تقریر استدلال شیعه به آیه اطاعت
شیعه استدلال به این آیه را چنین تقریر مىکند:
«انّ الله امر بطاعته على الاطلاق و امر بطاعه رسوله کذلک بل و قرن طاعه رسوله بطاعته فى قوله تعالى {من یطع الرسول فقد اطاع الله} ([۱]) فیعرف من ذلک انّ رسوله لا یجوز علیه الخطاء، ثمّ امر ایضا بطاعه اولى الامر مطلقأ کما امر بطاعه نفسه المقدسه و بطاعه رسوله من غیر تقیید بموافقه طاعته لطاعه الله، فیعلم منه انّ ولیّالامر معصوم عن الخطاء و ان طاعته کطاعه الرسول عین طاعه الله، فالامام هو ولىّالامر و الولى للامر معصوم من کلّ ذنب بحکم الآیه»([۲])
خداوند به اطاعت مطلق از خودش دستور داده است، همان طور که به اطاعت مطلق از رسولش فرمان داده است، بلکه اطاعت از رسولش را همانند اطاعت از خود دانسته و فرموده است: هر کس از رسول اطاعت کند از خداوند اطاعت کرده است. این دو مطلب بیانگر آن است که خطا کردن بر رسول جایز نیست. از طرفى در آیه مورد بحث، خداوند به اطاعت اولىالامر دستور داده است، بدون آن که اطاعت از آنان را مشروط به مواردى کند که مطابق با اطاعت از خدا باشد. از این مسأله میتوان فهمید که اولىالامر باید معصوم از خطا و اطاعت از او همانند اطاعت از رسول و خدا باشد. بنابراین اولىالامر باید امام و به حکم آیه باید معصوم نیز شد.
پیشتر بیان کردیم که استنباط عصمت اولىالامر از این آیه اختصاص به شیعه ندارد، بلکه بعضى از دانشمندان اهل سنت از جمله فخررازى هم بر این باور است که این آیه بیانگر عصمت اولىالامر است.
عصمت امام
اجماع شیعه بر این است که جانشین پیامبر باید معصوم باشد؛
«اعلم انّ الامامیّه رضى الله عنهم اتّفقوا على عصمه الائمه من الذنوب صغیرها و کبیرها»([۳])
بدان که شیعه امامیه – که خداوند از آنان راضى باشد – بر عصمت ائمه از گناه، – چه کوچک و چه بزرگ – اتفاق نظر دارند.
باید توجه داشت که ضرورت عصمت امام تنها به شیعه اختصاص ندارد، بلکه در بین دانشمندان اهل سنت نیز کسانى یافت مىشوند که ضرورت معصوم بودن امام را باور دارند؛ علامه موصلى عمر بن شجاع، فصلى از کتابش را به این مسأله اختصاص داده و مىنویسد:
«فصل و هو اصل؛ اعلم ایّها الاخ الصادق و الحمیم الموافق انّ العصر لم یزل مفتقرا الى وجود امام معصوم یشرع الاحکام و یامر بالحلال و ینهى عن الحرام یُدلّ على الله و یعرف بالله و لا یصحّ هذا المقام بل لا یصّح هذا المرام الاّ للنبى الامىّ و لذریّته و لا شکّ فى عصمتهم و لا ریب فى طهارتهم، لقول الله تعالى: «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس…» و من شرطهم العدل و الانصاف و غیر ذلک من الاوصاف، لقوله تعالى: «لا ینال عهدى الظالمین» فدلّ على ان غیر المعصوم ظالم لنفسه و لغیره.»([۴])
فصل دیگرى و آن یک اصل کلى است. اى برادر صادق و همراه موافق بدان که در تمام زمانها به امام معصومى نیازمند هستیم که احکام خداوند را تشریح کند و به حلال امر و از حرام نهى کند و راهنمایى به سوى خدا باشد و این شخص جز به وسیله خداوند شناخته نمىشود و چنین مقامى تنها شایسته پیامبر و ذریّه او است که در عصمت و طهارت آنان تردیدى نیست؛ زیرا خداوند فرموده است: خداوند اراده کرده است که پلیدى را تنها از شما پاک کند و…» و از شرایط معصومان عدالت و انصاف و اوصاف دیگرى است؛ زیرا خداوند فرموده است «پیمان من به ظالمان نمىرسد». این آیه دلالت مىکند که غیر معصوم ظالم است، هم نسبت به خودش و هم نسبت به دیگران.
تعریف عصمت
عصمت را در کلام عرب چنین معنى کردهاند:
«العصمه فى کلام العرب المنع و الحفظ.»([۵])
عصمت عبارت است از حفظ کردن شخص و منع کردن و بازداشتن او ولى در اصطلاح کلامى به اقتدار شخص بر گناه نکردن – که از اختیار او برمىخیزد – عصمت گفته مىشود.
حدود عصمت
گرچه بحث درباره حدود عصمت انبیاء مجالى دیگر مىطلبد ولى با توجه به شبهاتى که در مورد عصمت امام وارد کردهاند، به ناچار به بررسى حدود عصمت انبیاء و منشأ آن از دیدگاه شیعه و اهل سنّت مىپردازیم.
الف – دیدگاه شیعه
از دیدگاه شیعه عصمت همه انبیاء از گناه مورد اجماع است؛ چه گناه عمدى و چه گناه سهوى و چه قبل از نبوت و چه بعد از نبوت. همچنین انبیاء از هر صفت زشتى که دلیل بر پستى و فرومایگى است، مبرّا هستند.([۶])
ب – دیدگاه اهل سنت
اهل سنت درباره عصمت انبیاء نظریههای پراکنده و گوناگونى دارند، که به شرح ذیل است:
۱- قبل از بعثت و بعد از بعثت؛ عدهاى از آنان صدور بعضى از گناهان را قبل و بعد از بعثت جایز مىشمارند و عدهاى بعضى از گناهان را قبل از بعثت جایز مىدانند، ولى بعد از بعثت جایز نمیدانند؛
۲- نوع گناه چه صغیره باشد یا کبیره؛ عدهاى صدور گناه کبیره را چه قبل و چه بعد از بعثت از پیامبر جایز نمىدانند و عدهاى تنها صدور کبیره را قبل از بعثت روا مىشمارند؛
۳- اصرار و عدم اصرار بر گناه که همراه با توبه یا بدون توبه باشد. حتى عدهاى کفر پیامبر قبل از بعثت را جایز مىدانند؛([۷])
۴- پیروى از دیدگاه اشاعره یا معتزله نیز از علل مهم بروز اختلاف در این مسأله است که توضیح این آراء خارج از هدف این نوشتار است براى روشن شدن بحث مىتوان به منابع مربوطه مراجعه کرد.([۸])
با این حال، دستِ کم آنچه مورد اتفاق همه گروههاى اهل سنت است، عصمت در تبلیغ است؛ گرچه بعضى از گروههاى منقرض شده آنان همین مسأله را هم قبول ندارند.([۹])
منشأ عصمت از دیدگاه اهل سنت
درباره منشأ عصمت نیز آراى متفاوتى ارائه شده است که اکنون به بررسى آنها مىپردازیم. اما پیش از آن یادآورى این نکته ضرورى است که همه دانشمندان شیعه و اهل سنت بر این مسأله اتفاق نظر دارند که عصمت داراى منشا الهى است،([۱۰]) ولى در این که این منشأ به گونهاى است که از انسان سلب اختیار مىکند یا نه، اختلاف نظر دارند.
۱- دیدگاه اهل سنت
اهل سنت درباره منشأ عصمت بر اساس دو مکتب عمده اشعرى و معتزلى دیدگاههایى متفاوت دارند. براساس مکتب اشعرى، عصمت فرد معصوم معلول این است که خداوند در وى گناه را خلق نمىکند، چنان که مىگویند:
«ان لا یخلق الله الذنب فى العبد.»([۱۱])
بر این اساس، گناه نکردن معصوم، کارى اختیارى نیست، بلکه خداوند وى را از ارتکاب گناه بازمىدارد.
در مکتب معتزلى منشأ عصمت به دو گونه زیر تفسیر شده است:
الف :
«انّها امور یفعلها الله تعالى بالمکلّف فتقتضى الاّ یفعل المعصیه اقتضاء غیر بالغ الى حدّ الایجاب و فسرّوا هذه الامور فقالوا انّها اربعه اشیاء اوّلها ان یکون لنفس الانسان ملکه مانعه من الفجور داعیه الى العفّه و ثانیها العلم بمثالب المعصیه و مناقب الطاعه و ثالثها تأکید ذلک العلم بالوحى و البیان من الله تعالى و رابعها انّه متى صدر عنه خطأ من باب النسیان و السهو لم یترک مهملاً بل یعاقب و ینبّه و یضیّق علیه العذر. قالوا فاذا اجتمعت هذه الامور الاربعه کان الشخص معصوما عن المعاصى لا محاله»([۱۲])
عصمت امورى است که خداوند نسبت به مکلف انجام مىدهد که با وجود آنها مکلف معصیت نمىکند. البته این لطف به گونهاى نیست که اختیار را از مکلف سلب کند.
این امور به شرح زیر است:
۱- شخص داراى ملکهاى است که او را به پاکدامنى تشویق مىکند و از انجام زشتى باز مىدارد؛
۲- علم به پیامدهاى گناه و نتایج مثبت اطاعت؛
۳- این علم به پیامدهاى گناه و نتایج مثبت اطاعت با نزول پى در پى وحى تأکید مىشود؛
۴- اگر خطایى از روی سهو و نسیان از شخص [معصوم] سر بزند خداوند او را رها نخواهد کرد، بلکه او را مواخذه و متوجه خطایش مىکند. بنابر این هرگاه این امور چهارگانه جمع شود، شخص معصوم خواهد بود.
ب :
«العصمه لطف یمتنع المکلّف عند فعله من القبیح اختیارا و قد یکون ذلک اللطف خارجا عن الامور الاربعه المعدوده، مثل ان یعلم الله تعالى انّه ان انشأ سحابا او اهبّ ریحا او حرّک جسما فان زیدا یمتنع عن قبیح مخصوص اختیارا فانّه تعالى یجب علیه فعل ذلک و یکون هذا اللطف عصمه لزید.»([۱۳])
«عصمت لطفى است که با وجود آن، مکلف کار زشت را با اختیار انجام نمىدهد و گاهى این لطف خارج از امور چهارگانه یاد شده است؛ مثل این که خداوند مىداند اگر ابرى به وجود آورد یا بادى را بِوزانَد یا جسمى را به حرکت در آورد، شخص مورد نظر آن کار زشت را انجام نمىدهد. در این صورت انجام این کار بر خدا واجب است و همین لطف، [موجب] عصمت آن شخص است.
چنان که گذشت، در تعریف عصمت، برخوردارى ملکه اجتناب از گناه گنجانده شده است. اکنون باید دید ملکه چیست؟
ملکه را چنین تعریف کردهاند:
«هی صفه راسخه فى النفس و تحقیقه انّه تحصل للنفس هیئه بسبب فعل من الافعال و یقال لتلک الهیئه کیفیه نفسانیه و تسمّى حاله مادامت سریعه الزوال، فاذا تکررّت و مارسستها النفس حتى رسخت تلک الکیفیه فیها و صارت بطیئه الزوال فتصیر ملکه.»([۱۴])
هرگاه انسان کارى انجام مىدهد آن کار اثرى در روح انسان مىگذارد که تا وقتى آن حالت روحى به سرعت از بین مىرود به آن حال مىگویند؛ ولى هنگامى که آن کار چندین بار تکرار شد و روح آن را تمرین داد؛ به گونهاى که آن اثر روحى در انسان تثبیت شد به طورى که دیر از بین مىرود، به آن ملکه گویند.
با توجه به این تعریف ملکه که بر اثر تمرین و ممارست به دست مىآید، اگر ما عصمت را چنین ملکهاى بدانیم، اشکالهای عصمت در دیدگاه اهل سنت به شرح ذیل است:
۱- براساس مکتب اشعرى عصمت معصومان امتیازى براى آنان محسوب نخواهد شد؛ زیرا کارى اختیارى نیست (هرچند که براى آن توجیهاتى بیان کنند)؛
۲- براساس مکتب معتزلى عصمت کارى اختیارى است و امتیاز محسوب مىشود و سزاوار پاداش است، ولى از آن جا که براساس این دیدگاه عصمت را از آغاز بعثت مىدانند و قبل از آن پیامبر را معصوم نمىدانند و صدور هر نوع گناهى را از او روا مىشمارند، تصور حصول عصمت در یک روز و یک لحظه محال است؛ زیرا عصمت ملکهاى است که به تدریج و به سبب تمرین حاصل مىشود و این بدین معنى است که پیامبر تا مدتها بعد از بعثت باید کم و بیش گناه کند، تا رفته رفته آن ملکه در او پدید آید و این روند با نظریه عصمت انبیاء از آغاز بعثت سازگار نیست؛
۳- آنان صدور گناه صغیره را از پیامبر بعد از بعثت نیز جایز مىدانند با این تفاوت که عدهاى گناه صغیره را – که موجب تحقیر پیامبر باشد – جایز نمىدانند و عدهاى صدور صغیره را با شبهه و توجیه جایز مىدانند.([۱۵])
اشکال دیگرى که بر این نظریه وارد مىشود این است که ملکه با تمرین و ریاضت بر کارهاى کوچک شروع مىشود و رفته رفته که شخص توانایى پیدا کرد کارهاى بزرگتر را انجام مىدهد. حال چگونه قابل تصور است که پیامبر ملکه خوددارى از گناه کبیره را دارد، ولى نمىتواند از انجام گناه صغیره حتى تا پایان عمر خوددارى کند؟ بنابر این باید پرهیز او از گناهان کبیره را غیراختیارى بدانیم؛ در غیر این صورت اقدام او بر انجام گناهان صغیره با علم به این که گناه است جسارت به خداوند قلمداد میشود.
منشأ عصمت از دیدگاه شیعه
دیدگاه شیعه درباره معصومان – چه انبیا و چه امامان – دیدگاهى فراگیر است؛ به گونهاى که صدور گناه را از آنان، چه قبل از پیامبرى و امامت و چه بعد از پیامبرى و امامت و چه عمدى و چه سهوى، چه صغیره و چه کبیره جایز نمىداند. همان طورکه پیشتر بیان کردیم. بنابر این باید منشأ عصمت فراتر از ملکه باشد.
قبل از ورود در بحث منشأ عصمت از دیدگاه شیعه تذکر این نکته ضرورى است که مقصود از گناه که شخص معصوم از ارتکاب آن مصونیت دارد، انجام عملى است که در فقه «حرام» نامیده مىشود و همچنین ترک عملى که در لسان فقه «واجب» شمرده مىشود. البته واژه «گناه» و معادلهاى آن مانند «ذنب» و «عصیان» کاربرد وسیع دارد که شامل «ترک اولى» هم مىشود ولى انجام دادن «ترک اولی» منافات با عصمت ندارد.
از دیدگاه شیعه منشأ عصمت بدین شرح است:
«انّها القوه العقلیه و الطاقه النفسیّه فى المعصوم الحاصلتان من اسباب اختیاریه و غیر اختیاریه.»([۱۶])
عصمت در معصوم عبارت است از نیروى عقلانى و توانایى روحى که این دو از اسباب اختیارى و غیر اختیارى حاصل مىشود.
در توضیح این عبارت باید گفت کارهاى اختیارى بشر به این صورت تحقق پیدا مىکند که ابتدا کششى در درون انسان نسبت به آن کار پدید مىآید و در شرایط مناسب، و در اثر عوامل مختلف برانگیخته مىشود و شخص با توجه به دانشى که دارد، راه رسیدن به هدف را تشخیص مىدهد و اقدام به کارى متناسب با آن مىکند و اگر کششهاى متعارض و متفاوتى در انسان وجود داشته باشد، به کمک معلوماتى که دارد مىکوشد تا بهترین آنها را تشخیص دهد و بدان اقدام کند.
باید توجه داشت که علم انسان همیشه جامع و کافى نیست در نتیجه چه بسا در تشخیص بهتر اشتباه مىکند، یا از این که امر برترى در اینجا وجود دارد غافل مىشود و یا این که امر برتر را مىشناسد، ولى به دلیل دشواریهایى که انتخاب امر برتر دارد، به امر پستتر تن مىدهد و دیگر مجالى براى اندیشه صحیح و انتخاب اصلح باقى نمىماند.
بنابر این تا این جا عدم اشتباه، معلول شناخت دقیق از حقایق اشیاء و کارها و نتایج مثبت و منفى آنها و اراده قوى بر مهار کردن نفس و تمایلات درونى آن است؛ به گونهاى که در انتخابها از لغزشها و کمبودها در امان باشد؛ به عنوان مثال در نوشیدن سم همه انسانها با توجه به شناختى که از سم و زهر کشنده و پیامد آن دارند و نیز به دلیل اراده قوى براى زنده ماندن، در هر شرایطى از نوشیدن سم پرهیز مىکنند. بدین سان انسانهاى عادى که علم و آگاهى و اراده قوى در مورد بعضى از امور دارند نسبت به انجام آنها معصوم هستند. حال اگر این علم و آگاهى از قلمرو علم حصولى فراتر رود و به علم حضورى – که از طریق وحى حاصل مىشود، – تبدیل گردد، به گونهاى که احتمال خطا در آن به صفر برسد، چنین انسانى هرگز مرتکب گناه نمىشود.
خداوند در قرآن درباره انبیاء و در موارد زیر میفرماید آنان را به گونهاى با حقایق عالم آشنا کرده است که هرگز احتمال به خطا افتادن آنان نرود؛
۱– زنده شدن مردگان را به گونهاى در حضور حضرت براهیم به نمایش گذاشت که علم او تبدیل به یقینی شد که هرگز احتمال خطایى در آن نرود. به این جریان توجه کنید:
{ و اذ قال ابراهیم ربّ ارنى کیف تحیى الموتى قال اولم تؤمن قال بلى و لکن لیطمئنّ قلبى قال فخذ اربعه من الطیر فصرهنّالیک ثم اجعل على کلّ جبل منهنّ جزءا ثمّ ادعهنّ یأتینک سعیا و اعلم انّ الله عزیز حکیم }([۱۷])
و چون گفت ابراهیم پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهى کرد؟ خداوند فرمود: باور ندارى؟ گفت: آرى ! باور دارم، لیکن خواهم که تا با مشاهده آن دلم آرام گیرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را نزد خود به هم درآمیز، آن گاه هر قسمتى را بر سر کوهى بگذار، سپس آن مرغان را بخوان تا سوى تو شتابان پرواز کنند و بدان که همانا خداوند شکستناپذیر و حکیم است.
خداوند نه تنها مسأله قیامت و حشر را براى ابراهیم به نمایش گذاشت، بلکه همه حقایق هستى را به گونهاى به او نشان داد که احتمال بروز هرگونه خطایى از بین برود؛
{وَکَذ لِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمـواتِ وَالأَرضِ وَلِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِینَ}([۱۸])
و همچنین ما به ابراهیم ملکوت و باطن آسمانها و زمین را ارائه دادیم تا به مقام اهل یقین برسد.
۲- آن گاه که در آغاز رسالت مىخواهد حضرت موسی را براى مبارزه به سوی فرعون روانه کند، چنان او را با حقایق عالم رو به رو مىکند که هرگونه شک و تردید از میان مىرود.
به این آیات توجه کنید:
{«وَما تِلْکَ بِیَمِـینِکَ یا مُوسى * قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّـأُ عَلَیْها وَأَهُـشُّ بِها عَلى غَنَمِی وَلِیَ فِـیها مَآرِبُ أُخْرى * قالَ أَلْقِها یا مُوسى * فَأَلْقاها فَإِذا هِیَ حَـیَّهٌ تَسْعى * قالَ خُذها وَلا تَخَفْ سَنُعِـیدُها سِـیرَتَها الأُولى * وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلى جَناحِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَهً أُخْرى * لِنُرِیـَکَ مِـنْ آیاتِنا الکُبْرى }([۱۹])
اى موسى ! چه به دست راست دارى؟ این عصاى من است که بر آن تکیه مىزنم و برگ مىتکانم براى گوسفندانم و حوائجى دیگر نیز با آن انجام مىدهم.
خداوند فرمود: اى موسى! این عصا را بیفکن، موسى آن را به زمین انداخت، عصا اژدهایى مهیب شد که به هر سو مىشتافت. خداوند فرمود: اى موسى عصا را بگیر و از آن مترس که ما او را به صورت اول برمى گردانیم و دست خود را به گریبان فرو بر، تا دستى بىهیچ عیب درخشان بیرون آید و این معجزه دیگر تو خواهد بود تا باز هم آیات بزرگتر خود را به تو ارائه کنیم.
۳- خداوند فلسفه معراج را به پیامبر اکرم چنین بیان مىکند:
{سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إِلى المَسْجِدِ الأَ قْصى الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُـوَ السَّمِـیعُ البَصِـیرُ}([۲۰])
پاک و منزه است خدایى که شبى بنده خود (محمد) را از مسجدالحرام به مسجد اقصا – که اطرافش را مبارک و پر نعمت ساخت – سیر داد تا آیات خود را بر او بنمایاند که خداوند به حقیقت شنوا و بیناست.
خداوند در این آیه، فلسفه معراج را روبرو کردن پیامبر با حقایق هستى مىداند و اگر روایات معراج را به این نوع آیات که بخشى از آن در سوره والنجم آمده است، ضمیمه کنیم ابعاد قضیه روشن مىشود.
بنابر این عصمت پیامبر معلول علم و آگاهى او از حقایق جهان است، نه معلول ملکه که به تمرین و ریاضت و گذشت زمان نیاز داشته باشد؛ از این رو هرگاه این علم و آگاهى به او داده شود، عصمت حاصل خواهد شد؛ چه قبل از بلوغ و چه بعد از بلوغ و چه قبل از رسالت و چه بعد از رسالت.
خداوند از ابتدا معصومان را تحت مراقبت خود داشته و تحت ولایت ویژه خود قرار داده است.
خداوند درباره مراقبت ویژه حضرت موسى میفرماید:
{وَحَرَّمْنا عَلَیْهِ المَراضِعَ مِنْ قَبْلُ}([۲۱])
ما شیر هر دایهاى را از قبل بر او حرام کردیم.
اکنون سؤال این است که وقتى خداوند به تربیت این نوزاد که بناست در آینده پیامبر شود، این مقدار عنایت ویژه دارد که در مدت انداختن موسى به دریا تا رسیدن به دست مادرش از شیر دیگر زنان ننوشد که مبادا تأثیر منفى تربیتى داشته باشد، آیا پیامبرش را رها خواهد کرد تا تنها به اتکاى نیروى خود تمرین کند و به تکامل برسد؟
امیرالمؤمنین مراقبت ویژه خداوند از پیامبر در دوران طفولیت را چنین بیان مىنماید:
«وَ لَقَدْ قَرَن الله به مِن لَدُنْ أنْ کان فَطیماً أعظمَ مَلَکٍ مِن ملائِکِتهِ یَسلُکُ به طریقَ المَکارِم و مَحاسِنَ أَخلاقِ العَالَمِ لَیلَه و نَهارَهُ»([۲۲])
هنگامى که رسول خدا از شیر گرفته شد، خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود، تا راههاى بزرگوارى را پیمود و خویهاى نیکوى جهان را فراهم نمود.
خداوند این مراقبت ویژه خود از پیامبر را در سوره «نجم» بسیار روشن بیان مىنماید:
{عَلَّـمَهُ شَدِیدُ القُوى}([۲۳])؛«جبرئیل بسیار توانا او را آموخته است».
درباره روبرو کردن رسول خدا با واقعیتهاى هستى در آن شب مبارک و تأثیر آن حوادث در روح و اندیشه رسول خدا مىفرماید:
{ما کَذَبَ الفُـؤادُ ما رَأى * أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما یَرى}([۲۴])
آنچه رسول خدا دید دلش دروغ نپنداشت. آیا درباره آنچه او دیده است با او جدال مىکنید؟
بدین سان با توجه به این علم و آگاهى از حقایق عالم که معلول تربیت خاص خداوند است، معصومان به جایى مىرسند که سرزدن هر نوع گناه از خود را به منزله اقدام به خودکشى مىدانند که هیچ انسان عاقلى مرتکب آن نمىشود و همچنان که اقدام افراد عادى در پرهیز از خوردن سمکشنده و… جنبه جبرى نداشته، بلکه با اختیار خود از چنین کارهایى پرهیز مىکنند، معصومان نیز با اختیار خود هیچ نوع گناهى را مرتکب نمىشوند؛ چه صغیره و چه کبیره و چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت.
باید توجه داشت آنچه تاکنون بیان شد، درباره گناه عمدى است، اما درباره سهو و خطا، با توجه به ضرورت عصمت پیامبران و جانشینان آنان چارهاى جز عصمت آنان از گناه سهوى و خطایى نیست و این کار تنها با لطف الهى محقق مىگردد و آنچه از شیخ طوسى + در منشأ عصمت نقل کردیم به همین معنى است.
در این جا شبهه زیر قابل طرح است:
اولاً: اگر عصمت معلول رفتار اختیارى معصومان است، چرا به خداوند نسبت داده مىشود؟
ثانیاً: با توجه به این عنایت ویژه، عصمت امتیازى براى آنان محسوب نمىشود؟
در پاسخ این شبهه باید گفت: همان طور که پیشتر بیان شد، عصمت معصومان به معناى سلب اختیار از آنان نیست و اگر کارها را با اختیار انجام مىدهند و با اختیار ترک مىکنند، نسبت دادن عصمت به آنان صحیح است.
به دو دلیل زیر عصمت به خداوند نسبت داده مىشود:
۱- همه پدیدههاى عالم در یک سلسله طولى مستند به اراده تکوینى خداوند است و در مواردى که عنایت ویژه خداوند در کار باشد مثل عصمت استناد آن پدیده به خداوند روشنتر و بارزتر خواهد بود، ولى اراده خداوند در طول اراده انسان است، به گونهاى که از انسان سلب اختیار نمىکند؛
۲- عصمت خداوند در مورد معصومان به این معنى است که خداوند عصمت آنان را تضمین کرده است، چنان که خداوند درباره رسول خدا مىفرماید:
{وَلَوْلا ثَبَّـتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِـیلاً}([۲۵])
و اگر ما تو را ثابت قدم نمىگردانیدیم، نزدیک بود که به آنان (مشرکان) تمایل و اعتماد اندکی پیدا کنى.
اما این که با توجه به این عنایت ویژه عصمت امتیازى محسوب نمىشود باید گفت در همه جا و براى همه افراد وقتى امکانات ویژهاى در اختیار مىگذارند، مسؤولیت ویژهاى هم برایشان در نظر مىگیرند؛ به گونهاى که اگر پاداش کارشان افزایش مىیابد، کیفر مخالفت آنان نیز فزونتر است.
خداوند این قاعده کلى را درباره همسران رسول خدا چنین بیان مىکند:
{یا نِساءَ النَّبِـیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ یُضاعَفْ لَها العَذابُ ضِعْفَیْنِ وَکانَ ذ لِکَ عَلى اللّهِ یَسِـیراً}([۲۶])
اى زنان پیامبر اگر هر یک از شما آگاهانه به کار ناروایى اقدام کند او را دو برابر دیگران عذاب کنند و این بر خدا سهل و آسان است.
بنابر این اگر عنایت ویژهاى به معصومان شده از آنان تکالیف ویژهاى نیز خواسته شده است که انجام آن تکالیف براى دیگران دشوار است، چنان که بعضى از تکالیف ویژه رسول خدا در ابتداى سوره مزمّل آمده است.
ضرورت نصب و عصمت جانشینان رسول خدا
به دنبال طرح بحث عصمت و منشأ آن، اکنون این سؤال مطرح است که چه ضرورتى دارد پیامبر و جانشینان او معصوم باشند؟ با توجه به این که بحث درباره امامت است از طرح بحث علل عصمت انبیاء خوددارى کرده، تنها به طرح بحث ضرورت عصمت جانشینان رسول خدا مىپردازیم:
ضرورت تعیین جانشین براى رسول خدا و معصوم بودن او با توجه به نکات زیر روشن مىشود:
۱- خداوند انسان را براى هدفى آفریده است که تحقق آن بدون راهنمایى وى به وسیله پیامبران و ابلاغ پیام الهى امکان ندارد. از طرفى خداوند پیامبرانى را فرستاده است تا راه رسیدن به هدف خلقت و تأمین سعادت دنیا و آخرت را به انسان نشان دهند و انسانهایى را که آمادگى تکامل دارند، به مراحل کمال متناسب با آنان هدایت کنند و با توجه به تأثیر زندگى دنیا در زندگى آخرت انسان، در صورت مساعد بودن شرایط اجتماعى رهبرى دنیوى مردم را در اختیار گرفته، قوانین اجتماعى دین را اجرا کنند.
۲- دین اسلام، جهانى، جاودان و نسخ ناشدنى است و پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست و بعد از او پیامبرى نخواهد آمد. ختم نبوت در صورتى با حکمت بعثت انبیاء تطبیق مىکند که آخرین دین آسمانى پاسخگوى همه نیازهاى دنیوى و أخروى بشر باشد و بقاى آن دین تا پایان جهان تضمین شده باشد.
۳- این ضمانت در مورد قرآن کریم وجود دارد و خداوند متعال بقا و مصونیت این کتاب عزیز را از هرگونه تغییر و تحریفى تضمین کرده است، ولى همگان مىدانند که همه احکام و قوانین اسلام، از ظاهر آیات کریمه قرآن استفاده نمىشود؛ به عنوان مثال تعداد رکعات نماز و کیفیت انجام آن و صدها حکم واجب و مستحب آن را نمىتوان از ظاهر قرآن کریم به دست آورد، بلکه خداوند تعلیم و تبیین آنها را به عهده پیامبر اکرم گذاشته است، تا با علمى که خدا به او عطا فرموده است (غیر از وحى قرآنى) آنها را براى مردم بیان کند. بدین ترتیب حجیت و اعتبار سنت آن حضرت به عنوان یکى از منابع اصیل براى شناخت اسلام ثابت مىشود.
۴- شرایط دشوار زندگى رسول خدا از قبیل رویارویى با مخالفتهاى شدید قریش، محصور بودن در شِعب و تحمیل دهها جنگ که تقریبا ده سال پایانى عمر رسول خدا را به خود مشغول کرد، اجازه نمىداد که آن حضرت همه احکام و قوانین اسلام را که مردم تا پایان جهان به آن نیاز دارند، برایشان بیان کنند و نسبت به همان اندازهاى که بیان کرده بود و اصحاب او نیز فرا گرفته بودند ضمانتى براى محفوظ ماندن از تحریف وجود نداشت؛ به عنوان مثال، در کیفیت وضو گرفتن رسول خدا که سالها و روزى چندین بار در حضور مردم صورت گرفته است، بین امت او مورد اختلاف است.
اکنون سؤال این است که وقتى کارى که روزانه مسلمانان به آن نیاز دارند و تغییر و تحریف آن، منفعت دنیوى براى آنان ندارد این چنین مورد اختلاف واقع میشود، چگونه مىتوان اطمینان پیدا کرد که در مورد احکام و قوانینى که منافع گروهها و افراد هوس باز را تهدید مىکند، دست جعل و تحریف حدیث باز نشود و در نقل و ضبط آنها امانت و صداقت نشان دهند تا به نسلهاى آینده برسد.
با توجه به نکات یاد شده روشن مىشود که دین اسلام هنگامى مىتواند به عنوان یک دین کامل پاسخگوى نیازهاى همه انسانها تا پایان جهان باشد که در آن راهى براى حفظ دین از تحریف و تامین مصالح ضرورى جامعه پیشبینى شده باشد؛ زیرا تا وقتى که رسول خدا در بین مردم حضور دارد دین از تحریف حفظ شده، مصالح ضرورى جامعه تأمین مىشود، ولى با رحلت پیامبراکرم هم دین و هم مصالح امت اسلامى در معرض تهدید قرار مىگیرد و در این صورت، راهى جز نصب جانشین شایسته براى رسولاکرم نخواهد بود؛ جانشینى که از یک سو داراى علم خدادادى باشد تا بتواند حقایق دین را با همه ابعاد و دقایقش بیان کند و از سوى دیگر «معصوم» باشد تا تحت تأثیر انگیزههاى نفسانى و شیطانى قرار نگیرد و مرتکب تحریف عمدى و سهوى در دین نگردد تا با این دو ویژگى بتواند نقش تربیتى پیامبر اکرم را بعهده بگیرد و افرادى که آمادگى تکامل به مراحل بالاتر را دارند به عالىترین مدارج کمال برساند. همچنین در صورت مساعد بودن شرایط اجتماعى، احکام اجتماعى اسلام را اجرا کند و حق و عدالت را در جهان گسترش دهد و این همان امامتى است که شیعه به آن معتقد است.
دلائل عصمت جانشینان رسول خدا
با توجه به نکات یاد شده در بحث قبل، در این که لازم است پیامبر جانشینى داشته باشد، جاى انکار نیست و از نظر تاریخى نیز عدهاى به اسم جانشینان رسول خدا حکومت کردهاند. اکنون بحث در این است که چرا جانشینان رسول خدا باید معصوم باشند؟ ضرورت عصمت جانشینان رسولخدا را مىتوان با توجه به نکات زیر تبیین کرد:
۱- پیامبر آورنده دین و حافظ آن از تحریف، تغییر، حذف و… است. جانشین پیامبر گرچه آورنده دین نیست و دین توسط پیامبر تکمیل و ابلاغ شده است، ولى با توجه به نکات یاد شده در بحث قبل، جانشین پیامبر باید هم از نظر علمى و هم از نظر عملى دین را حفظ کند؛ یعنى هم باید جلو برداشتهاى غلط از دین را توسط معلوماتى که از طریق پیامبر در اختیار وى گذاشته شده است، بگیرد و هم باید احکام دین را تفسیر و تبیین کند و هم در مقام عمل به دین، هیچگونه خطا – چه سهوی و چه عمدى – از او سر نزند و چنین چیزى جز با عصمت و علم خدادادى امکانپذیر نیست.
۲- جانشین پیامبر به عنوان یک مسلمان باید عقایدى داشته باشد و وظایف دینى خود را انجام دهد. چنین شخصى از نظر فرض عقلى یا معصوم است یا غیرمعصوم؛ اگر معصوم باشد که مقصود حاصل است، ولى اگر غیرمعصوم باشد به راهنما و هدایت هدایتگری نیاز دارد که خود به دور از خطا باشد. در غیر این صورت به هدف خلقت نخواهد رسید و دیگران را نیز نمىتواند برساند. در آن صورت غرض خداوند از خلقت انسان تأمین نخواهد شد و اگر خداوند جانشینی براى پیامبر در نظر نگرفته باشد با حکمت او سازگار نیست.
۳- خداوند در آیه {أَطِـیعُوا اللّهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ}([۲۷]) به اطاعت مطلق از ولى امر دستور داده است. حال اگر این ولى امر معصوم نباشد بناچار مرتکب گناه خواهد شد و در آن صورت، مسلمانان بنابر امر به معروف و نهى از منکر باید به او تذکر دهند و او را از این کار باز دارند که چنین کارى از طرف مسلمانان نسبت به وى با امر به اطاعت مطلق از وى تعارض دارد؛ پس ولى امر باید معصوم باشد.
۴- جانشین رسول خدا باید همانند رسول خدا الگوی تربیتی مردم باشد و مردم در رفتار، به او اقتدا کنند. حال اگر جانشین رسول خدا خود گناهکار باشد، گذشته از آن که نمىتواند نقش تربیتى خود را ایفا کند جایگاه او در دلها متزلزل خواهد شد و با سقوط جایگاه معنوى او نزد مردم، از او اطاعت نخواهند کرد، در آن صورت فوایدى که مىباید از نصب جانشین براى رسول خدا حاصل شود به دست نخواهد آمد.
۵- معرفت انسانها از خداوند متفاوت است و با توجه به معرفتى که انسانها از خداوند دارند، از او اطاعت یا عصیان مىکنند و بر همین اساس گفته شده است؛ «حسنات الابرار سیّئات المقربین».
حال اگر جانشین رسول خدا مرتکب گناه شود با توجه به انتظارى که از او مىرود، ارزش و جایگاه او از افراد معمولى هم کمتر خواهد بود؛ زیرا گناه کوچک او – با توجه به جایگاه او – از گناه کبیره افراد عادى بزرگتر است.
۶- خداوند پس از آزمونهاى دشوارى که از حضرت ابراهیم گرفت و او از این آزمونها سربلند بیرون آمد، او را به مقام امامت برگزید. ابراهیم وقتى به جایگاه رفیع امامت پى برد از خداوند تقاضا کرد این سمت و جایگاه براى فرزندان او نیز در نظر گرفته شود که خداوند به او خطاب کرد فرزندان ظالم تو شایستگى این جایگاه را ندارند. به این آیه توجه کنید:
{وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِـیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَـمَّـهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِـی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِـینَ}([۲۸])
هنگامى که خداوند ابراهیم را امتحان کرد و او از همه آنها سربلند بیرون آمد، خداوند به او فرمود: من تو را پیشوا و امام مردم قرار دادم. ابراهیم پرسید: به فرزندانم نیز (این مقام) اعطا خواهد شد؟ خداوند فرمود: عهد من به ستمکاران نخواهد رسید.
این آیه بیانگر این است که امامت یک مسؤولیت الهى است که عهدهدار آن باید شایستگیهاى ویژهاى داشته باشد تا هیچ ظلمى از او سر نزند.
ظلم را در لغت چنین معنى کردهاند:
«وضع الشى فى غیر موضعه.»([۲۹])
نهادن چیزى در غیر جایگاه خودش
چیزى را در جاى خود ننهادن گاه به کاستن از آن است، یا به افزودن بر آن و گاه در غیر زمان خودش و گاه در غیر مکان خودش. همه این موارد در معناى نهادن چیز در غیر جایگاه خودش شریک هستند.
ظالم در قرآن
براساس آنچه درباره ظلم گفته شد، کلمه ظالم در قرآن مصادیق زیادی دارد که به بعضى از آنها اشاره مىکنیم:
۱- کافران: با توجه به این که کافر حاضر نیست وجود حضرت حق را به عنوان یک واقعیت قبول کند و اشیاء دیگر را به جاى حضرت حق مىنشاند، خداوند صفت ظالم را براى آنان به کار برده است؛
{وَالکافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ}([۳۰]) کافران خود ستمگر هستند.
۲- مشرکان: گرچه مشرک خداوند را قبول دارد، ولى دیگرى را شریک او مىداند که این همان نهادن چیزى است در جایى که جایگاه او نیست؛ از این رو خداوند صفت ظلم را براى آنان نیز به کار برده است. در داستان حضرت موسى وقتى در غیبت چند روزه او مردم به گوسالهپرستى روآوردند و براى خداوند شریک قائل شدند، خداوند صفت ظلم را به آنان نسبت مىدهد و مىفرماید:
{ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَنْتُمْ ظالِمُونَ}([۳۱])
سپس شما گوسالهپرستى را اختیار کردید و ستمکار شدید.
۳- منافقان: آیات زیادى در قرآن درباره رفتار منافقان، اندیشهها، ویژگیها، اهداف و روشهاى آنان براى ضربه زدن به اسلام و رسول خدا وجود دارد و خداوند مبارزه با منافقان را در دستور کار رسول خدا قرار داده و فرموده است:
{یا أَ یُّها النَّبِیُّ جاهِدِ الکُفّارَ وَالمُنافِقِـینَ وَاغْلُظْ عَلَیْـهِمْ وَمَأْواهُمْ جَـهَـنَّمُ وَبِئْـسَ المَصِـیرُ}([۳۲])
اى پیامبر با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر. جایگاه آنان جهنم است که بد جایگاهى است.
خداوند نه تنها کافران و منافقان را ظالم مىداند، بلکه دوستى با آنان را نیز ظلم مىداند؛
{مَنْ یَتَوَلَّـهُمْ مِنْکُمْ فَأُولـئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ}([۳۳])
و هر کس از شما آنان را دوست بدارد، بىشک ستمکار است.
۴- ریاکاران: ریا نیز جایگزین دیگرى به جاى خداوند است. تأثیر خداوند در آیاتى از قرآن این را زشت و ریاکاران را جزء کافران دانسته است و اثر وضعى انفاق ریاکارانه را چنین بیان مىفرماید:
{یا أَ یُّها الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالمَنِّ وَالْأَذى کَالَّذِی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَلا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالیَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلى شَیءٍ مِمّا کَسَبُوا وَاللّهُ لا یَهْدِی القَوْمَ الکافِرِینَ}([۳۴])
اى اهل ایمان صدقات خود را با منت و آزار تباه نسازید، مانند آن کسى که مال خود را از روى ریا انفاق کند و ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده. است؛ مَثَل چنین مرد ریاکار بدان ماند که دانه را بر روى سنگ سخت ریزد و تند بارانى غبار آن نیز بشوید که نتواند هیچ از او حاصلى به دست آرند و خداوند کافران را هدایت نمىکند.
۵- اجرا نکردن حکم خدا: از کسانى که در قرآن صفت ظلم براى آنان به کار رفته و ظالم به آنان خطاب شده است، کسانى هستند که احکام الهى را اجرا نمىکنند؛ چه حکم اجتماعى باشد، چه حکم سیاسى و چه حکم فردى و چه حکم جمعى و…؛
{وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَاُولـئکَ هُمُ الظّالِمُونَ}([۳۵])
هر کس خلاف، آنچه خداوند فرستاده حکم کند، از ستمکاران خواهد بود.
۶- متجاوزان از حدود الهى: خداوند براى هدایت انسان در همه زمینهها حدودى را مشخص کرده است که مسلمان باید در زندگى فردی و اجتماعی خود، این حدود را رعایت کند و هرکس این حدود را رعایت نکند، ظالم است؛
{وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأُولـئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ}([۳۶])
آنان که از احکام خداوند سرپیچى کنند، ستمکاران واقعى هستند.
باید توجه داشت که این احکام همه واجبات و محرمات را شامل مىشود. بنابر این آنان که واجبات الهى را ترک مىکنند یا محرمات الهى را انجام مىدهند ستمکار هستند، با این تفاوت که اگر این واجب و حرام در حوزه احکام شخصى باشد مثل نماز نخواندن، تنها به خود ظلم کردهاند و اگر در حوزه اجتماعى باشد؛ مثل غیبت کردن، گذشته از خود به دیگران هم ظلم کردهاند.
براساس آنچه بیان شد، خداوند مىفرماید: امامت؛ امانتى الهى است که ستمکاران صلاحیت عهدهدارى آن را ندارند. همچنین خداوند هر نوع گناهى را ظلم مىداند؛ چه کم و چه زیاد، چه فردى، چه اجتماعی و چه فکرى و چه عملى؛ نتیجه این دو مقدمه آن است که امام باید معصوم باشد و تنها معصومان صلاحیت به عهده گرفتن مقام امامت را دارند.
اثبات عصمت امامان
با توجه به آنچه بیان شد، ضرورت جانشینى رسول خدا و عصمت آنان تبیین گردید. اکنون بحث این است که چه کسانى معصوم هستند؟
الف – دیدگاه اهل سنت
همان طور که پیشتر نقل کردیم، اهل سنت نه تنها عصمت بلکه عدالت را هم شرط نمىدانند. از این رو نه اهل سنت بر این باورند که خلفاى رسولخدا عصمت داشتهاند و نه خلفا ادعای عصت داشتهاند.
ب – دیدگاه شیعه
شیعه بر این باور است که جانشینان رسول خدا باید معصوم باشند که ادلّه آن پیشتر بیان شد و امامان نیز ادعا داشتهاند که معصوم هستند.
اکنون به بررسى راههاى اثبات عصمت آنان مىپردازیم:
۱ – قرآن
آیاتى مانند آیه تطهیر بر عصمت امامان دلالت مىکند که پیشتر چند محور از آن براساس منابع اهل سنت مطرح شد که تکرار نمىکنیم.
الف) – نزول آیه درباره اهلبیت ؛
ب) – تعیین مصداق اهل بیت و انحصار آن در آنچه شیعه ادعا مىکند؛
ج) – دلالت آیه بر عصمت کسانى که آیه درباره آنان نازل شده است.
از آیاتى که بر عصمت امامان شیعه دلالت مىکند آیه اولىالامر است که دلالت آن بر عصمت را پیشتر به نقل از بعضى از دانشمندان اهل سنت بیان کردیم.
۲ – سنت
در سنت رسول خدا به چند دسته از روایات مىتوان براى اثبات عصمت على استدلال کرد که به بعضى از آنها اشاره مىکنیم:
الف – همگامى على با قرآن: قرآن کتاب خدا و وسیله هدایت خلق به سوى خداست و از هرگونه تحریف و انحراف و… مبراست. از طرفى روایات زیادى از رسول خدا رسیده است که على با قرآن است و از آن جدا نمىشود.
جدایى از قرآن در سه محور زیر قابل اثبات است:
۱- در مقام اندیشه و فکر: چنانچه انسان اندیشهاى را که درباره جهان هستى، مبدأ آفرینش، معاد، کتب آسمانى، پیامبران و احکام دین در قرآن مطرح شده است، قبول نداشته باشد، به معناى جدا شدن از قرآن در مقام اندیشه است؛
۲- در مقام گفتار: قرآن بیان بعضى از کلمات، جملهها و… را حرام مىداند؛ مثل غیبت کردن، دروغ گفتن، تهمت زدن و… حال اگر انسانى این کلمات را بیان کند، در مقام گفتار از قرآن جدا شده است.
۳- در مقام رفتار: قرآن دستور مىدهد که مسلمان باید بعضى از کارها را انجام دهد و بعضى را ترک کند؛ به عنوان مثال باید حج برود، جهاد کند، نماز بخواند، روزه بگیرد و مال یتیم نخورد و… حال اگر انسانى بر عکس دستور قرآن عمل کرد؛ یعنى نماز نخواند، روزه نگرفت، حج به جا نیاورد، ربا خورد، مال یتیم خورد و… چنین انسانى در عمل، از قرآن جدا شده است.
باید توجه داشت که این سه مرحله قابل تفکیک و قابل جمع است؛ یعنى ممکن است کسى در مقام رفتار یا گفتار از قرآن جدا شود، ولى در مقام اندیشه پایبند به قرآن باشد، ولى اگر کسى در هر سه مقام همگام با قرآن باشد با توجه به این که قرآن هیچ نوع انحرافى ندارد، این انسان نیز هیچ انحرافى نخواهد داشت؛ زیرا همه گناهان انسان از این سه مقام خارج نیست و اگر انسانى در این سه مقام انحراف نداشت معصوم است؛ همان چیزى که براى پیامبر و جانشین او لازم است.
با توجه به نکات یاد شده اکنون به سراغ روایات مىرویم. در این زمینه به روایات متعددى برمىخوریم که بیان مىکنند على از قرآن جدا شدنى نیست. ابوثابت مىگوید: در جنگ جمل همراه على به حقانیت مسیرى که انتخاب کرده بودم شک کردم، تا این که موقع نماز ظهر خداوند این شک و دو دلى را از بین برد و جنگ پایان یافت. به مدینه آمدم، خدمت امسلمه همسر رسولخدا رسیدم و جریان را براى او گفتم و گفتم من خدمت شما آمدم تا از شما در این زمینه چیزى بشنوم. ام سلمه فرمود:
«سمعت رسول اللّه یقول: علیّ مع القرآن و القرآن مع علىّ، لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض.»([۳۷])
از رسول خدا شنیدم که مىفرمود: على با قرآن است و قرآن با على است. این دو از هم جدا نمىشود تا این که در قیامت بر من وارد شوند.
این روایت به روشنى بیانگر این است که على در مقام اندیشه، رفتار و گفتار از قرآن جدا نمىشود و فقط بر طبق قرآن عمل مىکند. این واقعیت چیزى جز عصمت نیست و عصمت همان چیزى است که پیامبر و جانشین او برای تبیین و تفسیر دین به آن نیاز دارند. این ویژگى امتیاز منحصر به فردى است که در بین صحابه رسول خدا تنها على از آن برخوردار است و به طور طبیعى تنها او شایستگى جانشینى رسول خدا را دارد.
ب – همراهى على با حق: حق و باطل دو واژه ضد هم هستند که در مفاهیم دینى کاربرد بسیار دارند و تشخیص آن هم کار آسانى نیست، مگر این که از طرف رسول خدا الگوهایى براى این کار مشخص شده باشد و انسان از قدرت درک بالایى برخوردار باشد تا بتواند به کمک آن و با در اختیار داشتن معیارها، حق و باطل را از یکدیگر تشخیص دهد و از طرفى تشخیص آن نیز ضرورى به نظر میرسد.
حق و باطل نیز در سه محور قابل بررسى است؛ یعنى هم در مقام اندیشه، هم در مقام گفتار و هم در مقام رفتار. از طرفى اگر انسانى در این سه مقام از حق جدا نشد، نشان مىدهد که انسانى وارسته و شایسته است و تعبیر دیگرى از عصمت است که دارا بودن آن براى پیامبر و جانشین او ضرورى است.
در روایات اسلامى موارد فراوانى داریم که از این نکته مهم حکایت مىکند که على با حق و حق با على است و این دو از هم جدا شدنى نیستند.
به این جریان توجه کنید:
بعد از شهادت على و مسلط شدن معاویه بر دنیاى اسلام، وى براى جذب شخصیتهاى اجتماعى و مورد قبول جامعه از هیچ تلاشى دریغ نمىکرد. حتى شخصا به دیدن آنان مىرفت و از ایشان تقاضاى همکارى مىکرد. در سفرى به مدینه به دیدن سعد بن ابى وقاص رفت و از این که سعد در جریان جنگ صفین با او همکارى نکرده است گله کرد و سعد در توجیه اظهار داشت که در جریان قتل عثمان وضعى پیش آمد که تشخیص حق و باطل کار دشوارى بود؛ از این جهت من شترم را سوار شدم و از مدینه رفتم.
معاویه در پاسخ به او گفت: مگر قرآن وظیفه تو را مشخص نکرده بود که در چنین جریانى سوار شترت شوى و از صحنه خارج شوى؟!
سعد پاسخ داد؛
«فانّى سمعت رسول اللّه یقول لعلىّ: انت مع الحق و الحق معک حیث ما دار.
فقال معاویه: لتاتینّى على هذا بیّنه.
فقال سعد: هذه امّ سلمه تشهد على رسول اللّه.
فقاموا جمیعا فدخلوا على امّ سلمه فقالوا یا امالمؤمنین: انّ الا کاذیب قد کثرت على رسولاللّه و هذا سعد یذکر عن النبىّ ما لم نسمعه، انّه قال لعلیّ انت معالحق و الحق معک حیث ما دار.
فقالت امّ سلمه: فى بیتى هذا قال رسول اللّه لعلىّ. فقال معاویه لسعد: یا ابا اسحاق… ما کنت الوم الآن، اذ سمعتَ هذا من رسول اللّه و جلستَ عن على. لو سمعت هذا من رسول اللّه لکنتُ خادما لعلىّ حتى اموت.»([۳۸])
بدون تردید از رسول خدا شنیدم که به على مىفرمود: اى على تو با حق هستى و حق هر کجا باشد با توست.
معاویه گفت: باید بر این سخن شاهد بیاورى!
سعد گفت: ام سلمه همسر رسول خدا شهادت مىدهد که پیامبر این سخن را درباره على گفته است.
به دنبال این سخن همه با هم حرکت کردند و خدمت ام سلمه رسیدند و به امسلمه گفتند: اى مادر مؤمنان! در این دوران سخنهاى نادرست فراوانى را به رسول خدا نسبت مىدهند؛ از جمله سعد سخنى از رسول خدا درباره على نقل مىکند که ما نشنیدهایم و آن سخن این است که على با حق و حق با على است.
ام سلمه گفت: این سخن را رسول خدا در همین خانه من بیان کرده است!
معاویه به سعد گفت: حال دیگر تو را سرزنش نمىکنم! زیرا با این که این سخن را از رسول خدا درباره على شنیده بودى از على حمایت نکردى، در حالى که اگر من این سخن را از رسول خدا درباره على شنیده بودم تا دم مرگ خدمتگزار على بودم!
ج – على فاروق امت: همان طور که گفته شد، تشخیص حق از باطل کار آسانى نیست، به خصوص اگر در جامعه مطالب شبههناک به صورت یک موج به حرکت درآید و اندیشمندان در برابر این موج مقاومت نکنند و سیاستمداران نیز به این موج دامن بزنند. در این جاست که براستى تشخیص حق و باطل دشوار مىشود و مردم نیاز به الگویى دارند که در تمام شبهات از قدرت تشخیص بالایى برخوردار بوده، در مقام اندیشه، رفتار و گفتار نیز سخت پایبند به حق و حقیقت باشد، به طورى که او تجسم حق باشد تا مردم بتوانند با پیروى از او راه را بیابند.
براساس روایت اسلامى، پیامبر از موج شبهات بعد از خودآگاه است و مىداند که تشخیص حق از باطل در آن زمان با دشوارى روبروست؛ از این جهت الگویى مشخص کرده است که با پیروى از آن مىتوان این موج را پشت سر گذاشت. قهرا در چنین موج آفرینىهایى که اصحاب فکر و اندیشه هم در تشخیص راه دچار سردرگمى مىشوند باید آن الگو به قدرى استوار باشد که از نظر فکرى، گفتارى و رفتارى هیچ گونه انحرافى نداشته باشد تا بتواند چنین مسؤولیتى را انجام دهد.
آنچه تاکنون بیان شد، درباره امام على بود امّا بر اساس آیات قرآن و سنت، همه امامان شیعه معصوم هستند.
قرآن
پیشتر بیان کردیم که مصداق اهلالبیت ÷ در آیه تطهیر تنها چهارده معصوم هستند و آیه نیز بر عصمت کسانى که آیه در شأن آنان نازل شده است، دلالت دارد.
همچنین پیشتر بیان کردیم که آیه اولىالامر بر عصمت دلالت دارد و با توجه به این که جانشینان پیامبر باید معصوم باشند و نه دیگران ادعاى عصمت داشتهاند و نه خود حاکمان چنین ادعایى داشتهاند و با توجه به ضرورت وجود جانشین براى رسول خدا – که پیشتر بیان شد – مصداق اولىالامر منحصر به امامان شیعه از اهل بیت مىشود.
سنت
در سنت رسول خدا روایات زیادى درباره ویژگیهاى اهلبیت وارد شده است که با توجه به آن ویژگیها مصداق آن روایات تنها امامان شیعه هستند که بعضى از آنها به صراحت بیانگر عصمت امامان شیعه است:
«عن ابن عبّاس رضى الله عنهما قال: قال رسولالله انّ الله قسم الخلق قسمین فجعلنى فى خیرها قسما فذلک قوله و اصحاب الیمین و اصحاب الشمال، فانا من اصحاب الیمین و انا خیر اصحاب الیمین؛ ثم جعل القسمین اثلاثا فجعلنى فى خیرها ثلثا فذلک قوله «فأصحاب المیمنه ما اصحاب المیمنه. و اصحاب المشأمه ما اصحاب المشأمه. و السابقون السابقون»، فانا من السابقین و انا خیر السابقین، ثم جعل الاثلاث قبائل، فجعلنى فى خیرها قبیله و ذلک قوله «و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عندالله اتقاکم» و انا اتقى ولد آدم و اکرمهم على الله تعالى و لا فخر ثم جعل القبائل بیوتا فجعلنى فى خیرها بیتا فذلک قوله «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا» فانا و اهل بیتى مطهّرون من الذنوب.»([۳۹])
ابن عبّاس مىگوید: رسول خدا فرمود: خداوند مردم را دو گونه آفرید و مرا جزء بهترینِ این دو نوع قرار داد و این، همان سخن خداست که گروه دست راست و گروه دست چپ و من از بهترین اصحاب دست راست هستم. سپس خداوند مردم را سه گروه قرار داد و مرا در بهترین آنان قرار داد و این، همان اصحاب خوشبخت هستند. چه گروه خوشبختى و دیگر گروه تیره روزان، چه گروه تیرهروزى، و پیشگامان پیشرو و من از پیشگامان و بهترینِ آنان هستم، سپس خداوند این گروهها را به صورت قبایل در آورده و مرا در بهترین قبیلهها قرار داد و این، همان سخن خداوند است که شما را دستهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، ولى گرامىترینِ شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست. خداوند داناى آگاه است. و من با تقواترین و گرامىترین فرزند آدم هستم. البته جاى فخر فروشى نیست. سپس خداوند این قبایل را به شکل خانواده هایى آفرید و مرا در بهترین خانوادهها قرار داد و این سخن خداوند است که خداوند مىخواهد پلیدى راتنها از شما اهل بیت دور کند و چنان که باید و شاید شما را پاک سازد. و من و اهلبیتم از همه گناهان پاکیم.
از برخى روایات وارد شده در شأن اهلبیت ، عصمت آنان به دلالت التزامى ثابت مىشود؛ حدیث ثقلین که پیشتر بیان کردیم که رسول خدا آن را در چهار جا بیان کرده است که منابع آن در کتب اهل سنت نیز یاد شد. در این روایت، رسول خدا اهل بیت را عِدل و همسنگ قرآن قرار داده است و این در صورتى امکان دارد که اهلبیت هم از نظر عقیده و فکر و هم از نظر بیان و گفتار و هم از نظر کردار و رفتار هیچ نوع اختلاف و تعارضى با قرآن نداشته باشند و گرنه دستور به پیروى از آنان به صورت مطلق و همسنگ بودن آنان با قرآن نقض غرض خواهد بود.
چند نکته زیر در روایت وجود دارد که مؤید نظر ماست:
۱- چیزى به آنان نیاموزید که آنان داناترین شمایند؛ّ
۲- از آنان پیشى نگیرید که هلاک مىشوید؛
۳- از آنان عقب نمانید که هلاک مىشوید؛
۴- این دو [قرآن و اهل بیت] تا قیامت با هم هستند تا در قیامت بر من وارد شوند؛
۵- تمسک به قرآن به تنهایى کافى نیست، پس باید در کنار آن اهلبیت ÷ نیز هماهنگ با قرآن وجود داشته باشند تا سیره آنان قابل پیروى براى امت اسلامى باشد؛
۶- قرآن کتابى آسمانى و ابدى است و باید تا قیامت وجود داشته باشد؛ پس باید اهلبیت نیز تا قیامت وجود داشته باشند.
این تنها برداشت ما نیست، بلکه بسیارى از دانشمندان مسلمان – که شیعه دوازده امامى نیستند – نیز همین برداشت را دارند.
شوکانى در این باره مىگوید:
«من هذا الخبر یفهم وجود من یکون اهلاً للتمسک به من اهل البیت و العتره الطاهره فى کل زمن الى قیام الساعه حتى یتوجّه الحث المذکور الى التمسک به، کما انّ الکتاب کذلک، فلذلک، کانوا امانا لاهل الارض فاذا ذهبوا ذهب اهل الارض»([۴۰]).
از این خبر فهمیده مىشود که در هر عصرى تا قیامت، همان طور که کتاب خدا باقى است، باید فردى از اهل بیت که صلاحیت پیروى را داشته باشد، در بین امت حضور داشته باشد تا این اصرار رسول خدا در پیروى از اهل بیت توجیه داشته باشد. به همین خاطر رسول خدا در روایت آنان را امان براى اهل زمین دانستهاند که اگر آنها از بین بروند، اهل زمین هم از بین مىروند.
احتجاج به آیه اولىالامر
پیشتر بیان شد که هیچیک از خلفا ادعاى عصمت نداشتند و خود را مصداق آیه اولىالامر نمىدانستند. برعکس اهلالبیت خود را مصداق آیه اولىالامر مىدانستند و در احتجاجات به آن استدلال کردهاند که در این جا به بیان چند نمونه بسنده مىکنیم:
۱- امام على
امام على در چندین مورد استدلال کرده که مصداق آیه اولىالامر اوست؛
۱- در دوران خلافت عثمان
حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزى حنفى – صاحب ینابیع الموده – مینویسد: در دوران خلافت عثمان روزى جمعى از مهاجرین و انصار در مسجد نشسته بودند و امیرالمؤمنین در میان آنان بود. هر کس درباره فضائل خود سخن مىگفت و آن حضرت ساکت بود. وقتى بیان فضائل آنان به پایان رسید، رو به امام کرده و گفتند:
«یا اباالحسن تکلّم. فقال: یا معشر قریش و الانصار اسئلکم ممّن اعطاکم الله هذا الفضل، ابانفسکم او بغیرکم؟ قالوا: اعطانا الله و منّ علینا بمحمد …»
اى ابوالحسن! سخن بگو!
آن حضرت فرمود: اى گروه قریش و انصار، از شما مىپرسم این فضائل را خداوند به سبب خودتان به شما داده است یا به واسطه دیگرى؟
گفتند: خداوند به واسطه محمد بر ما منت نهاد و این فضائل را به ما عطا کرد.
سپس حضرت بخشى از آیاتى را که درباره خودش نازل شده بود، بیان مىکند و از آنان اقرار مىگیرد که این آیات درباره او نازل شده است.
آن گاه فرمود:
«انشدکم بالله اتعلمون حیث نزلت اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم و… امرالله عزوجل نبیّه ان یعلمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه کما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم، فنصبنى للناس بغدیر خم.»([۴۱])
شما را به خدا سوگند مىدهم آیا مىدانید هنگامى که آیه «اولى الامر…» و آیات دیگر نازل شد خداوند پیامبرش را مأمور کرد که متولیان امور امت را به آنان معرفى کند و ولایت را براى امت توضیح دهد، همان طور که نماز، زکات و حج آنان را براى آنان شرح داده است. به دنبال این مسائل رسول خدا در غدیر خم مرا به امامت مردم نصب کرده است.
محدث حافظ ابراهیم بن محمد جوینى مؤلف کتاب فرائد السمطین فى فضائل المرتضى و البتول و السبطین همین جریان را با تفصیل بیشترى نقل کرده و مىنویسد: در دوران خلافت عثمان روزى در مسجد میان انصار و مهاجرین درباره فضائل هریک بحث آغاز شد. در این مناظره که حدود دویست تن از سران دو گروه حضور داشتند و از صبح تا ظهر به طول انجامید، قریش تمام فضائلى را که از رسول خدا درباره آنان بیان شده بود یاد کردند. از سران مهاجرین در جلسه افرادى مثل عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، مقداد، ابوذر، هاشم بن عتبه، عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر و… حضور داشتند و پس از آن انصار نیز خدمات خود به اسلام و پیامبر و نقش خود در گسترش اسلام و حمایت از مسلمانان را بیان کردند که از سران گروه انصار نیز افرادى مانند ابى بن کعب، زید بن ثابت، ابو ایوب انصارى، ابو هیثم بن تیهان، قیس بن سعد بن عباده، جابر بن عبدالله، انس بن مالک، زید بن ارقم و… حضور داشتند که پس از پایان گفت و گو از امام تقاضا کردند تا سخن بگوید. امام نیز پس از ذکر آیاتى از قرآن از جمله آیه «اولىالامر منکم» به حدیثی از رسول خدا اشاره کرد و فرمود:
«قال الناس یا رسول الله خاصه فى بعض المؤمنین، ام عامه لجمعیهم. فامرالله عزوجل نبیّه ان یعلّمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه ما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم، فنصبنى للناس بغدیر خم.»([۴۲])
مردم پرسیدند: اى رسول خدا آیا این آیات درباره بعضى از مؤمنان نازل شده است، یا این که شامل همه مىشود که خداوند رسولش را مأمور کرد تا متولیان امور امت را به آنان بشناساند و ولایت را براى آنان شرح دهد، همان طور که نماز و زکات و حج آنان را شرح داده است؛ پس رسول خدا مرا در غدیر خم به عنوان امام مردم پس از خود، منصوب کرد.
۲- در دوران خلافت خود
روزى مردى خدمت امام رسید و از او پرسید:
«اخبرنى با فضل منقبه لک، قال ما انزل الله فى کتابه؟ قال و ما انزل الله فیک؟ قال… و قوله اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم و…([۴۳])
برترین امتیاز خود را براى من بگو؟
امام فرمود: برترین امتیازات من چیزهایى است که خداوند در کتابش بیان کرده است.
-: خداوند در کتابش دربارهات چه گفته است؟
امام: خداوند چندین آیه درباره من نازل کرده است که آیه اولىالامر یکی از آنهاست.
۳- امام حسین
با این که امام حسین به حسب ظاهر حکومتى نداشت، ولى خود را مصداق اولىالامر مىدانست و در مواردى به این مسأله استناد کرده است. در جریان قیام خود علیه حکومت یزید در راه کوفه وقتى با سپاه حرّبن یزید – که از طرف حکومت بنىامیه براى جلوگیرى از حرکت آن حضرت اعزام شده بود – برخورد کرد، پس از برخورد اولیه و اقامه نماز به امامت حضرت، حر ریاحى سؤال کرد: براى چه و به کجا مىروید؟ امام حسین تقاضاى مردم کوفه براى آمدن به آن شهر و به دست گرفتن رهبرى جامعه را مطرح کرد و سپس فرمود:
«اما بعد، ایها الناس فانّکم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لاهله یکن ارضى لله و نحن اهلالبیت اولى بولایه هذا الامر من هولاء المدّعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان.»([۴۴])
اما بعد، اى مردم بدون تردید اگر شما تقواى خدا را پیشه کنید و حق را به اهلش بدهید، بیشتر مورد رضایت خداست و ما اهلالبیت نسبت به رهبرى حکومت شایستهتر و سزاوارتریم از کسانى که ادعاى چنین کارى را دارند در حالى که چنین حقى را ندارند؛ کسانى که در بین شما با ظلم و ستم حکمرانى مىکنند.
کلام امام حسین به دو دلیل زیر قابل استدلال است:
الف – این که خود را مصداق اولىالامر و ولایت را حق اهل البیت مىداند که باید به آنان برگردد؛
ب – اوّلاً: اینها گرچه ادعاى اولىالامرى دارند، ولى حقشان نیست؛
ثانیا: مىفرماید: عملکرد آنان حکایت از آن دارد که شرایط و ویژگیهاى اولىالامرى که خداوند مردم را مأمور به اطاعت از آن کرده است، ندارند.
۴- امام باقر
از امام باقر در تعیین مصداق اولىالامر چنین نقل شده است:
«عن اسماعیل بن جابر قال قلت لابى جعفر اعرض علیک دینى الذى ادین الله عزوجل به قال فقال: هات. قال: فقلت اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شریک له و انّ محمدا عبده و رسوله و الاقرار بما جاء به من عندالله و انّ علیا کان اماما فرض الله طاعته، ثم کان بعده الحسن اماما فرض الله طاعته، ثم کان بعده الحسین اماما فرض الله طاعته، ثم کان بعده على بن الحسین اماما فرض الله طاعته حتى انتهى الامر الیه، ثم قلت: انت یرحمک الله قال فقال: هذا دین الله و دین ملائکته.»([۴۵])
اسماعیل پسر جابر مىگوید: به امام باقر عرض کردم: مىخواهم دینى را که به آن معتقدم برایت بگویم؟
امام فرمود: بگو.
گفتم: شهادت مىدهم که خدا یکى است و شریکى ندارد و شهادت مىدهم که محمد بنده او و رسول اوست و اعتراف مىکنم به آنچه محمد از نزد خداوند آورده است و اعتراف مىکنم به این که على بن ابى طالب امامى بوده که اطاعتش واجب بود، بعد از او امام حسن امام واجب الاطاعه بود و بعد از او امام حسین امام واجب الاطاعه بود و بعد از او امام على بن الحسین امام واجب الاطاعه بود و اکنون شما امام واجبالاطاعه هستید. اسماعیل پسر جابر مىگوید: پس از این سخنان امام باقر فرمود: این همان دین خدا و ملائکه اوست.
۵- امام صادق
در تعیین مصداق اولىالامر از امام صادق نقل شده است که فرمود:
«عن الحسین بن ابى العلاء قال ذکرت لابى عبدالله قولنا فى الاوصیاء انّ طاعتهم مفترضه قال فقال: نعم هم الذین قال الله تعالى اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم…»([۴۶])
حسین بن علاء مىگوید: نظر خود را درباره جانشینان پیامبر به امام صادق گفتم که اطاعت آنان واجب است.
حضرت فرمود: آرى! آنان کسانى هستند که خداوند درباره آنان فرموده است: از خدا و رسول و اولىالامر اطاعت کنید.
۶- امام کاظم
در تعیین مصداق اولىالامر از امام کاظم چنین نقل شده است:
«عن معمّر بن خلاّد قال: سأل رجل فارسى اباالحسن فقال طاعتک مفترضه؟ فقال: نعم. قال: مثل طاعه على بن ابى طالب فقال: نعم.»([۴۷])
معمر بن خلاد مىگوید: مردى پارسى از امام کاظم پرسید: آیا اطاعت از شما واجب است؟
امام فرمود: آرى.
او پرسید: مثل اطاعت کردن از على بن ابىطالب؟
حضرت فرمود: آرى.
۷- امام رضا
امام رضا در تعیین مصداق اولىالامر میفرماید:
«عن محمد بن زید الطبرى قال: کنت قائما على رأس الرضا بخراسان و عنده عده من بنىهاشم و فیهم اسحاق بن موسى بن عیسى العباسى فقال یا اسحاق: بلغنى انّ الناس یقولون انّا نزعم ان الناس عبید لنا. لا و قرابتى من رسول الله ما قلته قطّ و لا سمعته من آبائى قاله و لا بلغنى عن احد من آبائى قاله، و لکنّى اقول الناس عبید لنا فى الطاعه موال لنا فى الدین، فلیبلّغ الشاهد الغائب.»([۴۸])
طبرى مىگوید: من در خراسان بالاى سر امام رضا به خدمت ایستاده بودم و جمعى از بنىهاشم که اسحاق بن موسى در میانشان بود، خدمت آن حضرت بودند. امام فرمود: اى اسحاق به من خبر رسید که مردم (سنیان) مىگویند ما عقیده داریم که مردم برده ما هستند. هرگز چنین نیست. سوگند به خویشاوندى که با رسولخدادارم، نه من هرگز این سخن گفتهام و نه از پدرانم شنیدهام و نه به من خبر رسیده که یکى از آنان چنین چیزى گفته باشد. آرى! من مىگویم مردم بنده من هستند در این که اطاعت از ما بر آنان واجب شده است، در اطاعت فرمانبردار ما هستند و در دین پیرو ما هستند. نظر ما این است و حاضران به غایبان برسانند.
۷- امام حسن عسکرى
با این که امام حسن عسکرى به شدت تحت مراقبت بوده است ولى از اظهار این که مقصود از اولىالامرى که خداوند دستور به اطاعت آنان داده است خود اوست، ابا نمىکرد. امام حسن عسکری نامهاى به اسحاق ابن اسماعیل نیشابورى نوشته است و پس از بیان این که اگر پیامبر و جانشینان او یعنى اهلالبیت نبودند شما راهى براى تشخیص وظیفه دینى خود نداشتید، مىنویسد:
«و لولا ما یحبّ الله من تمام النعمه و منّ الله علیکم لما رأیتم لى خطّا و لا سمعتم منّى حرفا من بعد مضّى الماضى و انتم فى غفله ممّا الیه معادکم و من بعد اقامتى لکم ابراهیم ابن عبده و کتابى الذى حمله الیکم محمد بن موسى النیشابورى و الله المستعان على کل حال و ایاکم ان تفرطّوا فى جنب الله، فتکونوا من الخاسرین، فبعدا و سحقا لمن رغب من طاعه لله و لم یقبل مواعظ اولیائه، فقد أمَرَکم الله بطاعته و طاعه رسوله و طاعه اولىالامر…»([۴۹])
اگر خداوند دوست نداشت که نعمت خود را بر شما تمام کند بعد از درگذشت امام سابق و بعد از این که ابراهیم بن عبده را بر شما گماردم و بعد از این که نامهاى هم به وسیله محمد بن موسى نیشابورى برایتان نوشتم، هرگز از من خطى نمىدیدید و حرفى نمىشنیدید. شما از عاقبت کار خود غافل هستید و در هر حال باید از خداوند کمک گرفت، مبادا درباره خدا کوتاهى کنید و از زیانکاران باشید. از رحمت خدا دور باد کسى که از اطاعت خداوند سرپیچى کند و موعظههاى اولیاى خداوند را نپذیرد. بدون تردید خداوند به شما دستور داده است که از خدا و رسول و اولىالامر اطاعت کنید.
آنچه بیان شد، بخش بسیار ناچیزى از روایات، احتجاجات و مناظراتی بود که از امامان شیعه درباره مصداق اولىالامر آوردیم و گرنه روایات بسیار زیاد است و یکى از چیزهایى که امامان شیعه درباره آن تقیه نمىکردند، مسأله امامت خود آنان بود و این که مقصود از اولىالامر آنان هستند.
([۲]) الامامه الکبرى و الخلافه العظمى، ج ۲، ص ۱۳۵؛ العقاید الامامیّه الاثنا عشریه، ص ۷۶؛ منهاح البراعه، ج ۲، ص ۳۶۷ و منابع دیگر.
([۳]) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۰۹٫
([۴]) النعیم المقیم لعتره النبأ العظیم، ص ۵۶۳٫
([۵]) لسان العرب، ج ۱۲، ص ۴۰۳٫
([۶]) اوائل المقالات، ص ۶۲؛ تنزیه الانبیاء، ص ۱۵؛ الذخیره فى علم الکلام، ص ۳۳۸؛ المنتقذمن التقلید، ج ۱، ص ۴۲۴؛ تجرید الاعتقاد، ص ۲۱۷ و منابع دیگر.
([۷]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۷، ص ۹٫
([۸]) المواقف، ص ۳۵۸؛ شرح المواقف، ج ۸، ص ۲۶۳؛ الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج ۲، ص ۲۸۴؛ شرح المقاصد، ج ۴، ص ۲۹۴؛ التقریب و الارشاد، ج ۱، ص ۴۳۸؛ مذاهب الاسلامیین، ج ۱، ص ۴۷۴؛ الاربعین فى اصول الدین، ج ۲، ص ۱۱۷٫
([۹]) الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج ۱، ص ۱۱۵؛ البدعه السابعه؛ المواقف، ص ۳۵۸٫
([۱۰]) شرح اصول الخمسه، ص ۷۸۰؛ شرح العقائد النفسیه، ج ۱، ص ۱۰۳؛ انوار الملکوت فى شرح الیاقوت، ص ۱۹۵؛ تلخیص الشافى، ج ۱، ص ۷۱؛ قواعد المرام فى علم الکلام، ص ۱۲۵؛ کشف المراد، ص ۲۱۷؛ رسائل الشریف المرتضى، ج ۳، ص ۳۲۵؛ مناهج الیقین، ص ۴۲۴؛ تصحیح الاعتقاد، ص ۱۰۶٫
([۱۱]) شرح العقاید النفسیه، ج ۱، ص ۱۸۴؛ شرح المواقف، ج ۸، ص ۲۸۰؛ شرح مطالع الانظار، ص ۲۱۱٫
([۱۲]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۷، ص ۷٫
([۱۵]) شرح نهجالبلاغه؛ ابن ابى الحدید، ج ۷، ص ۱۱٫
([۱۶]) تلخیص الشافى، ج ۱، ص ۷۱٫
([۲۹]) لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۷۳٫
([۳۷]) مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۳۴؛ نورالابصار، ص ۱۶۳؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۳۷؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۴؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۴؛ کنزالعمّال، ج ۱۱، حدیث ۳۲۹۱۲٫
([۳۸]) تاریخ دمشق، ج ۲۰، ص ۳۶۱٫
([۳۹]) الدرّالمنثور، ج ۵، ص ۱۹۹؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۵۷؛ فتح البیان فى مقاصد القرآن، ج ۱۱، ص ۸۸٫
([۴۱]) ینابیع الموده، باب ۳۸، ص ۱۱۴٫
([۴۲]) فرائد السمطین، ج ۱، باب ۵۸، ص ۳۱۲٫
([۴۳]) احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۲۳۱٫
([۴۴]) الکامل فى التاریخ، ج ۴، ص ۴۷؛ تاریخ، طبرى، ج ۴، ص ۳۰۳٫
منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۵؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد