مشهور بودن دشمني منصور با علويين
منصور در ميان خانواده بني عباس به عداوت و کينه توزي و بغض و دشمني نسبت به علويين و بني فاطمه مشهور است و اين ظلمها از طرف منصور به اهل بيت عصمت و طهارت^ فقط براي حب جاه و رياست و دولت بي بقاي اين چند روزه دنيا بود و چنان چشم و گوششان کور و کر شده بود و قلبشان تيره و تار گرديده بود که هرگز ترحمي به حال صغير و کبير و برنا و پير از علويين نميکردند و حتي براي حفظ مقام خود به تبعيد و اعدام نزديکترين خويشان و اقرباي خود ميپرداختند.
نوشتهاند روزي منصور بر استري سوار بود، علويهاي عنان استرش را گرفت و گفت: اي امير! تو را قسم ميدهم به رَحِمي که بين من و توست، ساعتي صبر کن! منصور ايستاد، علويه گفت: من از دختران حضرت حسين بن علي× هستم و تو دو برادر و عمو و شوهر مرا کشتي و اکنون فقط يک پسر دارم و تمام علاقهام به او است و در حبس تو است، از وي درگذر و او را رها کن. منصور قدري صبر نمود و با نهايت غضب به راه افتاد و گفت: از او نميگذرم! پس آن علويه گريهکنان با دلي شکسته و اعضايي خسته برگشت، منصور چند قدمي نگذشت که استرش لغزيده و رم کرد و منصور را بر زمين زد، به طوري که نزديک بود گردن او شکسته شود، پس فرياد زد: پسر اين علويه را از حبس آزاد کنيد و به او ده هزار درهم هم بدهيد.([1])
خلفاء بني عباس مخصوصاً منصور و هارون الرشيد، ستمهاي تحمّل ناپذيري نسبت به اولاد و ذريه حضرت امير× انجام ميدادند تا مردم از آنان دوري کرده و متابعت آنها نکنند، ولي در تمام نقاط از قبيل حجاز و ايران و عراق و آفريقا مخصوصاً در فارس و قم و خراسان، مذهب تشيع بيشتر انتشار مييافت و پيرو امام عادل در عصر خود که از ذريه حضرت امير× بود، ميشدند. انتشار تشيع و زياد شدن آن، موجب تزلزل اساس کاخ بيدادگري بني عباس ميشد. منصور موافق مذهب تسنن بود و اين به خاطر بغض و عنادي بود که با آل رسول’ داشت و آنان را رقيب خود ميدانست و گرويدن به مذهب تسنن از روي حقيقت نبود. اگر در زمان منصور، فردي از نوادگان ابوبکر و عمر ادعاي خلافت داشتند و جماعتي هم آنان را پيروي ميکردند، با آنان هم دشمني ميکرد و همان رفتاري که با علويين ميکرد با آنان مينمود.
ستمگريهاي زيادي که منصور و هارون نسبت به علويين انجام دادند ـ با اينکه بني عمّ يکديگر بودند ـ خلفاي بني اميه چنان ستمهايي انجام ندادند. عدة زيادي از علويين از ترس منصور و هاورن فرار ميکردند و خود را معرفي نمينمودند و شهر به شهر، پياده و پاي برهنه و بدون داشتن آذوقه، گرسنه و تشنه ميرفتند. از آن جمله: قاسم بن ابراهيم از نوادگان امام حسن× معروف به طباطبا بود. قاسم از منصور فرار ميکرد و پاي برهنه و پياده، از شهري به شهري ميرفت و خون از پايش جاري بود.
گويا منصور ميخواست تمام اقسام ظلم را نسبت به آل اطهار^ انجام دهد. همة خلفاي عباسي از جد اعلايشان، منصورِ بد طينت و بدانديش، سرمشق گرفته بودند. اگر منصور با آل رسول’ چنان رفتار نميکرد، هارون، مأمون، معتصم، متوکل و غير آنان، جرأت انجام چنين فجايع و قبايح و ستمهايي را نداشتند.
منصور نامهاي به حضرت امام صادق× نوشت و عرض کرد: همان طور که مردم نزد ما ميآيند شما چرا نميآييد؟ آن حضرت در جواب او نوشتند: چيزي از دنيا نزد ما نيست، لذا از تو بر آن نميترسم و تو هم از آخرت بهرهاي نداري که ما اميدوار باشيم از تو به آن، و تو نه در نعمت هستي که تهنيت به تو بگوييم و نه در نقمت هستي که به تو تعزيت بگوييم. باز منصور در مرتبه دوم نوشت که نزد ما آييد تا ما را نصيحت فرماييد. حضرت به او جواب مرقوم فرمود: کسي که آخرت را بخواهد با تو مصاحبه نميکند. آنگاه منصور گفت: قسم به خدا! هر آينه تمييز دارم که چه شخصي دنيا را ميخواهد و چه شخصي آخرت را.([2])
ظلم ديگر منصور اين بود که مينشست و واعظي را کنار خود مينشانيد و در مقابلش جلادان شمشير به دست ميايستادند و ميگفت: يک عده از علويين را ميآورند و امر ميکرد يک عده از آنان را گردن بزنند و چون خون جاري ميشد و يا ترشح ميکرد و به لباسش ميرسيد، متوجه واعظ ميشد و ميگفت: مرا موعظه کن! واعظ بيچاره او را موعظه ميکرد و متذکّر خداوند ميساخت، منصور سرش را پايين ميانداخت. پس از لحظاتي سر بلند کرده و به جلادان ميگفت: گردن بزنيد! و اين عمل به طريق مذکور چند مرتبه تکرار ميشد تا تمام علويين که آورده شده بودند گردن زده بشوند.([3])
آيا اين عمل چيزي غير از استهزاء به دين و عمل نکردن به قرآن مجيد که نهي از ظلم و قتل نفس فرموده است ميباشد؟ اين عمل منصور ميرساند که او هم بر طبع خبيث حجاج بن يوسف ثقفي بوده است که کشتن مظلومان و علويين و شيعيان در حضورش، بهترين لذت برايش بوده است.
[1]. تاریخ تشیع در ایران، احمد مشکواهًْ کرمانی، 1358، ص593 ـ 594.
[2]. تاریخ تشیع در ایران، احمد مشکواهًْ کرمانی، 1358، ص612ـ613.
[3]. همان، ص613.

















هیچ نظری وجود ندارد