سردار قاسم سلیمانی تنها یک نام نبود؛
نامِ او ترجمانِ سالهایی بود که مردانگی، در سکوت میجنگید و بیادعا پیروز میشد.
او از جنس فریاد نبود؛
از تبارِ آرامشی بود که پشت آشوبِ جهان ایستاد.
فرماندهای که پیش از آنکه نقشهٔ جنگ بکشد، دلها را فتح میکرد؛
و پیش از آنکه دشمن را بشناسد، تکلیفش را با خدا روشن کرده بود.
قاسم سلیمانی،
مرد میدانهای سخت بود؛
اما دلش نرمتر از دعاهای نیمهشب مادران شهدا.
سردارِ بیمرزی که جغرافیا را با اخلاص معنا کرد
و امنیت را نه با سلاح، که با ایمان پاس داشت.
او در هیاهوی سیاست گم نشد
و در قلهٔ قدرت، کوچک ماند.
درست همانجا که بسیاری میلغزند،
او ایستاد؛
بیادعا، بینامونشان، اما ماندگار.
شهادت، پایان راهش نبود؛
بلکه پردهبرداری از رازی بود که سالها پنهان مانده بود:
اینکه برخی انسانها
برای رفتن نمیآیند،
میآیند تا بمانند.
امروز، قاسم سلیمانی
نه یک خاطره،
که یک مسیر است؛
نه فقط یک فرمانده،
که معیاری برای فهم شرافت، مسئولیت و وفاداری.
و تاریخ خواهد نوشت:
گاهی یک انسان
از یک ارتش بزرگتر است.
گاهی بعضی آدمها
آنقدر آرام میآیند
که هیچکس باورش نمیشود
روزی نبودنشان
اینهمه جهان را بلرزاند.
قاسم سلیمانی
از همان آدمها بود.
او قهرمانِ فریاد نبود؛
قهرمانِ بغضهای فروخورده بود،
قهرمانِ شبهایی که بینام و نشان گذشت
تا روزِ دیگری برای ما روشن بماند.
سردار،
دلش را جا گذاشته بود
در دلِ خانوادههای داغدیده،
در نگاهِ کودکانی که هنوز نمیدانستند
امنیت، چه اسم بزرگی دارد.
وقتی رفت،
فهمیدیم بعضی انسانها
تا هستند، دیده نمیشوند
و وقتی میروند،
تکیهگاهِ تمام یک ملت بودهاند.
اشک،
تنها زبانِ مشترک آن روزها بود؛
اشکی که نه از ضعف،
بلکه از دلتنگی برای مردی میآمد
که مردانه زندگی کرد
و مردانه هم رفت.
قاسم سلیمانی
تمام نشد…
او در دلهایی که هنوز
با شنیدن نامش میلرزند، زنده است.
در هر دلی که باور دارد
میشود بیسروصدا
قهرمان بود.



















هیچ نظری وجود ندارد