ولولهاى غريب در جمعشان افتاده بود و هر كس چيزى مىگفت. در اين هنگام، ابوجهل برخاست. با اشاره دستحاضران رابه سكوت دعوت كرد و چنين گفت: مسلمانان دستهدسته به يثرب مىروند. محمد هنوز در مكه است; اما او نيز ممكن است همين روزها از شهر خارج شود. بايد چارهاى انديشيد. بزرگان قريش، با او چه كنيم؟ از هر سوى مجلس، صدايى بلند شد: – او را به غل و زنجير كشيم و زندانى كنيم. – اگر او را بكشيم; براى هميشه خيالمان آسوده مىشود. – ابوجهل پس از شنيدن پيشنهادهاى آنان گفت: اگر محمد را زندانى كنيم، سرانجام يك روز مجبور مىشويم آزادش كنيم و او به دعوتش ادامه خواهد داد. اگر تبعيد كنيم، در جايى ديگر آشوب به پا مىكند. من با پيشنهاد كشتن محمد موافقم! در اين هنگام، شخصى از ميان جمع فرياد كشيد: اما چه كسى او را بكشد؟ ابوجهل گفت: اگر يك نفر محمد را بكشد، ممكن است او را شناسايى كنند. براى اينكه قاتل مشخص نباشد، از هر قبيلهاى جوانى برمىگزينيم و به او شمشيرى مىدهيم تا همگى در يك زمان بر محمد حمله برند و او را بكشند. به اين ترتيب خونش در ميان قبايل پخش مىشود و چون بنىهاشم نمىتوانند با همه تيرههاى قريش بجنگند، ناچار به گرفتن خونبها رضايت مىدهند. سران قريش، به اتفاق آرا، پيشنهاد ابوجهل را تصويب كردند و پس از تعيين زمان و چگونگى حمله پراكنده شدند. شب اول ربيعالاول سال چهاردهم بعثت، جوانان شمشير به دستخانه پيامبر را محاصره كردند. آنها قصد داشتند در آغاز شب به خانه حضرت حمله كنند، اما ابولهب، همسايه و عموى پيامبر، آنان را از اين كار بازداشت و گفت: زنان و فرزندان داخل خانه هستند. ايشان تقصيرى ندارند. صبر كنيد هوا روشن شود و محمد از خواب برخيزد و در مقابل چشم بنىهاشم كشته شود و همگى ببينند كه قاتل او يك نفر نيست. در همين زمان پيامبر اكرم، كه به وسيله فرشته وحى از نقشه قريش آگاه شده بود، در خانه با حضرت على سخن مىگفت: على جان، من بايد از مكه خارج شوم. قريشيان قصد كشتن مرا دارند. تو در بستر من بخواب خود را بپوشان تا آنان به خروج من از خانه پى نبرند. من بايد به يثرب بروم. آنگاه پيامبر با على خداحافظى كرد، ضمن خواندن آيات آغازين سوره يس از خانه خارج شد و از ميان دشمنان عبور كرد. هيچ كدام متوجه خروج او نشدند. خداوند بر چشمان آنان پردهاى افكنده بود. رسول خدا در راه به ابوبكر برخورد و او با آن حضرت همراه شد. پيامبر به جاى اينكه به سمتشمال، كه راه يثرب از آن سو بود، برود راه جنوب پيش گرفت و به غار ثور وارد شد. اين غار در كوههاى جنوبى مكه قرار داشت و توجه كسى را به خود جلب نمىكرد. از سوى ديگر، حضرت على در بستر مبارك پيامبر خوابيد. صبحگاهان دشمنان با شمشيرهاى آخته به خانه پيامبر هجوم بردند و چون روانداز را كنار زدند، با حضرت على رو به رو شدند. يكى از آنان با عصبانيتبه على گفت: محمد كجاست؟ مگر او را به من سپرديد كه از من مىطلبيد؟ سران قريش براى يافتن پيامبر دستبه كار شدند. گروهى را براى تفتيش قسمتهاى شمالى مكه فرستادند، اما آنان ناكام بازگشتند. شخصى به نام ابوكرز كه در شناسايى رد پاى افراد مهارت داشت، را به كار گرفتند و عدهاى را با او همراه ساختند. ابوكرز سمت جنوب مكه حركت كرد و رد پاى پيامبر اكرم و همراهش را تا غار ثور تعقيب كرد; اما وقتى به دهانه غار رسيد، ايستاد و با تعجب به منظره مقابل چشمش خيره شد. ورودى غار را با تارهاى عنكبوت پوشيده شده بود و كبوترى در داخل غار لانه ساخته، مشغول استراحتبود. يكى از همراهان پرسيد: چه شده ابوكرز، محمد را نيافتى؟ – نمىدانم; رد پا تا جلوى غار ادامه دارد، اما اينجا محو مىشود! اين تار عنكبوت و كبوتر نشان مىدهد كسى وارد غار نشده است. شايد او به آسمان رفته باشد، بهتر است از اينجا برويم. وقتى مشركان مشغول صحبتبودند، ترس وجود ابوبكر را فرا گرفت; اما پيامبر وى را دلدارى داد و گفت: نترس خدا با ماست. از سوى ديگر، حضرت علىدر بستر مبارك پيامبر خوابيد. صبحگاهان دشمنان با شمشيرهاى آخته به خانه پيامبر هجوم بردند و چون روانداز راكنار زدند، با حضرت علىروبهرو شدند. پيامبر سه روزدر غار ثور ماند. در اين مدت تنها حضرت على، هند بنابىهاله فرزند خديجه، عبدالله پسر ابوبكر و عامر غلام ابوبكر از جايگاه آن حضرت اطلاع داشتند. آنان شبها به غار ثور مىرفتند و اخبار شهر را به پيامبر گزارش مىدادند. در يكى از اين شبها، كه على و هند نزد آن حضرت بودند، پيامبر خطاب به على فرمود: على جان، براى ما شترانى فراهم كن قصد داريم سمتيثرب برويم. بعد از رفتن ما، در روشنايى روز، در جايى كه همگان تو را ببينند بايست و با صداى رسا اعلام كن كه، هر كس پيش محمد امانتى دارد يا از او طلبكار استبراى دريافت آن نزد من بيايد. وقتى امانات و طلب مردم را پرداختى، راه يثرب را در پيش گير و به ما بپيوند. فاطمهها را نيز همراه بياور و اگر فردى از بنىهاشم مايل به مهاجرت بود، مقدمات سفرش را فراهم كن. اكنون به تو مىگويم كه از اين پس هيچ آسيبى نخواهى ديد. در غروب شب چهارم، شتران را، همراه مردى به نام عبدالله، سمت غار فرستاد. عبدالله مسلمان نبود، اما مردى امين بود. پيامبر و همراهش با شنيدن صداى نعره شتران از غار خارج شدند. اكنون كاروان چهارنفره آماده حركتبود. عبدالله، ساربان و راهنماى گروه، پيشاپيش حركت كرد. پس از وى پيامبر،سپس ابوبكر در پى او غلامش عامر رهسپار شدند. عبدالله آن كاروان كوچك را از طرف پايين مكه و روى خط ساحلى سمت مدينه هدايت كرد. در سمت چپ آنها، در دور دست، درياى سرخ ديده مىشد. آنان در راه به واحه قديد رسيدند. در آنجا چند خيمه كوچك و بزرگ ديده مىشد پيامبر و همراهانش از شترها پياده شدند. پيرزنى به نام ام معبد خزائى از خيمهاى بيرون آمد و گفت: بفرماييد، خوش آمديد. پيامبر سلام كرد و وارد خيمه شد. به تيرك چوبى گوسفند لاغرى بسته شده بود كه از شدت ناتوانى نمىتوانست همراه گله به صحرا برود. پيامبر به گوسفند اشاره كرد و فرمود: ام معبد، آيا اين گوسفند شير دارد؟ نحيفتر از آن است كه شير بدهد. پيامبر سمت گوسفند رفت، نام خدا را به زبان آورد و چنين دعا كرد: خدايا اين گوسفند را بر اين زن مبارك گردان. آنگاه به ام معبد اشاره كرد و فرمود: ام معبد، برايم باديهاى بياور. پيامبر گوسفند را دوشيد. ابتدا ظرف شير را به ام معبد داد تا از آن بياشامد سپس به همراهان داد و سرانجام خود آشاميد و با خنده گفت: در هر جمعى، بايد ساقى پس از همه بنوشد. در پايان بار ديگر گوسفند را دوشيد، ظرف شير را نزد ام معبد نهاد، سپس آماده حركتشد. ام معبد از خيمه بيرون آمد و دور شدن آنان را نظاره كرد. شترها آرام آرام دور شدند. ام معبد گوسفند را نوازش كرد و گفت: از صورتش نور مىباريد. ديدى چه صداى گرمى داشت. او مرد خدا بود روز دوشنبه دوازدهم ربيعالاول مهاجران به دروازه يثرب نزديك شدند، جوانى كه بر فراز يكى از درختان نخل محله قبا دست را سايبان ديده ساخته بود و بيابان را زير نظر داشت، از شوق فريادى كشيد: چهار سوار به اين سو مى آيند.
مجله کوثر شماره 5
















هیچ نظری وجود ندارد