اى كه در عهد رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ ظهور كرد كلمه « شيعه » بود. اين كلمه، لقب چهار نفر از صحابه بوده است كه عبارت اند از: ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار.»[1]
2. ابن خلدون مى نويسد: « جماعتى از صحابه، شيعه على بودند و او را سزاوارتر از ديگران به خلافت مى دانستند.»[2]
3. استاد محمد كرد على مى گويد:
« گروهى از بزرگانِ صحابه، معروف به مواليان على ـ عليه السّلام ـ در عصر رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ بودند از آن جمله سلمان فارسى است كه مى گفت: ما با رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ بيعت كرديم بر خير خواهى مسلمانان و اقتدا به على بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ و مواليان او. و ابى سعيد خدرى است كه گفت: مردم به پنج كار امر شدند؛ چهار تا را انجام دادند و يكى را ترك نمودند. از او سؤال شد آنچه را كه ترك نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولايت على بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ از او سؤال شد آيا ولايت با چهار عمل ديگر واجب است؟ پاسخ داد: آرى. و ابوذر غفارى، عمار بن ياسر، حذيفه بن يمان، ذى الشهادتين خزيمه بن ثابت، ابى ايوب انصارى، خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد بن عباد.»[3]
4. دكتر صبحى صالح مى نويسد:
« در ميان صحابه حتى در عصر پيامبر اكرم ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ براى على ـ عليه السّلام ـ پيروان شيعيانى بوده است؛ از آن جمله مى توان ابوذر غفارى، مقداد بن اسود، جابر بن عبدالله، ابى بن كعب، ابوالطفيل عامر بن واثله، عباس بن عبد المطلب و تمام فرزندان او، عمار ياسر و ابوايوب انصارى را نام برد.»[4]
5. استاد محمد عبد الله عنّان مى گويد:
« اين اشتباه است كه بگوييم شيعه براى اولين بار هم هنگام جدايى خوارج ظهور پيدا كرده است بلكه ظهور شيعه در عصر رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ بوده است.»[5]
برنامه شيعه در زمان رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ
شيعيان در زمان رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ بعد از آن كه از ولايت و جانشينى امام على ـ عليه السّلام ـ اطلاع يافتند در صدد تثبيت اين مقام و ولايت از راه هاى مختلف بر آمدند كه از ان جمله است:
1. بيعت با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در روز غدير خم
پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير خم خطبه اى ايراد كرد و در آن، مقام و منصب على بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ را براى خلافت ابلاغ نمود، آنگاه فرمود:
« آگاه باشيد! بعد از پايان خطبه ام شما را دعوت مى كنم كه با على ـ عليه السّلام ـ دست داده و بر امامت او بيعت نماييد.»[6]
2. سرودن شعر در دفاع از ولايت
حسان بن ثابت بعد از واقعه غدير از پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ اجازه خواست تا نصب امام على ـ عليه السّلام ـ به ولايت را به شعر در آورد. پامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ اجازه داد، آن گاه واقعه غدير را چنين سرود:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم بـخمّ و أسمع بـالرسول منادياً
فقال له قم يا عليّ فـانّنى جعلتك من بعدى اماماً وهادياً
تا آخر شعر.[7]
3. كار عملى در تثبيت ولايت
از جمله كارهايى كه پيروان امام على ـ عليه السّلام ـ در جهت تثبيت امامت و ولايت آن حضرت انجام دادند اين بود كه شهادت به ولايت او را بعد از شهادت به رسالت پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ در اذانشان به عنوان تبرك، نه به قصد جزئيت، مى گفتند تا از اين راه، هم اعتقادشان را به ولايت محكم كنند و هم به ديگران گوشزد نمايند.
شيخ عبد الله مراغى مصرى نقل مى كند: « در زمان پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ سلمان فارسى در اذان اقامه نمازش شهادت به ولايت را بعد از شهادت به رسالت مى گفت. شخصى بر رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا! چيزى شنيدم كه تا كنون نشنيده بودم. پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ فرمود آن چيست؟ عرض كرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت ، شهادت به ولايت مى گويد. رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ فرمود:
نيكى و خير شنيده اى.»[8]
و نيز نقل مى كند كه شخصى بر رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا! اباذر در اذان، بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولايت عليّ ـ عليه السّلام ـ يعنى : «أشهد أنّ علياً وليّ الله » مى گويد. پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: همين طور است . آيا فراموش كرديد گفتار مرا در روز غدير خم «من كنت مولاه فعليّ مولاه » پس هر كس پيمان شكى كند بر ضرر خود چنين كرده است.»[9]
شيعه هنگام وفات پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ
شيعيان هنگام وفات پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ با توجه به دستورهاى آن حضرت در صدد تثبيت و تنفيذ دستورات بر آمدند، از آن جمله:
1. با تأكيد و اصرار پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ به آوردن دوات و قلم براى نوشتن وصيت، در آن دسته و جماعتى بودند كه اصرار به آوردن دوات و قلم داشتند تا پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ وصيت خود را مكتوب دارد، ولى از آنجا كه طرف مقابل قوى بود نتوانستند اين دستور را عملى سازند.
2. بعد از آن كه پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ به جهت عمل نكردن به دستورش جمعيت را از خود دور كرد، افرادى از شيعيانِ امام على ـ عليه السّلام ـ امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت، آنگاه وصيت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد آنان مطرح نمود.[10]
3. بنابر نقل مظفر در « السقيفه » پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ گروهى از شيعيان و ارادتمندان امام على ـ عليه السّلام ـ را هنگام فرستادن لشكر اسامه به جنگ و مقابله با لشكر روم نزد خود نگاه داشت، تا چنانچه مرگ او فرا رسيد اين چند نفر با بيعت با امام على ـ عليه السّلام ـ خلافت و حكومت را براى آن حضرت تمام كنند، ولى متأسفانه عمر، ابوبكر و برخى ديگر با تخلّف از لشكر اسامه بن زيد اين نقشه و تدبير عالى پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ را بر هم زدند تا مبادا خلافت از دست آنان گرفته شود.
4. هنگامى كه برخى، به جهت رسيدن به ملك و سلطنت بعد از فوت پيامبر ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ به سقيفه بنى ساعده رفته و مشغول تقسيم قدرت يا تصاحب آن براى خود بودند، در حالى كه جنازه رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ هنوز دفن نشده بود، شيعيان به پيروى امامشان على ـ عليه السّلام ـ مشغول دفن رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلم ـ و عزادارى براى آن حضرت بودند.
شيعه در ايام خلافت ابوبكر
شيعيان بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ نيز به تلاش خود در راه عملى كردن دستور پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در رابطه با امام على ـ عليه السّلام ـ ادامه دادند، و در اين راه اقداماتى انجام دادند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1. كانديدا كردن امام على ـ عليه السّلام ـ براى بيعت
از آنجا كه شيعيان سفارش هاى پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را در حقّ امام على ـ عليه السّلام ـ ديده و شنيده بودند و معتقد به امامت و جانشينى امام على ـ عليه السّلام ـ بعد از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ از جانب خداوند و رسول ـ صل الله عليه و آله ـ بودند، از اين رو بعد از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ فوراً طرح كانديدا كردن امام را براى بيعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام على ـ عليه السّلام ـ مى گويد: « أمدد يدك أبايعك يبايعك الناس» ؛ دستانت را به من بده تا با تو بيعت كنم و مردم نيز با تو بيعت خواهند كرد.
2. تحصّن شيعيان در خانه فاطمه زهرا ـ عليها سلام ـ
شيعيان بعد از واقعه سقيفه و تمام شدن خلافت به نفعل ابوبكر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا ـ عليها سلام ـ آمده در آنجا تحصن كردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولايت به حق امام على ـ عليه السّلام ـ صحّه بگذارند.
عمر بن خطاب مى گويد: « انّه كان من خبرنا حين توفّى الله نبيّه انّ عليّاً و الزبير و من معهما تخلّفوا عنّا فى بيت فاطمه »،[11] از جمله اتفاقاتى كه بعد از وفات رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ افتاد آن كه على و زبير و گروهى كه با آن دو بودند از بيعت و همكارى با ما سرپيچى كرده در خانه فاطمه تحصن نمودند.
متخلفين از بيعت ابى بكر
1. سلمان فارسى
2. عمار ياسر
3. براء بن عازب
4. ابان بن سعيد
ابن اثير مى گويد:
« و كان أبان أحد من تخلّف عن بيعه أبى بكر لينظر ما يصنع بنوهاشم ، فلمّا بايعوه بايع»،[12]
ابان از جمله كسانى بود كه از بيعت با ابوبكر سر باز زد تا ببيند بنى هاشم چه مى كنند؛ بعد ازآنكه ديد بنى هاشم بيعت كردند او نيز بيعت نمود.
5. خالد بن سعيد
ابن اثير مى گويد: « خالد و برادرش ابان از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و به بنى هاشم خطاب كرده گفتند همانا شما خاندانى ريشه دار و اصيل ايد كه افراد شايسته اى را به جامعه تحويل داده است و ما به دنبال شماييم. بعد از آن كه بنى هاشم با ابوبكر ـ با تهديد و زور ـ بيعت كردند اين دو برادر ـ خالد و ابان ـ نيز بيعت نمودند.»[13]
6. أبُيّ بن كعب
او از جمله كسانى بود كه هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و شوراى سقيفه را بى ارزش خواند.[14] ابو نعيم اصفهانى در كتاب « حليه الاولياءٍ » از قيس بن سعد نقل مى كند:
« وارد مدينه شدم تا با ياران پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ ملاقات كنم، على الخصوص خيلى علاقه داشتم كه ابيّ را ملاقات نمايم، وارد مسجد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ شدم و در صف اوّل به نماز ايستادم، ناگهان مردى را ديدم كه نماز خود را تمام كرد و شروع به حديث گفتن نمود. گردن ها به سوى او كشيده شد تا بياناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران اين امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولى من دلم به حال آنها نمى سوزد، بلكه به حال مسلمانانى مى سوزد كه به دست آنان گمراه شدند.»[15]
و نيز آورده است:
« ابيّ بن كعب ـ كه شاهد انحراف مردم از قطب اصلى رهبرى اسلامى بود و از اين وضع رنج مى برد ـ مى گفت: «روزى كه پيامبر اسلام ـ صل الله عليه و آله ـ زنده بود همه متوجه يك نقطه بودند ولى پس از وفات پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ صورت ها به چپ و راست منحرف گرديد.»[16]
7. ابوذر غفارى.
8. مقداد بن اسود.
9. عباس بن عبدالمطلب و جماعتى از بنى هاشم و جمعى از مهاجرين و انصار.[17]
3. موضع گيرى ها در دفاع از ولايت
شيعيان بعد از آنكه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر هم خورد، وارد مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ شده در صدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از اين خواب غفلت بيدار سازند. اينك به موضع گيرى هاى برخى از آنان اشاره مى كنيم:
الف ـ فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: « .. و صاحبنا أولى بها منكم »،[18] صاحب ما ـ على ـ عليه السّلام ـ ـ به خلافت ، از شما سزاوار تر است.
ب ـ مقداد بن اسود مى گويد: « واعجباً لقريش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّهم و فيهم أوّل المؤمنين …»؛[19] عجب دارم از قريش كه چگونه خلافت را از اهل بيت نبيّشان گرفت درحالى كه در ميان آنان كسى است ـ على ـ عليه السّلام ـ ـ كه اول مؤمن به پيامبر است.
و نيز مى فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار، وحبّ آل محمد جواز على الصراط، و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛[20] شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستى آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط ، و ولايت آنان امان از عذاب جهنم است.
ج ـ سلمان فارسى در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم مى گويد: « اى مردم! همانا آل محمد از خاندان نوح، آل ابراهيم و از ذريه اسماعيل است. آنان عترت پاك و هدايتگر محمدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلكه به منزله دو چشم از سر بدانيد؛ زيرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سر بر افراشته، كوه هاى نصب شده، خورشيد روشنى بخش و درخت زيتون اند،..»[21]
و در جايى ديگر خطاب به مردم مى فرمايد: « مى بينم كه على ـ عليه السّلام ـ بين شماست ولى دست به دامان او نمى زنيد، قسم به كسى كه جانم به دست قدرت اوست، كسى بعد از على ـ عليه السّلام ـ از اسرار پيامبرتان خبر نمى دهد.»[22]
بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: « كرداز و ناكردازلو، او بايعوا علياً لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم »؛ [23] كرديد آنچه نبايد مى كرديد، و نكرديد آنچه را كه بايد مى كرديد، اگر با على ـ عليه السّلام ـ بيعت مى كرديد نعمت فراوانى براى شما از آسمان و زمين جارى بود.
د ـ ابوذر غفارى مى گويد: « أصبتم قناعه و تركتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فى أهل بيت نبيّكم ما اختلف عليكم اثنان»[24] به كم قناعت كرديد، و قرابت رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ را رها ساختيد، اگر امر خلافت را در اهل بيت نبيّتان قرار مى داديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نمى كرد.
هـ ـ أبيّ بن كعب: ذهبى نقل مى كند: « يكى از انصار از ابى بن كعب پرسيد ابى! از كجا مى آيي؟
پاسخ داد از منزل خاندان پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ
گفتند: وضع آنان چگونه است؟
گفت: چگونه مى شود وضع كسى كه خانه آنان تا ديروز محلّ رفت و آمد فرشته وحى و كاشانه پيامبر خدا ـ صل الله عليه و آله ـ بود، ولى امروز جنب و جوشى در آنجا به چشم نمى خورد و از وجود پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ خالى مانده است، اين را گفت درحالى كه بغض گلويش را مى فشرد و گريه مجال سخن را به او نمى داد، بطورى كه وضع او حضّار را نيز به گريه وا داشت.»[25]
و ـ بريده بن خضيب اسلمى: ذهبى در ترجمه او مى نويسد: « بعد از غصب خلافت از طرف ابوبكر بريده خطاب به ابوبكر كرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَيهِ راجِعُونَ»، چه مصيبتهايى كه حق از طرف باطل كشيد اى ابوبكر. آيا فراموش كردى يا خودت را به فراموشى ميزني؟ كسى تو را گول زده يا نفست تو را گول زده است؟ آيا به ياد ندارى كه چگونه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ما را امر نمود كه على ـ عليه السّلام ـ را امر المؤمنين بناميم، آيا ياد ندارى كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در اوقات مختلف، اشاره به على كرده و فرمود: اين، امير مؤمنين، و قاتل ظالمين است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه كن قبل از آنكه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاكت نفس است نجات بده . و حقّ را به كسى كه از تو به آن سزاوار تر است واگذار، و در غصب آن پافشارى مكن، برگرد، تو مى توانى برگردى، تو را نصيحت كرده و به راه نجات راهنمايى مى كنم، كمك كار ظالمين مباش.»[26]
4. سكوت معنادار
از جمله موضع گيرى هاى شيعيان در خلافت ابوبكر و عمر و عثمان سكوت معنادار آنان بود؛ زيرا از طرفى حقّ را با عليّ ـ عليه السّلام ـ دانسته و ديگران را لايق مقام خلافت نمى دانستند. از طرف ديگر مصالح اسلام و مسلمين را در نظر مى گرفتند، كسانى كه به تعبير امير المؤمنين، تازه مسلمان اند. از طرف سوم دشمنان داخلى و خارجى را در كمين مى ديدند، لذا با يك جمع بندى سكوت را بر هر چيز ديگر ترجيح مى دانند. به اين معنا كه دست به شمشير نبرند و براى گرفتن حقّ امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ اقدامى انجام ندهند، ولى اين بدان معنا نبود كه سكوت مطلق داشته باشند، زيرا حقّ هيچ گاه نبايد بطور مطلق خاموش بماند، بلكه در هر موردى كه صلاح مى ديدند از راه هاى مختلف حقانيت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را گوشزد مى كردند.
5. مخالفت عملى
دربرخى از موارد نيز عملاً با خليفه غاصب مقبله مى كردند كه مى توان يك نمونه از آنرا اقدام عملى مالك بن نويره در ندادن زكات به نماينده ابوبكر، خالد بن وليد دانست؛ زيرا او معتقد بود كه ابوبكر شايسته خلافت نيست و دادن زكات به نماينده او كمك به ظالم است؛ از اين رو از دادن زكات به او سرپيچى كرد …
نمونه ديگر از مخالفت عملى را مى توان هجرت بلال از مدينه دانست ؛ زيرا بلال به خاطر منصب مهمّى كه نزد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ داشت، احساس كرد كه اگر در مدينه بماند بايد براى خلفه وقت اذان گو باشد، و از آن جا كه اذان او در حقيقت تأييد خلافت غاصب است، به همين خاطر مصلحت را در آن ديد كه از مدينه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ به محلّى دور هجرت كند تا از او بهره بردارى سياسى نشود و در آن جا بود تا از دار دنيا رحلت كرد.[27]
شيعه در ايام خلافت عمر بن خطاب
عمر بن خطاب با توجه به نقش مهمّى كه در دوران خلافت ابوبكر داشت، به خلافت رسيد و بدين جهت با مخالفت روبرو نشد. امام على ـ عليه السّلام ـ و شيعيان با اين اقدام مخالف بودند، اما بيعت سريع مردم، فرصتى براى مخالفت امام و شيعيان باقى نگذاشت. سابقه رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبكر، زمينه هرگونه مخالفت عملى را منتفى مى ساخت.[28]
على ـ عليه السّلام ـ اگر چه ميراث خويش را بر باد رفته و خود را شايسته رهبرى مى دانست، ولى براى حفظ موقعيّت حسّاس جهان اسلام، هم چنان سكوت توأم با بيان حقّ و حقيقت ، و تذكّر به حقّانيت خود را ادامه مى داد.
شيعيان نيز همانند امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ سكوت معنادارى داشتند، آنها اگر چه سكوت كرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمين دست به اقدامى عملى عليه حكومت وقت نمى زدند ولى با بيانات خود با آنان مخالفت مى ورزيدند.
عمر بن خطاب در مجلسى گفت: « دليل قريش در انتخاب نكردن على ـ عليه السّلام ـ به خلافت اين بود كه آنان كراهت داشتند خلافت و نبوت در يك خاندان جمع شود . ابن عباس كه در آن مجلس بود در برابر اين سخن عمر موضع گيرى كرده خطاب به او فرمود:
قريش نسبت به آنچه كه خداوند نازل كرده بود كراهت داشتند.»[29]
شيعه در ايام خلافت عثمان
عثمان شيوه دو خلقه پيشين را دنبال نكرد . ابتدا واليان عمر را از ولايات برداشت و بستگان خود را بركار گماشت. حكم بن العاص را كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ به طائف تبعيد كرده بود به ميدنه برگرداند و خزانه مسلمين را به او سپرد .
مروان بن حكم را مشاور خويش قرار داد و يك پنجم زكات شمال آفريقا را كه مبلغ دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار بود به وى بخشيد و او را به دامادى خويش برگيزد.
وى از بيت المال بصره مبلغ ششصد هزار دهم به داماد ديگر خويش، عبدالله بن خالد بن اسيد، حواله كرد. عبد الله بن عامر، پسر دائى خويش را كه نوجوانى بود به حكومت بصره انتخاب كرد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، برادر رضاعى خود ـ كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در فتح مكه به سبب ارتداد وى دستور قتلش را صادر كرده بود، به حكومت مصر و خراج آن سرزمين برگزيد . وليد بن عقبه بن ابى معيط برادر مادرى خود را به كوفه فرستاد و پس از فساد و تباهى و شراب خوارى او سعيد بن عاص، فاميل ديگر خود، را به آن شهر گماشت . سعيد با اعمال سياست اشرافيِ اموى و بيان اين كه سواد عراق از براى قريش است، موجب اعتراض و شورش مردم كوفه گرديد.[30]
در اين دوران على ـ عليه السّلام ـ و شيعيان در مقابل بدعت هاى عثمان و واليانش ساكت نمى نشستند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:
« بيشتر تاريخ نويسان و عالمان اخبار بر آن اند كه عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعيد كرد و بعد از آن كه معاويه از او به عثمان شكايت كرد او را به مدينه خواست و از مدينه، به خاطر مخالفت با خليفه، به ربذه تبعيد نمود.»[31] زمانى كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند و على ـ عليه السّلام ـ و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهى به امام ـ عليه السّلام ـ كرد و گفت وقتى شما و فرزندانت را مى بينم به ياد سخن رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ در مورد شما مى افتم و گريه مى كنم.[32]
و نيز از پيامبر اكرم ـ صل الله عليه و آله ـ نقل مى كرد كه فرمود: « زود است كه شما را فتنه فرا رسد، اگر گرفتار آن شديد بر شما باد عمل به كتاب خدا و اقتدا به على بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ.»[33]
در زمان خلافت عثمان بر درب مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ايساد و در خطبه اى كه ايراد كرد فرمود: « اى مردم ! محمد وارث علم آدم و فضائل انبياست، وعلى بن ابى طالب وصى محمد و وارث علم اوست ….»[34]
بلاذرى مى نويسد: « مقداد بن عمرو، عمار بن ياسر، طلحه و زبير با تعداد ديگرى از اصحاب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ به عثمان نامه نوشتند و او را به نكاتى چند تذكر دادند و او را از خدا ترساندند . و در ضمن تهديد كردند كه اگر به تذكرات آنان گوش فرا ندهد بر ضدّ او اقدام خواهند كرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد به مجرد اين كه صدر نامه را براى او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آيا تو از بين دوستانت جرأت خواندن نامه تهديد آميز را براى من داري؟ عمار در جواب گفت دليلش اين است كه ناصح ترين قوم خود به تو هستم عثمان در جواب گفت: دروغ مى گوئى اى فرزند سميّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سميه و فرزند ياسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد كه دست و پاى او را بشكنند. آن گاه با دو پايش در حالى كه در كفش بود شروع به لگد زدن به عمار كرد كه بر اثر آن « فتق » بر او عارض شد.»[35]
شيعه در ايام امامت اميرالمؤمنين على (عليه السّلام)
خلافت امام على ـ عليه السّلام ـ در اواخر سال سى و پنج ه.ق شروع شد و تقريباً چهرا سال و نُه ماه ادامه يافت. شيعيان امير المؤمينين ـ عليه السّلام ـ هنگام بيعت عمومى با آن حضرت وقت مناسب ديدند تا يادى از ولايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ كرده مردم را به آن مقام شامخ تذكر دهند تا خواستند با آن حضرت بيعت كنند با انگيزه اى حقيقى باشد از اين رو هنگام بيعت مردم با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مالك بن حارث اشتر خطاب به مردم كرده فرمود: « اى مردم! اين على ـ عليه السّلام ـ وصى اوصياء و وارث علم انبياست، او كسى است كه بلاهاى بزرگ را به جان خريده و زحمت هاى فراوانى در راه اسلام تحمل كرده است. او كسى است كه كتاب خدا به ايمان او شهادت داده و پيامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده. كسى كه تمام فضائل در او جمع شده، واحدى از گذشتگان و اهل اين زمان در سابقه و علم و فضلش شك نكرده است …»[36]
خزيمه بن ثابت نيز پس از بيعت با امام على ـ عليه السّلام ـ مى گفت: « ما كسى را برگزيديم كه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ او را براى ما برگزيد.»[37]
امام على ـ عليه السّلام ـ به كوفه آمد و آن شهر را محل اقامت خود ، به عنوان پايتخت، انتخاب نمود؛ تا آنكه بتواند تشيع را در عراق گسترش داده و خود را نيز به اهل عراق معرفى نمايد. از طر فى كوفه منطقه اى سوق الجيشى بود، و چون كل عراق نيز به شام نزديك بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نيز تحت نظر قرار دهد.
بعد از ورود امام ـ عليه السّلام ـ به عراق ، مردم با ملاحظه امام على ـ عليه السّلام ـ به عنوان قهرمان سياست، در مقابل استيلاى شاميان از او حمايت كردند و مدتها از حاميان مذهبى امام على ـ عليه السّلام ـ بودند.
پس از جنگ جمل، اصطلاح شيعه على ـ عليه السّلام ـ شامل همه كسانى مى شد كه از على ـ عليه السّلام ـ مقابل عائشه حمايت مى كردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه هاى غير مذهبى كه به دلائل سياسى از على ـ عليه السّلام ـ حمايت مى كردند، لفظ شيعه اطلاق مى گرديد.
در اين مفهوم وسيع بود كه كلمه شيعه در سند حكميت در صفين به كار رفت. ده سال بعد، زمانى كه شيعيان شروع به تثبيت موقعيت اسمى خود كردند، كوشش هايى براى جدايى حاميان على ـ عليه السّلام ـ صورت گرفت و بين حاميان مذهبى و غير مذهبى وى تمايزى حاصل شد.
امام على ـ عليه السّلام ـ در طول چهار سال ونه ماه حكومت خويش ، اگر چه نتوانست جامعه اسلامى را به صورت اوّل خويش بازگرداند، اما به موفقيت هاى مهمّى دست يافت كه عبارتند از:
1. معرفى كردن شخصيت واقعى رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ براى مردم.
2. تبيين احكام فراموش شده اسلام.
3. جلوگيرى از بدعتها و تحريف هاى دينى درحدّ امكان .
4. تصحيح و اصلاح احكامى كه به اشتباه براى مردم تبيين شده بود.
5. تبين مقدار زيادى از معارف دينى.
6. تربيت شاگردانى جليل القدر مانند: اويس قرنى، كميل بن زياد، ميثم تمار، رشيد هجرى و … .
در عصر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ اگر چه فشار ها و حصر هاى سياسى از شيعه بر طرف شد، ولى در عوض مبتلا به جنگ هاى داخلى متعدد شدند و در اين جنگ ها نيز با گفتار و عمل دست از دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
شيعيان با وجود شكست در جنگ ها براى دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و مقابله با مخالفين آن حضرت، دست از دفاع عقيدتى از آن حضرت ‎ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
أ ـ جنگ جمل
شيعيان عقيدتى در جنگ جمل به جهت آگاهى دادن مخالف و موافق به حقانيت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در خطبه ها و رجزهاى حماسى خود، آن حضرت را به ديگران معرفى مى كردند
ابوالهثيم بن تيهان كه بدرى است مى گويد:
قل للزبير و قل لطلحه إنّنا نـحن الذين شعارنا الأنصار
إنّ الوصيّ إمامنـا و وليّنـا برح الخفاء وباحت الأسرار
مردى از قبيله ازد به ميدان آمده مى گويد:
هذا عليّ و هو الوصيّ أخاه يـوم النجوه النبيّ
و قال هذا بعدى الوليّ وعاه واع و نسى الشقيّ
حجر بن عدى كند، صحابى جليل القدر، مى گويد:
يا ربّنا سلّم لنا عليّاً سلّم لنا المبارك المضيّا
المؤمن الموحّد التقيّا لا خَطِل الرأى و لا غويّا
بل هادياً موفّقاً مهديّاً واحفظه ربيّ واحفظ النبيّا
فيه فقد كان له وليّاً ثمّ ارتضاه بعده وصيّاً
زحر بن قيس جعفى مى گويد:
أضربكم حتى تقرّوا لعليّ خير قريش كلّها بعد النبيّ
من زانه الله و سمّاه الوصى انّ الوليّ حافظاً ظهر الولى
ب ـ جنگ صفين
در جنگ صفين نيز شيعيان به طرق مختلف به دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و حريم ولايت بر آمدند.
عده اى با بيان خطبه ها، به دفاع از مقام او بر آمدند. ابن ابى الحديد مى گويد: « بعد از آن كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مردم را در كوفه براى حركت به طرف صفين به جهت جنگ با معاويه جمع كرد، عمر و بن حمق خزاعى ايستاد و امام على ‎ـ عليه السّلام ـ را مورد خطاب قرار داده عرض كرد: « اى امير مؤمنان ! من تو را به جهت خويشاوند يا طلب مال، يا سلطنت و جاه، دوست ندارم بلكه دوستى من نسبت به تو از آن جهت است كه پنج خصلت در تو يافتم كه در ديگرى نبوده است: تو پسر عموى رسول خدا و جانشين و وصيّ او هستى، و پدر ذريه پيامبرى كه در ميان ما به وديعت گذارده شده است. تو اول كسى هستى كه اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بيشتر است ….»[38]
امّ خير نيز در روز صفين در تحريك سپاهيان امام على ـ عليه السّلام ـ مى فرمود: « عجله كنيد ـ خداوند شما را رحمت كند ـ به يارى امام عادل و با تقواى باوفا و راستگو كه وصى رسول خداست.»[39]
برخى ديگر نيز با اشعار خود به دفاع از مقام ولايت بر آمدند:
قيس بن سعد، صحابى عظيم و سيد خزرج مى گويد:
و عـلـيّ إمـامـنـا و إمـام لسوانـا أتى بــه الـتنزيل
يوم قال النبيّ من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل
إنّ مـا قـاله النبى على الأمّه حتــم مـا فيه قال و قيل.
و نعمان بن عجلان انصارى نيز مى گويد:
كيف التفرق و الوصيّ إمامنا لاكيف إلّا حيره و تخاذلاً
لا تغبنُنّ عقولكم، لا خير فى من لم يكن عند البلابل عاقلا
و ذوو معاويه الغويّ و تابعوا دين الوصيّ لتحمدوه آجلاً.
اينان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصايت و جانشينى امام على (عليه السّلام) از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ تأكيد داشتند.
برخى ديگر نيز پس از آن كه امام على (عليه السّلام) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در كنار امام على (عليه السّلام )ثابت قدم ماندند و بار ديگر با آن حضرت تجديد بيعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان اين بود كه به حضرت خطاب كرده عرض كردند:
« ما دوست هر كسى هستيم كه تو دوست آنى، و دشمن هر كسى هستيم كه تو با آنان دشمنى دارى .»[40]
عده اى ديگر با نوشتن نامه به معاويه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولايت و خلافت به حق امير المؤمنين (عليه السّلام )را به او گوشزد مى كردند.
محمد بن ابى بكر در نامه اى كه به معويه مى نويسد، مى گويد: « … و اى برتو! چگونه خودت را در كنار على (عليه السّلام )قرار مى دهى، كسى كه وارث رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ و وصيّ او و پدر فرزندان اوست. كسى كه قبل از ديگران به او گرويد و آخرين كسى بود كه عهد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را شيند. او را از اسرارش آگاه و در امرش شريك ساخت. »[41]
دارميه حجونيه از زنان شيعه امام على (عليه السّلام )در برابر معاويه در بيان علل دوستى على (عليه السّلام )گفت: « من او را دوست دارم زيرا مساكين را دوست مى داشت و به واماندگان كمك مى كرد. او فقيه در دين بود و از بيان حق كوتاهى نمى نمود. او از جانب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ولايت داشت …».[42]
جنايات معاويه بر شيعه در اواخر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ
از سال 39 هجرى، معاويه هجوم همگانى و گسترده اى را بر عليه شيعيان امير المؤمنين آغاز نمود و با فرستادن افرادى خشن و بى دين براى سركوب شيعيان ، حيطه حكومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:
1. نعمان بن بشير را با هزار نفر براى سركوب مردم عين التمر فرستاد.
2. سفيان بن عوف را با شش هزار نفر براى سركوب مردم هيت و از آن جا به انبار و مدائن فرستاد .
3. عبد الله بن مسعده بن حكمه فزارى كه از دشمنان امير المؤمنين (عليه السّلام ) بود با هزار و هفت صد نفر به تيماء فرستاد.
4. ضحاك بن قيس را با سه هزار نفر به واقعه براى غارت هر كس كه در طاعت امام على (عليه السّلام )است فرستاد. و در مقابل ، حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام )حجر بن عدى را با چهار هزار نفر براى مقابله با او فرستاد.
5. عبد الرحمن بن قباث بن اشيم را با جماعتى به بلاد جزيره فرستاد، كه حضرت كميل رابراى مقابله با او فرستاد.
6. حرث بن نمر تنوخى را نيز به جزيره فرستاد تا با هر كس كه در اطاعت امام على (عليه السّلام )است مقابله كند كه در آن واقعه افراد زيادى كشته شدند.[43]
7. در سال 40، بُسر بن أرطاه را با لشكرى به سوى مكه و مدينه و يمن فرستاد او هنگامى كه به مدينه رسيد، عبيد الله بن عباس كه عامل مدينه از طرف امام على (عليه السّلام )بود، ازآن جا فرار كرده و در كوفه به حضرت ملحق شد ولى بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانيد.[44]
يكى ديگر از مناطقى كه سر راه « بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه اى بود كه گروهى از قبيله همدان و شيعيان حضرت على (عليه السّلام )در آنجا سكونت داشتند. بُسر با حركتى غافلگيرانه به آن ها حمله كرد. بسيارى از مردان را كشت، و تعداى از زنان و فرزندان آنان را به اسارت بود. و اين اولين بار بود كه زنان و كودكان مسلمين به اسارت برده مى شدند. [45]
مسعودى در مورد بُسر بن ارطاه مى گويد: « او افرادى از خزاعه و همدان و گروهى را كه معروف به « الانباء » از نژاد ايرانيان مقيم يمن بودند كشت . و هر كسى را كه مشاهده مى كرد ميل به على دارد يا هواى او را در سر دارد، مى كشت.»[46]
ابن ابى الحديد مى گويد: « بُسر به طرف اهل حسبان كه همگى از شيعيان على (عليه السّلام )بودند، آمد و با آنان سخت درگير شد و به طور فجيعى آنان را به قتل رسانيد. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پير مردان را كه اصالتاً از فارس بودند بودند كشت، تنها به جرم اين كه دو فرزند عبيد الله بن عباس در خانه يكى از زنان مخفى شده است. و بُسر در حمله هايش حدود سى هزار نفر را به قتل رساند و عده اى را نيز در آتش سوزاند.[47] او نيز مى نويسد: « معاويه در نامه اى به تمام كارگزارانش نوشت: به هيچ يك از
شيعيان على و اهل بيتش اجازه شهادت ندهيد. و در مقابل ، شيعيانِ عثمان را پناه داده و آنا را اكرام كنيد … . و نيز در نامه اى ديگر به كارگزاران خود نوشت هر كسى كه ثابت شد محب عليّ و اهل بيت اوست اسمش را از ديوان محو كرده و عطا و روزيش را قطع نماييد. و در ضميمه اين نامه نوشت: هر كس كه متّهم به ولاى اهل بيت (عليه السّلام )است او را دستگير كرده و خانه او را خراب كيند. بيشتر مصيبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل كوفه …».[48]
شيعه در عصر امام حسن ـ عليه السّلام ـ
هنگامى كه امام حسن (عليه السّلام )مجبور به مصالحه با معاويه گرديد يكى ازخاطراتى كه امام (عليه السّلام )احساس مى كرد امنيت شيعيان حضرت على (عليه السّلام )بود.از اين رو در قرارداد خود با معاويه تصريح كرد كه بايد امنيت به اصحاب امام على (عليه السّلام )داده شود. معاويه نيز آن را پذيرفت. ولى در همام روز اول معاويه اعالم كرد كه آن تعهدات را نمى پذيرد و زير پا مى گذارد.
ابن ابى الحديد از ابى الحسن مدائنى روايت مى كند: « معاويه در نامه خودبه واليان چنين نوشت: من ذمه خود را از هر كسى كه روايتى در فضيلت ابى تراب و اهل بيتش نقل نمايد، برى كردم. بعد از اين دستور خطبا درهر منطقه بر منبر شروع به لعن على (عليه السّلام )و تبرّى از او و اهل بيتش نمودند. شديد ترين مردم در بلا و مصيبت اهل كوفه بودند. زيرا آن هنگام در كوفه تعداد زيادى از شيعيان وجود داشتند. معاويه، « زياد » را والى بصره و كوفه نمود. او شيعيان را خوب مى شناخت ، بر اساس دستور معاويه هر جا كه شيعيان را مى فات به قتل مى رساند، و يا اينكه آنان را ترسانده دست و پاى آنان را قطع مى نمود و چشمان آنان را از حدقه در آورده و دار آويزان مى كرد. هم چنين عده اى را نيز از عراق تبعيد نمود. لذا هيچ شيعه معروفى در عراق باقى نماند …».[49]
اين أعثم مى نويسد:« زياد، دائماً در پى شيعيان بود و هر كجا آنان را مى يافت به قتل مى رساند، به طورى كه شمار زيادى را كشت. او دست و پاى مردم را قطع و چشمانشان را كور مى كرد. البته خود معاويه نيز جماعتى از شيعيان را به قتل رساند.[50] معاويه خود دستور به دار آويختن گروهى از شيعيان را صادر كرد.[51] زياد شيعيان را در مسجد جمع مى كرد، تا از على (عليه السّلام )اظهار بى زارى جويند.[52] او در بصره نيز در جستجوى شيعيان بود و با يافتن آنها آنان را به قتل مى رساند.[53] عده اى از صحابه و تابعين به دستور معاويه به شهادت رسيدند.
در سال 53 هجرى معاويه حجر بن عدى و اصحابش را به قتل رساند و او اولين كسى بود كه به همراه اصحابش به شيوه قتل صبر در اسلام كشته شد.[54]
عمروبن حمق خزاعى ، صحابى عظيم را كه امام حسين (عليه السّلام )او را سيد الشهدا ناميد، بعد از آنكه معاويه او را امان داد، به قتل رساند.[55] مالك اشتر، يكى از اشراف و بزرگان عرب و يكى از فرماندهان جنگ هاى امام على (عليه السّلام )بود. معاويه او را در مسير مصر به وسيله سمّ، به دست يكى از غلامانش به قتل رسانيد.[56] رشيد هجرى، از شاگردان امام على (عليه السّلام )و خواص وى بود، زياد دستور داد كه از على (عليه السّلام )برائت جسته و او را لعنت كند، او امتناع ورزيد. از اين رو دو دست و دو پا و زبان او را بريده و به دار آويخت.[57]
جويريه بن مهر عبدى؛ را به جرم داشتن ولايت على (عليه السّلام )دستگيرنموده و بعد از جدا كردن دو دست و دو پاى او، بر شاخه درخت خرما به دار آويخت.
شيعه در عصر امام حسين ـ عليه السّلام ـ
ابن ابى الحديد مى گويد: « وضع تا وقتى كه حسن بن على، از دار دنيا رحلت نمود: اين چنين بود. در اين هنگام مصيبت و فتنه بر شيعيان بيشتر شد، كار به جائى رسيد كه شيعيان در بين مردم از جان خويش ترس داشتند و يا از شهر خود فرار كرده و به طور پنهانى زندگى مى كردند.[58]
امام محمد باقر (عليه السّلام )مى فرمايد: « بيشتر مصيبت براى ما و شيعيان، بعد از رحلت امام حسن (عليه السّلام )بود كه در آن زمان در هر شهر ، شيعيان ما را مى كشتند و دستها و پاهاى آنها را به اين گمان كه شيعه هستند از بدن جدا مى كردند. هر كسى كه متّهم به دوستى و ارتباط با ما مى شد، او را زندانى نموده و يا اموالش را غارت مى كردند يا خانه اش را خراب مى نمودند و اين مصيبت و بلا هم چنان شدت يافت تا زمان عبيد الله ابن زياد»[59]
سال شصت هجرى قمرى، معاويه هلاك شد و پسرش يزيد، طبق بيعتى كه پدرش از مردم براى وى گرفته بود، زمام حكومت اسلامى را در دست گرفت . به شهادت تاريخ، يزيد، هيچ گونه شخصيت دينى نداشت . حتى در زمان حيات پدرش، جوانى بود كه به اصول و قوانين اسلام، اعتنا نمى كرد و جز عيّاشى و بى بند و بارى و شهوترانى، كارى نمى دانست.
در سه سال حكومت خود فجايعى را به راه انداخت كه در تاريخ ظهور اسلام، با آن همه فتنه ها كه انجام گرفته ، بى سابقه بود.
سال او، حضرت حسين بن على (عليه السّلام) را كه سبط پيامبر اكرم ـ صل الله عليه و آله ـ بود، با فرزندان و خويشان و ياران و شيعيانش، با فجيع ترين وضع، به شهادت رساند و زنان و كودكان و اهل بيت پيامبر را به همراه سرهاى بريده شهداء، در شهر ها گرداند.[60]
سال دوم مدينه را قتل عام كرد و جان و مال و آبروى مردم آن ديار را تا سه روز براى لشكريانش مباح نمود.[61]
و در سال سوم كعبه مقدسه را خراب كرد و آن را به آتش كشيد.[62]
شيعه در عصر امام سجاد (عليه السّلام)
بعد از هلاكت « يزيد بن معويه » و سست شدن پايه هاى حكومت امويان، شيعيان در كوفه به دنبال « فرمانده اى » براى خود بودند، تا جماعت متفرق آنان را جمع نمايد و عقده به جامانده از شهادت حسين (عليه السّلام) را شفا بخشد.
بعد از مدتى، « مختار » برعليه « بنى اميه » قيام نمود، شيعيان به دور او جمع شدند او لشكرى رابه فرماندهى « ابراهيم بن مالك اشتر » به سوى لشكر شام روانه ساخت و آن لشكر را شكست داد و فرمانه اش « ابن زياد » را به قتل رسانيد؛ اين امر آرزوى اهل بيت (عليه السّلام) شيعيان بود.
بعد از شكست لشكريان شام، « مختار » و شيعيان ، قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه در « عقد الفريد »، مختار شيعيان را دستور داد تا در كوچه هاى كوفه، شبانه بگردند و ندا دهند: « يا لثارات الحسين ».[63]
ابو الفداء، در مورد حوادث سال 66 هجرى ، مى نويسد: « در اين سال، مختار در كوفه به طلب خون « حسين (عليه السّلام) » قيام نمود، جماعت زياد دور او جمع شدند، او بر كوفه تسلط پيدا كرد و مردم نيز با او بر كتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهل بيت (عليه السّلام) بيعت نمودند.
خانم « دكتر ليثى » مى نويسد:
« شهادت امام حسين (عليه السّلام) در كربلا، واقعه تاريخى بزرگى بود كه منجر به تبلور جماعت شيعه و ظهور او به عنوان يك فرقه متميّز، كه داراى مبادى سياسى و رنگ دينى است، گرديد … واقعه كربلا، در رشد و نموّ روح شيعه و زياد شدن آنها ، تأثير مهمى گذاشت. جماعت شيعه بعد از شهادت امام حسين (عليه السّلام) به مانند جماعت منظم با رويه سياسى متين ، در جامعه ظهور پيدا نمود.»[64]
از طرفى « عبد الله بن زيبير» در مكه قيام كرده و نُه سال رياست كرد. امويان، در اين نُه سال، با وى درگير بودند. شيعيان در اين موقعيت مناسب ، خدمت حضرت امام سجّاد (عليه السّلام) مى رسيدند و فرصتى براى بيان مظلوميت سيد الشهدا، در ميان مردم، پديد آمد.
بنى مروان، با پيروزى بر « آل زبير » حكومت شبه جزيره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ « عبد الملك مروان » بر بلاد اسلامى و محكم شدن پايه هاى حكومتى او، به فكر مقابله با اهل بيت (عليه السّلام) و شيعيان افتاد. امام شيعيان در آن زمان، امام زين العابدين (عليه السّلام) بود.
عبد الملك، براى اين كه از مقام آن حضرت بكاهد، او را از ميدنه به شام آورد، ولى بعد از ظهور فضائل و معارف از آن حضرت، محبت امام، در ميان مردم بيشتر گرديد.
مركز تجمع شيعيان در آن زمان، كوفه بود. عبد الملك به قصد ريشه كن كردن تشيع از كوفه، شخصى را به نام « حجاج » به آن ايالت فرستاد.
امام باقر (عليه السّلام) مى فرمايد: « حجاج سر كار آمد و تا توانست ، شيعيان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتى آنان را دستگير نمود. كار به جائى رسيد كه اگر كسى به او زنديق يا كافر مى گفتند بهتر بود از اين كه او را شيعه على (عليه السّلام) بگويند.»[65]
ابن ابى الحديد، از « مدائنى » نقل مى كند : « هنگامى كه « عبد الملك بن مروان » به ولايت رسيد، بر شيعه بسيار سخت گرفت و « حجاج بن يوسف » را بر آنان گماشت. مردم به بغض على (عليه السّلام) و موالات دشمنان آن حضرت به او تقرب جستند و هر چه را توانستند در فضل دشمنان عليّ، روايت جعل كردند و در لعن بر على، كوتاهى ننمودند.»[66]
ابن سعد ، در « طبقات »، از « منهال » نقل مى كند: « من بر على بن حسين، وارد شدم و به آن حضرت عرض كردم: چگونه صبح كرديد؟ خدا امر تو را اصلاح كند؟ حضرت فرمود: من پير مردى مثل تو در اين شهر نمى بينم، نمى دانى كه چگونه صبح كرديم؟ اگر نمى دانى، من تو را با خبر نمايم؛ ما در ميان قوم خود به مانند بنى اسرائيل در ميان آل فرعون ( !! ) صبح نموديم، كه فرزندان آنان را ذبح كرده و زنان آنان را به كنيزى مى بردند. كار ما به جايى رسيده كه شيخ و سيد ما را بر بالاى منابر، لعن و دشنام مى دهند و با اين عمل به سوى دشمنان ما تقرب پيدا مى كنند …»[67]
قنبر، غلام امام على (عليه السّلام)، از جمله كسانى است كه به دست حجاج، به شهادت رسيد. حجاج، به بعضى از نزديكان خود مى گويد: « دوست دارم به يكى از اصحاب ابى تراب ( على (عليه السّلام) ) دست پيدا كنم . به او گفتند: ما از قنبر كسى را به على (عليه السّلام) نزديكتر نمى دانيم. حجاج، كسى را به دنبال او فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت، تو قنبري؟ گفت: آرى ! حجاج گفت: از دين على تبرّى بجو! قنبر گفت آيا تو مى توانى مرا به افضل از دين على راهنمايى كني؟ حجاج گفت: من تو را خواهم كشت. كدام قتلى براى تو محبوب تر است، آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت، مرا امير المؤمنين خبر داده است كه بدون حق ذبح خواهم شد. حجاج نيز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمايند.»[68]
كميل بن زياد، از شيعيان و خواص على (عليه السّلام) مى باشد، حجاج در زمان ولايتش در كوفه او را طلب كرد. لكن كميل فرار نمود و در مكانى مخفى گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. كميل، با مشاهده اين وضع، با خود گفت: « من پيرمردى هستم كه عمرم به سر آمده است، سزاوار نيست كه من سبب محروميت قومم گردم. » لذا خود را تسليم حجاج نمود، حجاج، با مشاهده كميل گفت: « من از مدتها منتظر تو بودم» كميل در جواب فرمود: خشنود مباش، زير ااز عمر من چيز باقى نمانده است، هر كارى مى خواهى انجام بده، بازگشت انسان به سوى خداست و بعد از قتل من نيز حسابى هست. امير المؤمنين مرا خبر داده كه تو قاتل منى.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در اين هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.»[69]
از ديگر شيعيان سعيد بن جبير است. او مردى معروف به تشيع و زهد وعبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگير كردند، و بعد از مشاجرات زياد بين اين دو حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا كنند.[70]
در چنين شرائطى، كه تصور نابودى اهل بيت (عليه السّلام) مى رفت، امام سجاد (عليه السّلام) فعاليت را شروع نمود و در اين راه، موفقيت زيادى كسب كرد.[71]
امام سجاد (عليه السّلام) توانست به شيعه، حياتى تازه بخشد. و زمينه رابراى فعاليتهاى امام باقر (عليه السّلام) و امام صادق (عليه السّلام) فراهم آورد. به گاهى تاريخ ، امام سجاد (عليه السّلام) در طول سى و چهار سال فعاليت، شيعه از دشوار ترين بحرانهاى حيات خويش عبور داد؛ بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبد الملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامى، جهت گيرى روشنى براى كوبيدن شيعيان بود…، حجاج كسى بود كه شنيدن لفظ كافر، براى او از شنيدن لفظ شيعه، آرامش بيشترى داشت.[72]
روش فقهى حضرت سجاد (عليه السّلام) نقل احاديث پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ از طريق على (عليه السّلام) بود كه شيعيان تنها آن احاديث را درست مى دانستند. بدين صورت شيعه اولين قدمهاى فقهى خود را در مخالفت با انحرافات موجود براشت.
شهر مدينه با توجه به كجروى هايى كه از آغاز اسلام در آن انجام شده بود عليه شيعه، تحريك گرديده بود. بنابر اين، جاى ممناسب براى رشد شيعه به شمار نمى رفت.
امام سجاد (عليه السّلام) مى فرمود: « دوستداران واقعى ما در مكه و مدينه به بيست نفر نمى رسد.»[73] در عراق، افراد بيشترى به اهل بيت (عليه السّلام) علاقه مند بودند.
شيعه در عصر « امام محمد باقر (عليه السّلام) »
دوران امامت امام باقر (عليه السّلام) مصادف با ادامه فشار هاى خلفاى بنى اميه و حكّام آنها بر شيعيان عراق بود. عراق مركز اصلى شيعه محسوب مى گرديد.
شيعيان هر ساله در مراسم حج، با امام تماس داشتند. اين تماس ها معمولاً يا در مكه و يا در بازگشت و عبور از ميدنه، صورت مى گرفت. با توجه به برخى اخبار، مردم عراق از رفتن نزد امام باقر (عليه السّلام) در ميدنه، نهى شده بودند.[74]
مشكل «غُلات» در اين دوران، يكى از مشكلات براى شيعيان بود. شمار اين گروه رو به فزونى بود. وقتى كه امام (عليه السّلام) آنها را از خود طرد كرد، اصحاب آن حضرت نيز « غُلات » را از جمع خود بيرون راند. « مغيره بن سعيد » و « بيان بن سمعان »، كه هر دو از معروفترين شخصيت هاى غاليان و از رهبران آنها بودند، توسط اصحاب امام باقر (عليه السّلام) تكفير شدند.
تأكيد امام باقر (عليه السّلام) به عمل گرايى شيعيان، به طور غير مستقيم، در مقابل تمام فرقه هايى كه به عمل صالح اعتنايى نداشتند، صورت مى گرفت.
بسيارى از شيعيان عراق در اثر فشار و اختناق موجود، انتظار داشتند كه امام (عليه السّلام) به عراق آمده و دست به شمشير ببرد.
ولى امام باقر (عليه السّلام) مأمور به تقيه بود. لذا، برخى از آنها نسبت به امامت آن حضرت دچار ترديد گشتند. آگاهى كافى درباره امامت به آنها نمى رسيد و به همين جهت گروهى به « زيد » برادر امام گرويدند و انشعابى را بوجود آوردند. هر چند زيد هفت سال زودتر از برادرش ، در كوفه وفات يافت. اما در همين دوره و پس از آ” ريشه هاى گرايش به زيد در ميان شمار زيادى از شيعيان رشد كرد.
مخالفت با مصالح « امويان » موجب اختلافات كمترى در ميان شيعيان مى گشت. اما به موازات فروكش كردن فشار هاى سياسى برآنان، مسئله « غُلات » به تدريج دامنه بيشترى گرفت؛ به طورى كه مسأله مهم در زمان امام صادق (عليه السّلام) مسأله « غُلات » محسوب مى گرديد. فشار امويها، جز در دو سال حكومت « عمر بن عبد العزيز »، (از سال 99 تا 110) در تمام دوران حكومت آنان به شدت ادامه داشت.
شيعه در عصر « امام جعفر صادق (عليه السّلام) »
در اين دوره، به علت ضفع امويان و درگيرى هاى آنان، امام (عليه السّلام) و شاگردانش فرصت بيشترى براى نشر مكتب اصيل اسلامى يافتند. اين موقعيت، تا اوائل خلافت منصور و دومين خليفه عباسى نيز ادامه داشت.
عباسيان، خود را « خونخواه » آل ابى طالب مى دانستند. و مردم را به خوشنودى آل محمد (عليه السّلام) دعوت مى كردند؛ بنابر اين نمى توانستند در آغاز با اهل بيت پيامبر (عليه السّلام) مخالفت نمايند.
در سال 140 هجرى، منصور بر مخالفان خود پيروز گشت و خطر نفوذ رهبرى مذهبى شيعيان اهل بيت (عليه السّلام) را بيشتر احساس كرد و به سراغ آنان رفت . ابتدا از « بنى الحسن » آغاز نموده؛ « عبد الله بن حسن » و فرزندانش را دستگير ساخت و به زندان افكند و سپس دستور قتل همه آنان را داد. سپس به محدود ساختن حوزه درس « جعفر بن محمد (عليه السّلام) » در مدينه تهديد و محاصره امام (عليه السّلام) و شيعيانش پرداخت. زيرا از توجه مردم و تشكّل شيعيان به شدّت هراسناك بود، و موقعيّت خود را در خطر مى ديد، و پس از بارها تهديد و فراخوانى سر انجام، امام را در مدينه مسموم كرد.
شيعه در عصر امام موسى كاظم (عليه السّلام)
امام كاظم (عليه السّلام) در سال 148، بعد از شهادت پدرش، رهبرى شيعيان را بر عهده گرفت. اختلافى كه بين شيعيان بوجود مى آمد، غالباً ناشى از تعيين امام بعدى بود. گاه بنابر دلايل سياسى ( وحشت از حاكميت عباسيان ) امام (عليه السّلام) براى بسيارى از شيعيان خود ناشناخته مى ماند.
شدت اختناق « منصور » درباره « علويان » بويژه امام صادق (عليه السّلام) كه عظمتى فراوان در ميان جامعه كسب كرده بود، موجب سردرگمى ميان برخى از شيعيان نسبت به رهبرى آينده شده بود.
بعضى از فزندان امام صادق (عليه السّلام) دائيه رهبرى داشتند و اين موجب پراكندگى شيعيان مى شد. مشكل ديگر آنان دور بودن از شهر ها و محل سكونت بود … با توجه به دلايل فوق ، بعد از امام صادق (عليه السّلام) نيز انشعاباتى رخ داد.
اسماعيل بن جعفر بن محمد، فرزند بزرگتر امام صادق (عليه السّلام) بود. بسيارى از شيعيان وى را رهبر آينده مى دانستند . وى در حيات پدر، فوت كرد. به طورى كه در روايت آمده است امام صادق (عليه السّلام) اصرار داشتند تا شيعيان با ديدن جنازه او به مرگش يقين كنند. با اين وجود، عدّه اى بعد از آن حضرت، با داعيه « مهدويت اسماعيل » و بهانه هاى ديگر ، فرقه اى به نام « اسماعيليه » در شيعه بوجود آوردند.
شيعيان راستين كسانى بودند كه مدعى امامت را با طرح سؤالات خاصى، ارزيابى مى كردند و آنگاه كه در امامت وى به يقين مى رسيدند، او را به وصايت مى پذيرفتند.
هشام بن سالم مى گويد:
« همراه مؤمن الطاق در مدينه بودم، مشاهده كرديم كه عده اى در خانه عبد الله بن جعفر بن محمد گرد آمده و مسائلى را از او درباره زكات مى پرسند. ما نيز سؤالاتى درباره زكات از وى پرسيديم، ليكن وى جواب صحيحى به ما نداد. آنگاه بيرون آمديم و نمى دانستيم كه از فرقه هاى مرجئه، قدريه، زيديه، معتزله و خوارج چه گروهى را بپذيريم. در اين حال ، شيخى را ديديم كه او را نمى شناختيم. فكر كرديم جاسوسى از جاسوسان منصور است ولى بر خلاف اين احتمال او ما را به خانه ابوالحسن موسى بن جعفر برد. هنوز آنجا بوديم كه فضيل و ابوبصير، وارد شده و پرسشهايى نمودند و بر امامت وى يقين حاصل نمودند. آن گاه مردم از هر سو، دسته دسته مى آمدند، به جز گروه عمار ساباطى و شمار اندكى كه عبد الله بن جعفر را قبول داشتند.»[75]
هشام بن سالم، عبد الله بن ابى يعفور ، عمر بن يزيد بيّاع السابرى ، محمد بن نعمان، مؤمن طاق، عبيد بن زراره، جميل بن دراج، ابان بن تغلب و هشام بن حكم كه از بزرگان شيعه و اهل علم به شمار مى آمدند امات موسى بن جعفر را پذيرفتند.
تنها كسانى كه به امامت آن حضرت نگرويدند «عبد الله بكير» و «عمار بن موسى ساباطى » بودند.[76]
عصر امام كاظم (عليه السّلام) دوران بسيار سختى براى شيعيان بود. از مهمترين قيامهايى كه در اين دوران بر عليه خلفاى عباسى صورت گرفت، قيام « حسين بن على، شهيد فَخ » در زمان حكومت هادى عباسى و جنبش « يحيى و ادريس» ، « فرزندان عبد الله » در زمان هارون بود.
امامن شيعه به لزوم رعايت « تقيه » پافشارى مى كردند و مى كوشيدند و شيعيان را به طور پنهانى اداره نمايند. اين وضعيت موجب گرديد، تاريخ نتواند از حركات سياسى آنها ارزشيابى دقيقى به عمل آورد. رهبرى اين حركت و ظرافتى كه در هدايت آن به كار بدره شد، عامل مهم استوارى شيعه در تاريخ گرديد.
شيعه در عصر امام رضا (عليه السّلام)
مأمون عباسى با طرح « ولايتعهدى » امام رضا (عليه السّلام) ظاهراً توانست بر مشكلات پيروز گردد و شيعيان و علويان را راضى نگاه دارد.
شايد اولين مرحله نفوذ شيعه در دستگاه عباسى، ماجراى ولايتعهدى امام رضا (عليه السّلام) باشد. هر چند قبلاً «على بن يقطين» به دستور امام كاظم (عليه السّلام) براى كمك به شيعيان ، در دستگاه عباسى باقى ماند.[77]
در اين دوران تشيع در ظاهر رنگ سياسى به خود گرفت. و مأمون اظهار تشيع نمود.
در نقلى آمده است: « مأمون پس از آمدن به عراق، سعى كرد امور مملكتى را به كسانى كه عقايد شيعى داشتند بسپارد و بعد از آن كه راضى شد تا از عامه نيز كسانى را به مقامى بگمارد، تصميم گرفت تا در كنار هر نفر از عامه، يك نفر شيعى نصب كند.[78]»
بعد از مأمون، «معتصم عباسى» و «متوكل» اين شيوه را دگرگون ساختند و به دفاع از « اهل حديث » كه به شدت با «معتزله» و «شيعه» مخالف بودند، پرداختند. متوكل در دشمنى با علويان و شيعيان تا جايى پيش رفت كه دستور خرابى قبر امام حسين (عليه السّلام) را صادر كرد و فرمان داد تا زمينهاى گردا گرد آن را شخم زده و كشت كنند.[79]
لكن اين حركت ضدّ شيعى دوام نياورد و پس از روى كار آمدن « مقتدر عباسى » زمينه رشد شيعه در بغداد و نقاط ديگر فراهم شد. در اين دوره بسيارى از شيعيان بر جسته، داراى مشاغل حكومتى و ادارى بوده اند.
شيخ طوسى نقل مى كند: حكم بن عليا گفت: من فرمانرواييِ بحرين را داشتم و در آنجا به مال زيادى دست يافتم كه مقدارى را انفاق كرده و با مقدار ديگر آن، زمين و … خريدم. پس از آن مدتى خمس آن را نزد امام جواد (عليه السّلام) آوردم …[80]
حسين بن عبداله نيشابورى ، از شيعيان امام جواد (عليه السّلام) ، مدتى حكومت سيستان را بر عهده داشت.[81]
جريان مشاركت شيعيان امامى، در دستگاه حكومتى، در دوران آخرين امامان ـ عليهم السّلام ـ رو به گسترش نهاد در دوران امام يازدهم (عليه السّلام) و پس از آن در « غيبت صغرى » شمار فراوانى از شيعيان در دستگاه عباسى، شغلهاى مهمى به دست آوردند.
آن چه قابل تأمل است، عدم مشروع بودن خلافت عباسيان و تا سر حدّ وزارت رفتن شيعيان، بود.
شيعه در عصر امام جواد (عليه السلام)
در سال 203 هجرى امام رضا (عليه السّلام) به شهادت رسيد. تنها فرزند وى امام جواد (عليه السّلام) بيش ازهشت سال نداشت، شيعيان از اين جهت در نگرانى و اضطراب به سر مى بردند. به نوشته مورخان، در اين دوران شيعيان به حيرت افتاده و دچار اختلاف گشتند.[82] به همين جهت گروهى از آنان در منزل « عبد الرحمن بن حجّاج » گرد آمدند و ضجّه و ناله سر دادند.[83]
براى شيعيان مسلم بود كه امام رضا (عليه السّلام) فرزند خود جواد (عليه السّلام) را براى جانشين برگزيده است. ولى خردسالى آن حضرت موجب كاوش بيشتر مردم براى اطمينان خاطر، گرديد.
اضطراب خاطر موجود، سبب شد تا برخى از آنها به دنبال « عبد الله بن موسى »، برادر امام رضا (عليه السّلام) ، را بروند ولى از آنجا كه حاضر نبودند بدون دليل ، امامت كسى را بپذيرند، جمعى از آنها ، پيش وى سؤالاتى را مطرح كردند و هنگامى كه او را از جواب دادن ناتوان ديدند، وى را ترك كردند.[84] و شمار ديگرى نيز به واقفى ها كه بر امام كاظم (عليه السّلام) توقّف كرده بودند پيوستند، زيرا طبق نظر نوبختى، آنان بلوغ را يكى زا شرائط امامت مى دانستند.[85]
با اين وجود، بيشتر شيعيان به امامت امام جواد (عليه السّلام) گردن نهادند.
در ميان آنان كسانى ، كميِ سن امام را به خود امام جواد (عليه السّلام) نيز، گوشنزد كردند. آن حضرت در جواب به جانشينى « سليمان (عليه السّلام) » از «داود (عليه السّلام) » اشاره كرد و فرمود: «حضرت سليمان هنگامى كه هنوز كودكى بيش نبود، گوسفندان را به چرا مى برد حضرت داود او را جانشين خود كرد، در حالى كه علماى بنى اسرائيل، عمل او را انكار مى كردند.»[86]
شيعيان « امامى » امامت را از جانب خدا مى دانستند، و به همين جهت كمى سن امام نمى توانست خللى در عقيده آنان ايجاد كند.
شيعيان براى اثبات امامت، سؤالاتى را مطرح مى نمودند و موقعى كه احساس مى كردند كه مدعى امامت از عهده پاسخ گويى بر مى آيد،(با وجود نص به امامتشان) وى را به عنوان امام معصوم مى شناختند.
شيعيان امامى در سراسر نقاط ، به ويژه در عراق، مدائن و ايران و … به سر مى بردند.[87] شيعيان علاوه بر ارتباط با امام از طريق وكلاى آن حضرت ، در مراسم حج نيز با امام ديدار مى كردند.
بنا به روايتى عده اى از شيعيان امام جواد (عليه السّلام) در مصر مى زيسته اند. در اين روايت، «على بن اسباط » مى گويد: «قامت امام را به دقت مى نگريستم تا آن حضرت را براى اصحابمان در مصر بتوانم توصيف كنم.»[88]
در روايت ديگرى آمده است: «يكى نفر از شيعيان خراسان خدمت امام جواد (عليه السّلام) مشرف شد.»[89]
در روايت ديگرى از « حب بن عثمان همدانى » حاكى از آن است كه عده اى از شيعيان « رى » به محضر ايشان شرفياب شدند.[90] و اين دلالت دارد بر اين كه شيعه در رى فراوان بوده است.[91]
قم، يكى از مراكز تشيع در دوران امام جواد (عليه السّلام) بود كه شيعيان آن ارتباط نزديكى با امام (عليه السّلام) داشتند.
احمد بن محمد بن عيسى، كه از وى به عنوان « شيخ القميّين » ياد شده است، از اصحاب امام رضا (عليه السّلام) و امام جواد (عليه السّلام) بوده است و تأليفات زيادى در فقه و حديث، از خود به جاى گذاشته و حتى محضر امام حسن عسكرى (عليه السّلام) را درك كرده است.[92]
صالح بن محمد بن سهل ، يكى ديگر از اصحاب امام جواد (عليه السّلام) در قم بود كه رسيدگى به امور موقوفات حضرت را در آن شهر عهده دار بود.[93]
به دليل ارتباط امام رضا (عليه السّلام) و سفر ايشان به خراسان، شبكه وكلاى ايشان و روابط بين مردم و امامان، رو به گسترش نهاد.
شيعه در دروان امام هادى (عليه السّلام)
در اين قرن، بيشتر شيعيان از كوفه بودند، لقب « كوفى » كه به برخى افراد نسبت داده شده است، بهترين گواه اين مطلب است.
از دوران امام باقر و امام صادق ـ عليها السّلام – به بعد، لقب « قمى » در آخر اسم شمارى از اصحاب ائمه به چشم مى خورد. اينها اشعرى هاى عرب تبارى بودند كه در قم مى زيستند.[94] در زمان امام هادى (عليه السّلام) قم مهمترين مركز تجمّع شيعيان ايران بود و روابط محكمى ميان شيعيان اين شهر و ائمه طاهرين ـ عليهم السّلام ـ وجود داشت.
دو شهر «آبه » يا «ساوه » و «كاشان » تحت تأثير تعليمات شيعى قرار داشتند و از بينش شيعى مردم قم پيروى مى كردند. در پاره اى از روايات « محمد بن على كاشانى » نام برده شده كه از امام هادى (عليه السّلام) سؤال كرده است.[65]
مردم قم رابطه مالى نيز با امام هادى داشتند، در اين زمينه، از « محمد بن داود قمى » و «محمد طلحى » ياد شده است كه از قم و شهر هاى اطراف آن، اموال و اخبار درباره وضعيت آن سامان را، به امام (عليه السّلام) مى رسانيدند.[96]
مردم شيعه ديگر شهر هاى ايران نيز با امامان رابطه داشتند، اين در حالى بود كه بيشتر شهر هاى ايران به دليل نفوذ قهر آميز «امويان» و «عباسيان» گرايش هاى «سنّى» داشتند.
« ديلم » از اواخر قرن دوم هجرى، شيعيان زيادى را در آغوش خود داشت. علاوه بر آن ، عده اى از مهاجران « ديلمى »، در عراق نيز به مذهب تشيع گرويده بودند.
در روايتى كه حاوى نامه اى از امام هادى (عليه السّلام) به وكيل خود در همدان است، اين چنين آمده است: «سفارش شما را به دوستداران خود در همدان كرده ام.»[97]
شيعه، در عصر امام حسن عسگرى (عليه السّلام)
وقتى كه امام رضا (عليه السّلام) به خراسان آمد سادات علوى، به دلايل گوناگونى به نقاط مختلف كشور پهناور اسلامى مهاجرت كردند. اين مهاجرت از زمانى كه فشار و اختناق براى مقابله با علويان و شيعيان، در عراق، شدت گرفت، رو به گسترش نهاد.
شيعيان ناچار شدند به مناطق امن ترى كوچ نمايند. سرزمين عرب، به علت تسلّط روحيات و طرز تفكّر « اموى »، نمى توانست جاى مناسبى براى آنان باشد. اما در شرق، به ويژه در ايران زمينه هاى مناسبى براى اين هدف وجود داشت. به اين جهت بسيارى از شيعيان به اين سرزمين سرازير شدند و در شهر هايى دور دست و جداى از هم به زندگى پرداختند.
شيعيان نياز مبرمى به ارتباط با يكدگر داشتند؛ به اين دليل كه امام حاضر داشتند. و نيازمند حل پرسشهاى دينى و يافتن راه حلى براى مسائل سياسى و اجتماعى بودند. براى رسيدن به اين هدف، ازروشهاى مختلف ارتباط، از قبيل اعزام افراد خاصى نزد امام (عليه السّلام) و تماس با آن حضرت، در ايام حج و در مدينه و نيز مكاتبه ، استفاده مى كردند.
نيشابور شيعيان فراوانى را در خود جاى داده بود كه ارتباط خوبى با امام (عليه السّلام) داشتند. اصولاً شرق ايران جزو مناطقى است كه در قرنهاى سوم و چهارم ، نام شمارى از اصحاب و علماى مشهور، در تاريخ آن به چشم مى خورد. يكى ازاين شخصيتها «فضل بن شاذان » است، كه مقام ارجمندى در ميان صحابه ائمه و علماى شيعه داشته است. غير از نيشابور، «بيهق » و «سمرقند » و « طوس » از محل هاى تجمّع شيعيان به شمار مى رفت.
يكى از راه هاى ارتباط مردم با امام و بالعكس، « وكيل » بود. افرادى كه سابقه علمى درخشان و ارتباط استوار با امامان قبلى يا خود آن حضرت داشتند، و مى توانستند از نظر حديث پشتوانه اى براى شيعيان به شمار آيند، به عنوان « وكيل » انتخاب مى شدند.
ايجاد رابطه به شيوه مذكور، موجب احياى شيعيان و عدم هضم آنان در جامعه « تسنّن » گشت.
آموزه هاى شيعى در قالب «كلام » و «حديث » به تمامى جوامع كوچك و پراكنده و دور از قبيل «سمرقند » و «كشّ » فرستاده مى شد. با وجود دور بودن اين مراكز ، بسيارى از علماى شيعه از اين مناطق برخاسته اند. فرستادگان و نامه هاى پربار و به موقع ائمه، اشكالات ناشى از دورى راه را برطرف مى ساخت.
يكى از راه هاى ارتباطى ديگر، فرستادن افرادى از طرف شيعيان به محضر آن حضرت بوده است.
از «جعفر بن شريف جرجانى » نقل شده است: نقل شده است: «به زيارت خانه خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام عسكرى (عليه السّلام) رسيدم، خواستم اموالى را كه دوستان به وسيله من فرستاده بودند، به آن حضرت بدهم. پيش از آن كه بپرسم به چه كسى بدهم، آن حضرت (عليه السّلام) فرمود: آنچه را همراه آورده اى به مبارك خادم من بسپار ».[98] قم اصلى ترين شهرى بود كه انبوهى از شيعيان را در خود جاى داد و از زمان امام صادق (عليه السّلام)، به طور مرتب و منظم با امام معصوم (عليه السّلام) رابطه داشته است.
«احمد بن اسحاق بن عبد الله اشعرى » از جمله شخصيتهاى قمى بود كه با امام حسن عسكرى (عليه السّلام) ارتباط داشت. امام حسن عسكرى (عليه السّلام) وى را فردى مورد اعماد معرفى مى كرد.
سيستم «وكالت » در زمينه ايجاد پيوند بين امام و شيعيان ، بويژه در اخذ وجوهات شرعى براى ساماندهى امور شيعيان نقش خود را ايفا مى كرد.
در «سامرا»، «بغداد » و «مدائن »، شيعيان آمار قابل توجهى را تشكيل مى دادند.
شايد «سلمان فارسى» اولين كسى بود كه سنگ بناى تشيع را در «مدائن» نهاد و«حذيف بن يمان » بر اين اساس بنائى استوار بر افراشت.
كوفه نيز در اين زمان و قبل و بعد آن خالى از شيعه نبوده است. كوفه يكى از بزرگترين شهر هاى شيعه نشين به شمار مى رفت.
شيعه، در عصر «امام مهدى _ عجل الله تعالى فرجه الشريف _»
برخى از شيعيان قم، (بى خبر ازرحلت امام عسگرى (عليه السّلام)) براى پرداخت وجوه خويش به سامرا، رفتند. كسانى آنها را به پيش « جعفر » بردند. قمى ها، نخست در پى امتحان « جعفر » برآمدند، بدين منظور از وى پرسيدند: آيا از مبلغى كه آورديم اطلاع داري؟ جعفر گفت: تنها خدا از غيب اطلاع دارد. در نتيجه قمى ها از پرداخت پول به وى خود دارى نمودند. در آن هنگام شخصى آنها را به خانه اى هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصى كه درست گفته بود، تحويل دادند.
جعفر اين موضوع را به « معتمد » گزارش داد و به دستور او، خانه امام و حتى خانه هاى همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد …[99]
حساسيت شديد دستگاه خلافت و تحريكات جعفر براى كنترل امام دوازدهم بود و علاوه بر آن در صورت عدم دسترسى به آن حضرت ، دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكرى (عليه السّلام) فرزند نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براى اين بود تا به ادعاى خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمى سازند.[100]
بر اساس طرح پيش بينى شده، مسأله ولادت آن حضرت، از چشم مردم و حتى بيشتر شيعيان به دور ماند.
برخى از شيعيان مورد اعتماد و عده اى وكلاى امام حسن عسكرى (عليه السّلام) و كسانى كه در خانه امام (عليه السّلام) مشغول خدمت بودند، از ولادت حضرت باخبر شدند.
شيخ مفيد از تعدادى اصحاب و خادمان و ياران نزديك امام عسكرى (عليه السّلام) روايت كرده است كه آنان موفق به ديدار امام زمان (عليه السّلام) شده اند.
محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، حكيمه خاتون (دختر امام جواد (عليه السّلام)، ابو على بن مطهر، عمر و اهوازى و ابونصر طريف (خدمتگزار امام) از آن جمله بودند.[101] به اين ترتيب امام حسن عسكرى (عليه السّلام) فرزند خود را به برخى نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفى نمود.
شيخ كلينى، از «ضوء بن عِجلى » روايت كرده است كه مردى ايرانى از اهالى فارس، به او گفته بود: «به منظور خدمت براى امام عسكرى (عليه السّلام) به سامراء رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. روزى حضرت عسكرى (عليه السّلام) فرزند خود را به من نشان داد و فرمود:
«هذا صاحبكم» وى اظهار مى كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام، آن كودك را نديده است. او مى افزايد:
«در زمانى كه وى آن حضرت را ديد حدود دو سال سن داشته است.»[102]
شايد پر اهميت ترين ديدار اصحاب و شيعيان امام عسكرى (عليه السّلام) با حضرت بقيه الله، زمانى بود كه « محمد بن عثمان عمروى » از وكلاى خاص امام زمان _ عجل الله تعالى فرجه الشريف _، همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود:
« هذا امامكم من بعدى و خليفتى عليكم أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى أديانكم لتهلكوا، أما إنكم لا ترونه بعد يومكم هذا؛ اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شما است. از او فرمان ببريد و پس از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.»
در ادامه اين روايت آمده است: چند روز پس از آن، امام عسكرى (عليه السّلام) رحلت كرد.[103]
بعد از رحلت امام عسكرى (عليه السّلام) احتمال ايجاد فرقه هاى انشعابى و افكار ناروا، فراوان بود زيرا تولد و نگه دارى و وصايت امام زمان (عليه السّلام) به طور كاملاً محرمانه انجام شده بود و دوران غيبت نيزآغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجت، ميراث عظيم احاديث موجود، درباره اصل مهدويت و پاره اى از لوازم آن و در بخش ديگر، استقرار سيستم ارتباطى قوى و حضور برخى از عناصر سرشناس شيعه، در ميان اصحاب امام عسكرى (عليه السّلام) و شيعيان آن حضرت بود.
پى نوشتها:[1] . ابى حاتم رازى، حاضر العالم اسلامى، ج1، ص 188.[2] . تاريخ ابن خلدون، ج3، ص 364.[3] . خطط الشام، ج5، ص 251.[4] . النظم الاسلاميه، ص 96.[5] . روح التشيع، ص 20.[6] . احتجاج، ج1، ص 155.[7] . الغدير، ج2، ص 34 .[8] . السلافه فى امر الخلافه، شيخ مراغى.[9] . همان.[10] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج2، ص 658.[11] . مسند احمد، ج1، ص 55؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 466؛ تاريخ ابن اثير، ج2، ص 124 و … .[12] . اسد الغابه، ابن اثير، ج1، ص 53.

[13] . اسد الغابه، ج1، ص 656.[14] . الفصول المهمه، ص 180 .[15] . حليه الاولياء، ج1، ص 252.[16] . همان، ج1، ص 254.[17] . تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 156.[18] . تاريخ يعقوبى ، ج2، ص 103.[19] . همان، ج2، ص 114.[20] . سنن ابن ماجه، ج2، ص 127.[21] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 171.[22] . انساب الاشراف، ج2، ص 183.[23] . انساب الشراف، ج1، ص 591.[24] . شرح ابن ابى الحديد، ج6، ص 5 .[25] . الدرجات ارفيعه، ص 325.[26] . همان، ص 403.[27] . اسدالغابه، ترجمه بلال.[28] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 133؛ كامل ابن اثير، ج2، ص 135.[29] . شرح ابن ابى الحديد، ج12، ص 53.

[30] . الاخبار الطوال، ص 175؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 164؛ مروج الذهب، ج 1، ص 435 … .[31] . شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص 316.[32] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 173.[33] . انساب الاشراف، ج2، ص 118.[34] . همان، ج2، ص 170 .[35] . انساب الاشراف، ج5، ص 49؛ شرح ابن ابى الحديد، ج1، ص 239.[36] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 178.[37] . المعيار و الموازنه ، ص 51.[38] . شرحا بن ابى الحديد ، ج1، ص 281.[39] . بلاغات النساء ، ص 67.

[40] . تاريخ طبر، ج5، ص 63. انساب الاشراف، ج2، ص 348.[41] . تاريخ ابن اثير، ج3، ص 108. وقعه صفين، ص 118.[42] . الوافدات من النساء عل معاويه، ص 41.[43] . ر. ك. الاغانى، ج15، ص 44. تاريخ ابن عساكر، ج10، ص 152. الاستيعاب، ج 1 / 65. تاريخ طبرى، ج 5، ص 134؛ الكامل، ج2، ص 425.[44] . تاريخ طبرى، ج5، ص 139. كامل ابن اثير ، ج2، ص 425. تاريخ دمشق، ج10، ص 152. البدايه و النهايه، ج7، ص 356.[45] . العقد الفريد، ج5، ص 11.[46] . مروج الذهب، ج3، ص 22.[47] . شرح ابن ابى الحديد ، ج1، ص 116 ـ 121.[48] . همان، ج11، ص 44 ـ 45.[49] . شرح ابن ابى الحديد ، ج11، ص 44.[50] . الفتوح، ج4، ص 203.[51] . المحبر، ص 479.[52] . مختصر تاريخ دمشق، ج9، ص 88.[53] . همان.[54] . مروج الذهب، ج3، ص 3، سيد اعلام النبلاء، ج3، ص 642.[55] . سير اعلام النبلاء، ج4، ص 34.[56] . شذرات الذهب، ج1، ص 91.[57] . شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص 294.[58] . شرح ابن ابى الحديد، ج11، ص 44.[59] . شرح ابن ابى الحديد ، ج11، ص 44.

[60] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 216 و تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 190 و مروج الذهب، ج3، ص 64.[61] . تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 192.[62] . همان.[63] . العقد الفريد، ج2، ص 230. ، جهاد الشيعه، ص 27.[64] . تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 194.[65] . شرح ابن ابى الحديد؛ ج3، ص 15.[66] . شرح ابن ابى الحديد.[67] . طبقات ابن سعد، ج5، ص 219و تهذيب الكمال، ج20، ص 399.[68] . الشيعه و الحاكمون، ص 95.[69] . شرح ابن ابى الحديد، ج17، ص 149.[70] . سير اعلام النبلاء،ج 4، ص 321.[71] . در اسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج1، ص 61.[72] . الامام الصادق، ابوزهره، ص 111.[73] . شرح ابن ابى الحديد، ج4، ص 104.[74] . مختصر تاريخ دمشق، ج23، ص 83 .

[75] . كافى، ج1، ص 351.[76] . فرق الشيعه، ص 79.[77] . بحار الانوار، ج48، ص 136.[78] . تاريخ تشيع در ايران ، ص 169.[79] . مقاتل الطالبيين، ص 478.[80] . استبصار، ج2، ص 58.[81] . كافى، ج5، ص 111.[82] . دلائل الامامه، ص 204.[83] . عيون المعجزات، ص 119.[84] . مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص 429 و مسند الامام الجواد، ص 29.[85] . فرق الشيعه، ص 88.

[86] . الكافى، ج1، ص 383.[87] . الغيبه، طوسى ، ص 212.[88] . الكافى، ج1، ص 384.[89] . الثاقب فى المناقب، ص 208.[90] . همان كتاب .[91] . تاريخ تشيع درايران ، ص 265.[92] . مسند الامام الجواد، ص 265.[93] . تهذيب، ج4، ص 140.[94] . تاريخ تشيّع در ايران، ج1، بحث قم، پايگاه تشيع در ايران .[95] . كافى، ج1، ص 102 و توحيد، صدوق، ص 101.[96] . مشارق الانوار، ص 10 و مسند الامام الهادى، ص45.[97] . رجال كشى، ص 610 .[98] . كشف الغمّه، ج2، ص 427.[99] . كمال الدين ، ص 473.[100] . الغيبه، طوسى، ص 132.

[101] . الارشاد، ص 35 وينابيع الموده، 461.[102] . الكافى، ج1، ص 514.[103] . منتخب الاثر، ص 355وينابيع المودّه، ص 460 و الغيبه، طوسى، ص 217.
منبع : شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ص57

نوشته قبلی

بدعت چيست و بدعت گذار كيست؟

نوشته‌ی بعدی

شیعه در عصر عمر و عثمان

مرتبط نوشته ها

پیوند راهبردی ایران و حزب‌الله لبنان
ویژه جنگ رمضان

پیوند راهبردی ایران و حزب‌الله لبنان

غلو از دیدگاه تشیع
بیراهه انحراف

غلو از دیدگاه تشیع

جغرافیای تاریخی هجرت حضرت معصومه (س)
امام زادگان

جغرافیای تاریخی هجرت حضرت معصومه (س)

ارزیابی قیام مختار
نهضت های شیعی

ارزیابی قیام مختار

پاسخ به شبهات حدیث غدیر
غدیر خم

غدیر و فلسفه سیاسی اسلام

مهندسی فرهنگ عاشورا
نهضت حسینی

مهندسی فرهنگ عاشورا

نوشته‌ی بعدی

شیعه در عصر عمر و عثمان

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

پیوند راهبردی ایران و حزب‌الله لبنان

پیوند راهبردی ایران و حزب‌الله لبنان

غلو از دیدگاه تشیع

غلو از دیدگاه تشیع

جغرافیای تاریخی هجرت حضرت معصومه (س)

جغرافیای تاریخی هجرت حضرت معصومه (س)

ارزیابی قیام مختار

ارزیابی قیام مختار

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا