اعتراف فرزند یزید به قاتل بودن پدر
یکی از ادلهای که بر رضایت یزید از شهادت امام حسین× وجود دارد؛ اعتراف فرزندش، معاویهًْبن یزید، بعد از فوت یزید بود، در حالیکه بالای منبر گریه میکرد و میگفت:
ان من اعظم الامور علينا علمنا بسوء مصرعه وبئس منقلبه، وقد قتل عترة رسولالله وأباح الخمر وخرّب الکعبه… فشأنکم أمرکم. والله لئن کانت الدنيا خيراً… ولئن کانت شرا فکفی ذرية أبيسفيان ما أصابوا منها.([1])
یزید عترت رسول خدا| را به قتل رساند، شرب خمر را مباح کرد و کعبه را تخریب نمود، او اهل جهنم است و بر ما بسیار دشوار است… .
حتی به خاطر جنایتهایش خصوصاً جنایت کربلایش به شدت تبرّی جست تا حدی که از مقام خلافت او نیز استعفا نمود.([2])
بنابراین در این سخنرانی فرزند یزید به قاتل بودن پدرش اقرار کرده است.
ششم: فرمان یزید به قتل نمایندهی امام حسین×
طبری مورّخ صاحبنام، متن سخنرانی نعمانبن بشیر که به تعبیر او آدمی صلحجو بود را نقل میکند که در بین سخنانش شخصی به نام عبداللهبن مسلمبن سعید حضرمی، از همپیمانان بنیامیه و از هواداران آنان بلند میشود و او را ترسو و ضعیف توصیف میکند و از او میخواهد تا نسبت به فرستادهی امام حسین× سختگیر باشد و او اولین کسی است که برای یزید، نامه نوشت و از او خواست تا فردی قدرتمند و سختگیر را به فرمانداری کوفه منصوب کند.
عبیدالله بن زیاد به دستور یزید فرماندار کوفه و بصره شد تا یکی از دو کار را انجام دهد، یا مسلم را دستگیر کند یا او را به قتل برساند.
وکتب (عبداللهبن مسلم سعيد الخصرمي) الی يزيدبن معاويه: اما بعد فان مسلمبن عقيل قد قدم الکوفه فبايعته الشيعه للحسينبن علي، فان کان لك بالکوفه حاجة فابعث اليها رجلا ينفذ امرك ويعمل مثل عملك في عدوك فان النعمانبن بشير رجل ضعيف او هو يتضعف، فکان اول من کتب اليه.
عبداللهبن مسلم سعید حضرمی نامهای به یزید بن معاویه نوشت که: اما بعد! مسلمبن عقیل به کوفه وارد شده و شیعیان به خاطر حسینبن علی با او بیعت کردهاند، پس اگر کوفه را میخواهی، مردی به آنجا بفرست تا فرمان تو را اجرا کند و ما مثل خودت با دشمنت رفتار نماید، زیرا نعمانبن بشیر، مردی ضعیف است. بنابراین عبدالله حضرمی اولین کسی بود که به یزید نامه نوشت.
پس افراد دیگری هم نامه نوشتند تا اینکه نامهها به دست یزید رسید، پس از گذشت دو روز از رسیدن نامهها، با سرجون مشورت کرد و از او خواست تا همفکری کند. سرجون گفت: پدرت معاویه شخصی را مأمور کوفه کرد که تو از او خشنود نیستی، نامهی پدرش را نشانش داد که قبل از مرگ برای عبیداللهبن زیاد نوشته بود، با دیدن نامه تسلیم شد و فرمانداری بصره را هم به کوفه اضافه نمود و به ابنزیاد دستور داد تا مسلمبن عقیل را یا دستگیر کند و یا سرش را برایش بفرستد.
ثم کتب اليه عمارةبن عقبة بنحو من کتابه ثم کتب اليه عمربن سعد بن ابيوقاص بمثل ذلك. قال هشام، قال عوانة: فلما اجتمعت الکتب عند يزيد ليس بين کتبهم الا يومان، دعا يزيدبن معاوية سرجون مولی معاوية، فقال: ما رأيك؟ قال: حسبنا قد توجه نحو الکوفه ومسلمبن عقيل بالکوفة يبايع للحسين وقد بلغني عن النعمان ضعف وقول سيي واقرأه کتبهم فما تری، من استعمل علی الکوفة؟ وکان يزيد عاتباً علی عبيداللهبن زياد، فقال سرجون: أرأيت معاوية لو نشر لك أکنت أخذا برأيه؟ قال: نعم، فاخرج عهد عبيدالله علی الکوفة، فقال: هذا رأی معاوية ومات، وقد أمر بهذا الکتاب فأخذ برأيه، وضم المصرين الی عبيدالله وبعث إليه بعهده علی الکوفة ثم دعا مسلمبن عمرو الباهلی وکان عنده فبعثه إلی عبيدالله بعهده إلی البصره، وکتب اليه معه: أما بعد کتب إلی شيعتي من أهل الکوفة يخبرونني إنّ إبنعقيل بالکوفة يجمع الجموع لشق عصا المسلمين فسرحين تقرأ کتابي هذا، حتی تأتي اهل الکوفة، فطلب إبن عقيل کطلب خزره حتی تثقفه، فتوثقه او تقتله والسلام.([3])
عوانه گوید: وقتی نامهها که فاصله آن بیش از دو روز نبود پیش یزید فراهم شد سرجون غلام معاویه را پیش خواند و گفت: حسین سوی کوفه حرکت کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برای حسین× بیعت میگیرد شنیدهام که نعمان بن بشیر ضعیف است و سخن ناباب میگوید: آن گاه نامهها را به سرجون داد تا بخواند و گفت به نظر تو کی را به کار کوفه گمارم؟ گوید: و چنان بود که یزید از عبیدالله بن زیاد آزرده خاطر بود اما سرجون گفت: اگر معاویه زنده شود مطابق رأی او کار میکنی؟ گفت: بله، سرجون فرمان عبیدالله را دربارة ولایتداری کوفه درآورد و گفت: رأی معاویه چنین بوده و وقتی میمرد دستور این نامه را داد گوید: پس یزید به رأی وی عمل کرد و دو شهر را برای عبیدالله یکجا کرد و فرمان خویش را درباره کوفه برای وی فرستاد آنگاه مسلم بن عمرو باهلی را که به نزد وی بود پیش خواند و فرمان بصره را با وی برای عبیدالله فرستاد و با آن چنین نوشت:
اما بعد: دوستداران من از مردم کوفه به من نوشتهاند و خبر دادهاند که ابن عقیل در کوفه جماعت فراهم میکند تا میان مسلمانان اختلاف افکند و حتی این نامه را خواندی حرکت کن و پیش مردم کوفه رو و ابن عقیل را بجوی چنانکه مهره را میجویند تا وی را بیابی و به بند کنی یا بکشی یا تبعید کنی والسلام.
در سند ذیل ابنکثیر مینویسد:
کتب يزيد الی ابنزياد: اذا قدمت الکوفة فاطلب مسلمبن عقيل فإن قدرت عليه فاقتله او أنفه، وبعث الکتاب مع العهد مع مسلمبن عمرو الباهلي فسار ابنزياد من البصرة الی الکوفة، فما دخل دخلها متلثما بعمامة سوداء فجعل لا يمر بملأ من الناس الاّ قال: سلام عليکم. فيقولون: وعليکم السلام مرحبا يابن رسولالله يظنون أنه الحسين، وقد کانوا ينتظرون قدومه وتکاثر الناس عليه، ودخلها في سبعة عشر راکبا، فقال لهم مسلمبن عمرو من جهة يزيد تأخروا، هذا الأمير عبيداللهبن زياد فلما عملوا ذلك علتهم کابة وحزن شد، فتحقق عبيدالله الخبر.
یزید به عبیدالله بن زیاد نامه نوشت زمانی که به کوفه رسیدی مسلم بن عقیل را پیدا کن اگر قدرت بر او پیدا کردی او را بکش یا به بند بکش و نامه را همراه با مسلمبن عمرو الباهلی فرستاد، ابن زیاد از بصره راهی کوفه شد و به صورت فردی ناشناس وارد شهر کوفه شد در حالی که عمامه سیاه خود را به سر و چهره پیمانده بود از هر کسی که عبور میکرد سلام علیک میکرد مردم در جواب خوش آمد میگفتند گمان میکردند او امام حسین× است که منتظر آمدن امام بودند و دور بر امام جمع شدند. ابن زیاد با هفده سوار وارد شد که مسلمبن عمرو به آنها گفت وی فرستاده یزید است عقب بروید این امبیر عبیدالله بن زیاد است و مردم چون او را دیدند ناراحت شدند و از اطراف او پراکنده شدند.([4])
این اسناد تاریخی، فرمان مستقیم یزیدبن معاویه در قتل امام حسین× و کشتار همراهان آن حضرت را ثابت میکند.
ذهبی مینویسد:
خرج الحسين الی الکوفة، فکتب يزيد الی واليه بالعراق عبيداللهبن زياد: ان حسينا صائر الی الکوفة، وقد ابتلی به زمانك من بين الأزمان، وبلدك من بين البلدان وانت من بين العمال وعندها تعتق او تعود عبدا فقتله ابنزياد وبعث برأسه اليه.
حسین× به سوی کوفه عزیمت نمود، از اینرو یزید به والی و حاکم عراق عبیداللهبن زیاد نوشت: حسین× به سوی کوفه عازم است و از میان زمانها، زمان و دوران تو و از بین سرزمینها، سرزمین تو گرفتار او شده است، تو از میان عمّال و کارگزاران برای این کار برگزیده شدهای، پس لازم است یا خود را آزاد سازی یا برگردی و به غلامی درآیی. از اینرو بود که ابنزیاد حسین را کشت× و سر او را برای یزید فرستاد.
[1]) ابنحجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهًْ، ص134.
[2]) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص352؛ ابن اثیر، علی، الکامل، ج3، ص301.
[3]) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص264.
[4]) ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج8، ص164.



















هیچ نظری وجود ندارد